{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ ناگهان می‌آیی ،

‍ ناگهان می‌آیی ،
بی‌وقفه و مدام !

تمامِ دلتنگی‌های جهان را
بر پوستم ‌می‌کشی ،
ناگهان ‌می‌روی ،
همچون بادی که می‌گذرد !

بیهوده است
اگر بگویم برگرد !

ای رؤیای نارسیده ،
تو را برای زیستن می‌خواستم
نه برای مُردن ..

#سابیر_هاکا
دیدگاه ها (۱۱)

‌یک شب لبان تشنهٔ من با شوقدر آتش لبان تو می‌سوزدچشمان من ام...

سنجاق میکنمبه شیشه مات عینک اتچشمان سیاهم راتا هر کجا که می...

‌این منم تنها و #حیران، نیمه_شب ؛کرده ام همراز خودمهتاب را…گ...

وقتی تو را دوست می دارمبارانِ سبز می بارمبارانِ آبیبارانِ سر...

قلم به دست تنها نشسته ای در نظرمآری بگذار از تو بنویسماز تو ...

«شیطون کوچولوی من »فصل سومویو آنا::تنها سه کلمه گفت::آنای عز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط