{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار!!
دیدگاه ها (۱)

دوست دارم عاشقت باشم... نمی خواهی مرا؟پس چرا با غم تماشا می ...

★★★★★

⇦ب پروفایلمــــــــــم دعوتیےد⇨

بیا بیدار و بی تابم، دلم آغوش می خواهدمرا محصور کن در خود، ت...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

(سایه های خونی) part ۸/***الیویا: لحظه ای نوری چشام های آسمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط