{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِ

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.فقط میخواستم بیشتر بمانند.دیرتر بروند.اصلاً نروند.بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد.بیشتر هم می ماند. مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان.دیرتر برو. بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،فهمیدم مامان راست میگفت.مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد.هر کسی بخواهد می ماند.نخواهد میرود.حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن.
دیدگاه ها (۳)

آدم‌هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند، چون حسودندوقتی ...

یادت باشه تو زندگی؛ما مثل دروازه بانی هستیم که پشت سرمون یه ...

اینکه توقع داشته باشیزندگی باهات خوب باشهچون تو باهاش خوبی،م...

میلیاردها انسان در جهان متولد شده انداما هیچ یک اثر انگشت مش...

تک پارتی از جونگکوک ویو ات دیگه مثل قبل نیستم من ات و دوسال ...

ظظ ظظچند پارتی وقتی دوستید شروع پارت ۱ : ات : خدایا چقدر بد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط