Part

Part 2
-
با سردرد بدی بیدار شدم . چشمامو که باز کردم با یه اتاق نا آشنا روبرو شدم … اتاق تم سبز و آبی داشت .
_ وادفاک اینجا کجاست؟ اتاقش اندازه پذیرایی خونمونه!
بلند شدم و در اتاقو باز کردم . از جلوی در پله میخورد تا پایین سمت حال ، روی مبل توی پذیرایی پسری دراز کشیده بود که با دیدنم لبخند شیطانی زد و بلند شد : هی پسر ساعت خواب !
یکم که به چهرش توجه کردم یادم اومد همون پسره توی سالن والیباله … اسمش چیبود؟... از پله ها پایین رفتم و بالای سر پسر رفتم : من اینجا چیکار میکنم؟
_ هیچی از دیشب یادت نمیاد؟
+ دیشب؟ نه
_ دیشب تورو … حرفشو قطع کرد و بعد چند ثانیه ادامه داد : دیشب توی کوچه بیهوش پیدات کردم ، فکر کردم مردی بعد اوردمت اینجا دیدم زنده ای.!
هرچی فکر میکردم هیچی از دیشب یادم نمیومد و سرمم درد میکرد .
_ هی ، فکر کنم سرنوشت مارو بهم رسونده ایزوکو ...
پسر چشمکی طرفم زد . تازه یادم اومد ، اون همون باکوگو عه …
به خونه نگاهی انداختم : اینجا کجاست؟
_ خونم
+ خونت؟شوخی میکنی دیگه ؟ نکنه دزدی چیزی هستی؟
_ شاید باشم ، تو چیکار داری
باکوگو سرشو توی گوشی کرد و لب زد: برو یه چیزی کوفت کن تا نمردی ...
_ هی جناب دزد منو ببر خونم
همین که اینو گفتم باکوگو مثل جت پرید و بهم نگاه کرد : پسر واقعا یه احمقی ! اگه چیزی یادت نمیاد بزار من بگم
_ دیشب یه روانی میخواست بکشتت بعد تو میخوای برگردی؟ … دوباره دراز کشید و گوشیشو گرفت: باشه برو تا تبدیل به استیک بشی
حالا یادم اومد … دیشب توی راه فرودگاه یه روانی میخواست منو بکشه ... فکر کردن بهش باعث میشد تنم مور مور بشه :وایسا تو دیشب از کجا فهمیدی من اونجام ؟
_ داشتم از گیم نت برمیگشتم دیدم صدای دعوا میاد دیدم تویی ، باید ممنونم باشی .
+ اخه کی کسیو که یکبار دیده نجات میده؟
پوزخندی زد : چون تو با همه فرق داری ! ... همون اول که دیدمت توجهم بهت جلب شد
میدوریا نمیتونست کنار بیاد که یه غریبه نجاتش داده ... بدون اینکه چیزی بگه برگشت توی اتاق و گوشیشو برداشت که با 17 تا تماس بی پاسخ از طرف خواهرش روبرو شد … بلافاصله بهش زنگ زد ، هنوز دوتا بوق نخورده بود که برداشت
_ میدوریای احمق چرا جواب نمیدادی؟ سکتم دادی
گوشیو از گوشم فاصله دادم: چرا داد میزنی نمردم که ، گوشیم رو بیصدا بود
_یبار دیگه گوشیمو جواب ندی من میدونم و تو
+ باش بابا ، حال نامزدت چطوره؟
_ فعلن تو بیمارستان بستریه ... خودت چطوری؟
+ منم خوبم … اومدم خونه‌ی یک دو… یکم مکث کردم و ادامه دادم : یک دوست
ریچل با صدای پر ذوقی لب زد: وای دوست پیدا کردی؟ وای میدونستم دعاهام میگیره

پ ن : خب نازنازیای من اینو بگم که ریچل و نامزدش یه شخصیت ساختگیه و خب میتونین هرجور دلتون میخواد تصورشون کنین و اره💗
دیدگاه ها (۴)

Part 3-بلخره ریچل قطع کرد و از اتاق رفتم بیرون و دیدم باکوگو...

Part 4صبح شده بود و میدوریا مثل همیشه زود بیدار شده بود … رف...

Part 1 اول از همه ؛ تقدیم به" لونا ( نازنین) ، ریحانه ، و تا...

‌                      ‌‌کلبه‌ی وانیلا اینجا کلبه کوچولوی نا...

درخواستی🖤🩸🩸

جوجه تیغی عصبانی من

A girl from tomorrow(part 2)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط