ناخدای عشق
ناخدای عشق
_________________♡پارت ۱۱
ویو چویا
داشتم دنبال دازای میرفتم و وارد سالن بزرگ غذا شدیم دازای روی میز مخصوصش نشست و من اون ور نشستم خیلی خیلی خیلی از دازای دور بودم
چویا دید که پیش دازای سمت راستی کی میشینه و اون نوسا بود نوسا منو دید و زبونش رو برام در آورد من محل ندادم و نشستم همین که نشستم دازای صدام کرد
_ناکاهارا چویا بیا اینجا
من رفتم پیشش و گفتم
+بله کاری دارید با من ناخدا
_آره...بیا اینجا بشین پیشم
+نمیتونم
_چرا میتونی نوسا بلند شو
/چییییی
_گفتم بلند شو *با لحن سرد*
/نمیخام اینجا جامه
_نه اونجا جات هست حالا بلند شو وگر نه خوب نمیبینی
نوسا بلند شد و رفت
دازای آروم دست چویا رو گرفت و آروم گفت
باید دوس پسرم پیشم بشینه بیا
چویا گرفت نشست و شروع کرد به غذا خوردن
و دازای کل مدت داشت به غذا خوردن چویا نگاه میکرد و نوسا داشت از عصبانیت میترکید
...............................
ناهار تموم شد و دازای بلند شد و دست چویا رو گرفت و برد بیرون
+چیه چیشده
_بیا
+ها چی میخوای دازای
دستش رو ول کرد و گفت
_گوش بده چویا میخام که همین که نوسا آمد بیرون تو رو ببوسم باشه
+نه
_چرا
+دیگه...الان زوده
_باشه .......میخاستم حرصش بدم ولی چون تو میگی باشه
ویو دازای
از پیش چویا رفتم و وارد دفتر کاریم شدم
_واییی امروز چقدر خستم کی شب میشه خودم رو سیر کنم
همین که داشت فکر میکرد یکی آمد در زد و وارد شد
_چیشده پسر
^^ناخدا ما داریم نزدیک جزیزه میشم
_واقعا چقدر زود
^^بله
_هنوز هم ۳ روز نشده خوب به بقیه بگو که داریم میرسیم
^^چشم ناخدا
_خوبه بزار منم وسایلم رو جم کنم
....................
دازای آمد بیرون و گفت
_همگی گوش کنید قراره یک هفته تو این جزیزه زندگی کنیم فهمیدین الان هر کسی برای خودش چادر ببره
همین که رسیدم کشتی رو وایسوندیم و پله هارو روی جزیزه گذاشتیم
_یلا منتظر چی هستین برین پایین
^^چشم
همه رفتن که دیدم چویا باهاشون نیست
رفتم سمت اتاقش و در زدم
_چویااا
جوابی نداد
در رو باز کرد و دید که خابه
_چویا عزیزم بیدار شو
چویا چشمای اقیانوسیش رو باز کرد و گفت
+چی شده دازای
_رسیدیم جزیزه
با لحن سرد گفت
+او واقعا.......خوبه
دازای از لحن سرد چویا تعجب کرد و گفت
_میای دیگ...
+نه
_چرا *اخم کرد *
+چون نمیخام
دازای بخاطر رفتار چویا چیزی نگفت و با لحن سرد بی بی جون گفت
_باشه هر طور راحتی
همین خاست بره چویا دستش رو گرفت
+دازای
_ها *با سردی*
+من اگر بیام نوسا بهونه در میاره من نمیتونم بیام
دازای لبخند زد و گفت
_کور خونده نمیزارم بات کاری داشته باشه
روی پیشونیش میبوستش و بلندش میکنه
_بریم
+باشه بریم
ادامه دارد
_________________♡پارت ۱۱
ویو چویا
داشتم دنبال دازای میرفتم و وارد سالن بزرگ غذا شدیم دازای روی میز مخصوصش نشست و من اون ور نشستم خیلی خیلی خیلی از دازای دور بودم
چویا دید که پیش دازای سمت راستی کی میشینه و اون نوسا بود نوسا منو دید و زبونش رو برام در آورد من محل ندادم و نشستم همین که نشستم دازای صدام کرد
_ناکاهارا چویا بیا اینجا
من رفتم پیشش و گفتم
+بله کاری دارید با من ناخدا
_آره...بیا اینجا بشین پیشم
+نمیتونم
_چرا میتونی نوسا بلند شو
/چییییی
_گفتم بلند شو *با لحن سرد*
/نمیخام اینجا جامه
_نه اونجا جات هست حالا بلند شو وگر نه خوب نمیبینی
نوسا بلند شد و رفت
دازای آروم دست چویا رو گرفت و آروم گفت
باید دوس پسرم پیشم بشینه بیا
چویا گرفت نشست و شروع کرد به غذا خوردن
و دازای کل مدت داشت به غذا خوردن چویا نگاه میکرد و نوسا داشت از عصبانیت میترکید
...............................
ناهار تموم شد و دازای بلند شد و دست چویا رو گرفت و برد بیرون
+چیه چیشده
_بیا
+ها چی میخوای دازای
دستش رو ول کرد و گفت
_گوش بده چویا میخام که همین که نوسا آمد بیرون تو رو ببوسم باشه
+نه
_چرا
+دیگه...الان زوده
_باشه .......میخاستم حرصش بدم ولی چون تو میگی باشه
ویو دازای
از پیش چویا رفتم و وارد دفتر کاریم شدم
_واییی امروز چقدر خستم کی شب میشه خودم رو سیر کنم
همین که داشت فکر میکرد یکی آمد در زد و وارد شد
_چیشده پسر
^^ناخدا ما داریم نزدیک جزیزه میشم
_واقعا چقدر زود
^^بله
_هنوز هم ۳ روز نشده خوب به بقیه بگو که داریم میرسیم
^^چشم ناخدا
_خوبه بزار منم وسایلم رو جم کنم
....................
دازای آمد بیرون و گفت
_همگی گوش کنید قراره یک هفته تو این جزیزه زندگی کنیم فهمیدین الان هر کسی برای خودش چادر ببره
همین که رسیدم کشتی رو وایسوندیم و پله هارو روی جزیزه گذاشتیم
_یلا منتظر چی هستین برین پایین
^^چشم
همه رفتن که دیدم چویا باهاشون نیست
رفتم سمت اتاقش و در زدم
_چویااا
جوابی نداد
در رو باز کرد و دید که خابه
_چویا عزیزم بیدار شو
چویا چشمای اقیانوسیش رو باز کرد و گفت
+چی شده دازای
_رسیدیم جزیزه
با لحن سرد گفت
+او واقعا.......خوبه
دازای از لحن سرد چویا تعجب کرد و گفت
_میای دیگ...
+نه
_چرا *اخم کرد *
+چون نمیخام
دازای بخاطر رفتار چویا چیزی نگفت و با لحن سرد بی بی جون گفت
_باشه هر طور راحتی
همین خاست بره چویا دستش رو گرفت
+دازای
_ها *با سردی*
+من اگر بیام نوسا بهونه در میاره من نمیتونم بیام
دازای لبخند زد و گفت
_کور خونده نمیزارم بات کاری داشته باشه
روی پیشونیش میبوستش و بلندش میکنه
_بریم
+باشه بریم
ادامه دارد
- ۳۲۳
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط