ناخدای عشق
ناخدای عشق
_____________________♡پارت ۱۲
ویو دازای
دستش رو گرفتم و از کشتی خارج شدیم من جلوی جمع نمیتونستم دستش رو بگیرم برای همین دستش رو ول کردم و یکم ازش فاصله گرفتم و آروم زمزمه کردم
_چویا ببخشید من نمیتونم جلوی جم....
+میدونم *با سردی *
دازای چشماش گرد شد و گفت
_حالت خوبه چت شده* اخم کمرنگی کرد *
+هیچی فقط میخام تنها باشم یکم دور بزنم بعد میام
چویا از پیش دازای رفت تا یکم تو این جزیره دور بزنه
دازای تچ زیر لب گفت و با عصبانیت به چویا نگاه میکرد
_چرا من دارم خودم رو برای کسی میکشم که حتی بم محل نمیزاره
یک فکر بد به ذهنش رسید
*تو ذهن*
"فهمیدم چیکار کنم بات چویا "
نوسا رو صدا زد
_نوسا
نوسا با صدای دازای رفت پیشش
/بله ناخدا.. .
_بم نگو ناخدا بم بگو دازای
/حالت...خوبه دازای.....بام چرا انقدر مهربون شدی چیزی شده
_ام نه خوب اگر خوشت نمیاد اینجوری بات رفتار کنم پس برو
/نه نه خوشم میاد ولی.......ما الان رلیم؟؟؟
_آره *باخنده مصنوعی*
نوسا داشت از خوشحالی میمرد
/واقعا
_آره مگه من شوخی میکنم
نوسا تو بغلش پرید و آروم روی سینهاش رو بوسید
/مرسی مرسی
_خواهش
*تو ذهن *
"الان که چویا بیاد بزار بیاد براش یک سوپرایز دارم "
ویو چویا
داشتم دور میزدم و به مادرم فکر میکردم چون من سه چهار روز پیشش نبودم
×خدا کنه حالش خوب باشه
همین که دور زدنم تموم شد دیدم که نوسا دازای رو بغل کرده و دازای هم بغلش کرده
+دارن چیکار میکنن
همون موقع دازای بم نگاه کرد و اخم کرد جوری اخم کرد که انگار ازش چیزی دزدیدم سورت نوسا رو گرفت و بوسیدش جوری داشت اونو میبوسید که انگار داشت لذت میبرد گریم گرفت و آروم گفتم
+ای خیانت کار میدونستم میدونستم
پشت درخت داشتم گریه میکرد گریم بی صدا بود چون نمیخاستم کسی بفهمه
+چراااا
ویو دازای
همین که نوسا بغلش کرده بودم دیدم گه چویا آمد و داشت با تعجب بن نگاه میکرد منم از سر لج نوسا رو بوسیدم همین که بوسه رو شکستم دیدم که چویا توی چشمای اقیانوسیش اشک جم شد و بعد چند دقیقه دیدم که نیستش
_ام...نوسا من کار دارم بعدا میام باشه عزیزم
/باشه عشقم
و رفت سمت همون جایی که چویا بود دید که نشسته و داره گریه میکنه
+چرا....هق.....چرا این کارو کردی.......هق....مگه من بات چیکار کردم دازای
دازای همین جوری به حرفاش گوش میداد
+چرا مگه من چیکارت کردم ها چیکار کردم مگه نگفتی دوسم داری مگه نگفتی *با گریه* 😞
دازای دلش نیومد بیشتر از این گریه کنه برای همین آروم بغلش کرد و چویا تو شوکه موند
_ببخشید چویا ببخشید
_چی من تورو نمیبخشم برو اون ور یلا *با داد *
_چرا برم مگه چیکار کردم
+چیکار کردی تو نمیدونی نه
_باشه باشه کاری نکردم
+آره جون عمت برو اون ور
چویا همین خواست بلند شه که دازای نذاشت و سفت بغلش کرد
_چوچو اشتباه کردم منو ببخش *با بغض*
ادامه دارد
_____________________♡پارت ۱۲
ویو دازای
دستش رو گرفتم و از کشتی خارج شدیم من جلوی جمع نمیتونستم دستش رو بگیرم برای همین دستش رو ول کردم و یکم ازش فاصله گرفتم و آروم زمزمه کردم
_چویا ببخشید من نمیتونم جلوی جم....
+میدونم *با سردی *
دازای چشماش گرد شد و گفت
_حالت خوبه چت شده* اخم کمرنگی کرد *
+هیچی فقط میخام تنها باشم یکم دور بزنم بعد میام
چویا از پیش دازای رفت تا یکم تو این جزیره دور بزنه
دازای تچ زیر لب گفت و با عصبانیت به چویا نگاه میکرد
_چرا من دارم خودم رو برای کسی میکشم که حتی بم محل نمیزاره
یک فکر بد به ذهنش رسید
*تو ذهن*
"فهمیدم چیکار کنم بات چویا "
نوسا رو صدا زد
_نوسا
نوسا با صدای دازای رفت پیشش
/بله ناخدا.. .
_بم نگو ناخدا بم بگو دازای
/حالت...خوبه دازای.....بام چرا انقدر مهربون شدی چیزی شده
_ام نه خوب اگر خوشت نمیاد اینجوری بات رفتار کنم پس برو
/نه نه خوشم میاد ولی.......ما الان رلیم؟؟؟
_آره *باخنده مصنوعی*
نوسا داشت از خوشحالی میمرد
/واقعا
_آره مگه من شوخی میکنم
نوسا تو بغلش پرید و آروم روی سینهاش رو بوسید
/مرسی مرسی
_خواهش
*تو ذهن *
"الان که چویا بیاد بزار بیاد براش یک سوپرایز دارم "
ویو چویا
داشتم دور میزدم و به مادرم فکر میکردم چون من سه چهار روز پیشش نبودم
×خدا کنه حالش خوب باشه
همین که دور زدنم تموم شد دیدم که نوسا دازای رو بغل کرده و دازای هم بغلش کرده
+دارن چیکار میکنن
همون موقع دازای بم نگاه کرد و اخم کرد جوری اخم کرد که انگار ازش چیزی دزدیدم سورت نوسا رو گرفت و بوسیدش جوری داشت اونو میبوسید که انگار داشت لذت میبرد گریم گرفت و آروم گفتم
+ای خیانت کار میدونستم میدونستم
پشت درخت داشتم گریه میکرد گریم بی صدا بود چون نمیخاستم کسی بفهمه
+چراااا
ویو دازای
همین که نوسا بغلش کرده بودم دیدم گه چویا آمد و داشت با تعجب بن نگاه میکرد منم از سر لج نوسا رو بوسیدم همین که بوسه رو شکستم دیدم که چویا توی چشمای اقیانوسیش اشک جم شد و بعد چند دقیقه دیدم که نیستش
_ام...نوسا من کار دارم بعدا میام باشه عزیزم
/باشه عشقم
و رفت سمت همون جایی که چویا بود دید که نشسته و داره گریه میکنه
+چرا....هق.....چرا این کارو کردی.......هق....مگه من بات چیکار کردم دازای
دازای همین جوری به حرفاش گوش میداد
+چرا مگه من چیکارت کردم ها چیکار کردم مگه نگفتی دوسم داری مگه نگفتی *با گریه* 😞
دازای دلش نیومد بیشتر از این گریه کنه برای همین آروم بغلش کرد و چویا تو شوکه موند
_ببخشید چویا ببخشید
_چی من تورو نمیبخشم برو اون ور یلا *با داد *
_چرا برم مگه چیکار کردم
+چیکار کردی تو نمیدونی نه
_باشه باشه کاری نکردم
+آره جون عمت برو اون ور
چویا همین خواست بلند شه که دازای نذاشت و سفت بغلش کرد
_چوچو اشتباه کردم منو ببخش *با بغض*
ادامه دارد
- ۵۳۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط