روشنایی زندگیم
روشنایی زندگیم
---
در یک روز آفتابی بهاری در سئول، جیمین به سمت یک کافه دنج و زیبا در قلب شهر میرفت. او همیشه به هنر و موزیک علاقهمند بود و میدانست که کافهای که انتخاب کرده، محلی عالی برای الهامگیری است. اما چیزی که او نمیدانست این بود که در این روز خاص، سرنوشتش با یک دختر خاص به نام لارا گره خواهد خورد.
وقتی جیمین وارد کافه شد، بلافاصله توجهش به لارا جلب شد. او در گوشهای نشسته و با دقت به یک کتاب زیرا مینگریست. لارا برای جیمین به مانند یک نقاشی زنده به نظر میرسید. او با موهای بلند و چشمان درخشان خود، دنیایی از آرامش و زیبایی را برای اطرافیانش به ارمغان آورده بود.
جیمین به خود جرأت داد و به سمت او رفت. «سلام، میتوانم به شما ملحق بشم؟» او با لبخندی دلنشین پاسخ داد: «بله، البته! من لارا هستم.»
آنها به سرعت با یکدیگر صحبت کردند و از علاقههای مشترکشون به موسیقی و هنر پرده پرداختند. جیمین از اینکه لارا نیز عاشق نقاشی، شگفتزده شد. آنها ساعتها را در کافه گذروندن و هر لحظه بیشتر به هم نزدیک شدن.
با گذشت زمان، جیمین و لارا رابطه عمیقتری برقرار کردن. آنها با هم به گالریهای هنری میرفتن، در پارکها قدم میزدن و از صدای موسیقی لذت میبردن. هر کجا که میرفتن، به نظر میرسید دنیا برایشون متوقف شده و فقط آونها وجود دارن.
یک روز، هنگامی که در کنار دریاچهای نشسته بودن، جیمین احساس کرد که زمان مناسبی برای بیان احساساتش. اون با دقت به لارا نگاه کرد و گفت: «لارا، من هر روز با تو بیشتر عاشق میشم. تو زندگیم رو روشن کردی و نمیتونم بدون تو تصور کنم.»
لارا با چشمانی پر از اشک خوشحالی، به اون جواب داد: «من هم همینطور احساس میکنم، جیمین. تو بهترین چیزی هستی که در زندگیم پیدا کردم.»
در همون لحظه، آونها به هم نزدیک شدن با بوسهای گرمی و در یه بغل گرم به هم پیوستن. احساساتشون از آون روز به بعد فقط عمیقتر شد و عشقشون به همواره روشنایی بیشتری به زندگیشون بخشید.
سالها گذشت و جیمین و لارا در کنار هم رویاهایشون را دنبال کردن، اما همیشه آون روز آفتابی بهاری در کافه را به یاد میاوردن؛ روزی که عشقشون آغاز شد و دنیایشون برای همیشه تغییر کرد.
روزی جیمین تصمیم گرفت دیگه از لارا خواستگاری کنه پس به یه حلقه فروشی رفت و یدونه از خاص ترین خاش و انتخاب کرد برگشت رفت پیش لارا جلوی دختر زانو زد گفت:(الان که دیگه اینجا هستم نمیدونم کارم درسته یا نه ولی اجازه اینکه همسرت باشم رو بهم میدی؟
لارا هم که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد اونجا باهم ازدواج کردن زندگی خوبی را شروع کردن به بعداز 2سال آنها صاحب یه بچه شدن به اسم جیونگ به خوبی خوشی زندگی میکردن
---
در یک روز آفتابی بهاری در سئول، جیمین به سمت یک کافه دنج و زیبا در قلب شهر میرفت. او همیشه به هنر و موزیک علاقهمند بود و میدانست که کافهای که انتخاب کرده، محلی عالی برای الهامگیری است. اما چیزی که او نمیدانست این بود که در این روز خاص، سرنوشتش با یک دختر خاص به نام لارا گره خواهد خورد.
وقتی جیمین وارد کافه شد، بلافاصله توجهش به لارا جلب شد. او در گوشهای نشسته و با دقت به یک کتاب زیرا مینگریست. لارا برای جیمین به مانند یک نقاشی زنده به نظر میرسید. او با موهای بلند و چشمان درخشان خود، دنیایی از آرامش و زیبایی را برای اطرافیانش به ارمغان آورده بود.
جیمین به خود جرأت داد و به سمت او رفت. «سلام، میتوانم به شما ملحق بشم؟» او با لبخندی دلنشین پاسخ داد: «بله، البته! من لارا هستم.»
آنها به سرعت با یکدیگر صحبت کردند و از علاقههای مشترکشون به موسیقی و هنر پرده پرداختند. جیمین از اینکه لارا نیز عاشق نقاشی، شگفتزده شد. آنها ساعتها را در کافه گذروندن و هر لحظه بیشتر به هم نزدیک شدن.
با گذشت زمان، جیمین و لارا رابطه عمیقتری برقرار کردن. آنها با هم به گالریهای هنری میرفتن، در پارکها قدم میزدن و از صدای موسیقی لذت میبردن. هر کجا که میرفتن، به نظر میرسید دنیا برایشون متوقف شده و فقط آونها وجود دارن.
یک روز، هنگامی که در کنار دریاچهای نشسته بودن، جیمین احساس کرد که زمان مناسبی برای بیان احساساتش. اون با دقت به لارا نگاه کرد و گفت: «لارا، من هر روز با تو بیشتر عاشق میشم. تو زندگیم رو روشن کردی و نمیتونم بدون تو تصور کنم.»
لارا با چشمانی پر از اشک خوشحالی، به اون جواب داد: «من هم همینطور احساس میکنم، جیمین. تو بهترین چیزی هستی که در زندگیم پیدا کردم.»
در همون لحظه، آونها به هم نزدیک شدن با بوسهای گرمی و در یه بغل گرم به هم پیوستن. احساساتشون از آون روز به بعد فقط عمیقتر شد و عشقشون به همواره روشنایی بیشتری به زندگیشون بخشید.
سالها گذشت و جیمین و لارا در کنار هم رویاهایشون را دنبال کردن، اما همیشه آون روز آفتابی بهاری در کافه را به یاد میاوردن؛ روزی که عشقشون آغاز شد و دنیایشون برای همیشه تغییر کرد.
روزی جیمین تصمیم گرفت دیگه از لارا خواستگاری کنه پس به یه حلقه فروشی رفت و یدونه از خاص ترین خاش و انتخاب کرد برگشت رفت پیش لارا جلوی دختر زانو زد گفت:(الان که دیگه اینجا هستم نمیدونم کارم درسته یا نه ولی اجازه اینکه همسرت باشم رو بهم میدی؟
لارا هم که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد اونجا باهم ازدواج کردن زندگی خوبی را شروع کردن به بعداز 2سال آنها صاحب یه بچه شدن به اسم جیونگ به خوبی خوشی زندگی میکردن
- ۱.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط