Love between fire and shadows
Love between fire and shadows
عشق میان آتش و سایه ها
. Part: ۷.
همان لحظه، جونگ کوک با موتور آمد، چشمانش خشم و اضطرات را همزمان داشت.
«مینجی، بیا! الان وقت توضیح نیست!»
آن دو با سرعت از خیابون های خلوت سئول عبور کردند.
صدای شلیک گلوله پشت سرشان شنیده میشد و دشمنان روز گذشته دوباره ظاهر شده بودن.
جونگ کوک گفت:
«باید بدونی حقیقت رو... پدرت... منو وارد این بازی کرد، ولی تو... توباعث شدی من انتخاب کنم.»
مینجی نفسش رو گرفت و پرسید:
«یعنی چی؟»
جونگ کوک با چشمانی که پر از درد و عشق بود، گفت:
«من... عضو مافیام.خانواده ی من... همه چیزمون به انتقام گره خورده بود. ولی وقتی دیدمت، فهمیدم که میخوام تو زندگی واقعی باشم، نه فقط یه انتقام.»
مینجی برای چند لحظه ساکت شد.
سپس با صدای لرزان گفت:
«پس... تو اون پسر خطرناک و مرموز مدرسه ای که من عاشقش شدم... همون جونگ کوک مافیاییه؟»
جونگ کوک لبخند تلخی زد:
«آره... ولی حالا انتخابم تویی، نه گذشته ام.«
پس از اینکه دشمنان دوباره محو شدند، کوک مینجی رو نزدیک خودش کشید.
دستش رو روی صورت مینجی گذاشت و گفت:
«می خوام بدونی... هر چیزی که پیش بیاد، تو تنها کسی هستی که میخوام کنارش باشم.»
مینجی چشم هایش رو بست ونفس عمیقی کشید:
«من... من هم... تو رو میخوام... حتی با تمام خطر ها...»
آن دو در باران ایستادند، لب هایشان نزدیک شد و برای اولین بار، بوسه ای پر از احساس و اضطراب بینشان رد و بدل شد.
در همان لحظه، مینجی فهمید که حتی اگر دنیا با آن دشمن باشد، عشقشان آن قدر قوی است که بتواند همه چیز را تاب بیاورد...
ادامه دارد...
ببخشین دیر شد😂
عشق میان آتش و سایه ها
. Part: ۷.
همان لحظه، جونگ کوک با موتور آمد، چشمانش خشم و اضطرات را همزمان داشت.
«مینجی، بیا! الان وقت توضیح نیست!»
آن دو با سرعت از خیابون های خلوت سئول عبور کردند.
صدای شلیک گلوله پشت سرشان شنیده میشد و دشمنان روز گذشته دوباره ظاهر شده بودن.
جونگ کوک گفت:
«باید بدونی حقیقت رو... پدرت... منو وارد این بازی کرد، ولی تو... توباعث شدی من انتخاب کنم.»
مینجی نفسش رو گرفت و پرسید:
«یعنی چی؟»
جونگ کوک با چشمانی که پر از درد و عشق بود، گفت:
«من... عضو مافیام.خانواده ی من... همه چیزمون به انتقام گره خورده بود. ولی وقتی دیدمت، فهمیدم که میخوام تو زندگی واقعی باشم، نه فقط یه انتقام.»
مینجی برای چند لحظه ساکت شد.
سپس با صدای لرزان گفت:
«پس... تو اون پسر خطرناک و مرموز مدرسه ای که من عاشقش شدم... همون جونگ کوک مافیاییه؟»
جونگ کوک لبخند تلخی زد:
«آره... ولی حالا انتخابم تویی، نه گذشته ام.«
پس از اینکه دشمنان دوباره محو شدند، کوک مینجی رو نزدیک خودش کشید.
دستش رو روی صورت مینجی گذاشت و گفت:
«می خوام بدونی... هر چیزی که پیش بیاد، تو تنها کسی هستی که میخوام کنارش باشم.»
مینجی چشم هایش رو بست ونفس عمیقی کشید:
«من... من هم... تو رو میخوام... حتی با تمام خطر ها...»
آن دو در باران ایستادند، لب هایشان نزدیک شد و برای اولین بار، بوسه ای پر از احساس و اضطراب بینشان رد و بدل شد.
در همان لحظه، مینجی فهمید که حتی اگر دنیا با آن دشمن باشد، عشقشان آن قدر قوی است که بتواند همه چیز را تاب بیاورد...
ادامه دارد...
ببخشین دیر شد😂
- ۸۶۶
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط