{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند.جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.

همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...

نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید. او از سخنرانی خودداری کرد. مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند. ابوسعید پس از مدتی گفت:

هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.
دیدگاه ها (۱)

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت...

شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود». گفت: «سهل است. وزغ...

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارسا...

وقتی که نوجوان بودم، شبی با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاد...

آقا جان...عراقی‌ها برای بدرقه‌ات سنگ‌تمام گذاشتند...آقا جان،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط