سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۱۶
سوا با تردید به مرد ناشناس خیره شده بود.
صدایش آرام بود، اما نگاهش چیزی را پنهان میکرد.
تمام وجود سوا فریاد میزد که نباید به او اعتماد کند.
با این حال، کنجکاوی اجازه نمیداد از آنجا برود.
مرد آهسته گفت:
«تو فکر میکنی تهیونگ رو میشناسی... اما فقط نقابی رو دیدی که سالها روی صورتش بوده.»
سوا با اخم جواب داد:
«من حرف آدمهای غریبه رو باور نمیکنم.»
و خواست از کنارش عبور کند.
مرد لبخند کوتاهی زد.
از جیب کتش پاکتی بیرون آورد و روی نیمکت کنار خیابان گذاشت.
«لازم نیست حرفامو باور کنی... فقط داخل این پاکت رو ببین.»
بعد بدون اینکه منتظر واکنش سوا بماند، آرام دور شد.
سوا چند ثانیه مردد ماند.
در نهایت پاکت را برداشت و آن را باز کرد.
داخلش چند عکس قدیمی و بریدههای روزنامه بود.
در یکی از عکسها، تهیونگ سالها قبل کنار مردی ناشناس دیده میشد.
پشت یکی از عکسها فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گذشته هیچوقت دفن نمیشه.»
دستان سوا شروع به لرزیدن کرد.
در همان لحظه، صدای بوق ماشینی توجهش را جلب کرد.
وقتی سرش را بالا آورد، مرد ناشناس دیگر آنجا نبود.
انگار از اول هم وجود نداشته است.
چند خیابان آنطرفتر...
تهیونگ از داخل ماشین، رفتن مرد را زیر نظر داشت.
بادیگاردش با نگرانی گفت:
«رئیس... دستور بدین دنبالش بریم؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«نه...»
نگاهش روی پاکتی بود که حالا در دست سوا قرار داشت.
«اول باید بفهمم اون کیه.»
همان شب، کارآگاه دوباره پرونده را مرور میکرد.
یکی از مأموران با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس، هویت صاحب اون ماشین مشکی مشخص شد.»
کارآگاه از جایش بلند شد.
«کیه؟»
مأمور پوشه را روی میز گذاشت.
«ماشین به اسم یه شرکت ثبت شده...
اما این شرکت، پنج سال پیش تعطیل شده.»
کارآگاه اخم کرد.
هرچه جلوتر میرفت، پرونده پیچیدهتر میشد.
در همان زمان، سوا داخل اتاقش عکسهای داخل پاکت را دوباره نگاه میکرد.
ناگهان نگاهش روی گوشه یکی از عکسها ثابت ماند.
نشان کوچکی روی لباس مرد کنار تهیونگ دیده میشد.
همان نشان...
روی کارت ویزیت مرد ناشناسی که امروز با او صحبت کرده بود نیز وجود داشت.
❝ سوا تازه فهمید مردی که امروز سر راهش قرار گرفت، تصادفی وارد زندگیاش نشده بود... او گذشتهی تهیونگ را بهتر از هر کسی میشناخت. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۶
سوا با تردید به مرد ناشناس خیره شده بود.
صدایش آرام بود، اما نگاهش چیزی را پنهان میکرد.
تمام وجود سوا فریاد میزد که نباید به او اعتماد کند.
با این حال، کنجکاوی اجازه نمیداد از آنجا برود.
مرد آهسته گفت:
«تو فکر میکنی تهیونگ رو میشناسی... اما فقط نقابی رو دیدی که سالها روی صورتش بوده.»
سوا با اخم جواب داد:
«من حرف آدمهای غریبه رو باور نمیکنم.»
و خواست از کنارش عبور کند.
مرد لبخند کوتاهی زد.
از جیب کتش پاکتی بیرون آورد و روی نیمکت کنار خیابان گذاشت.
«لازم نیست حرفامو باور کنی... فقط داخل این پاکت رو ببین.»
بعد بدون اینکه منتظر واکنش سوا بماند، آرام دور شد.
سوا چند ثانیه مردد ماند.
در نهایت پاکت را برداشت و آن را باز کرد.
داخلش چند عکس قدیمی و بریدههای روزنامه بود.
در یکی از عکسها، تهیونگ سالها قبل کنار مردی ناشناس دیده میشد.
پشت یکی از عکسها فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گذشته هیچوقت دفن نمیشه.»
دستان سوا شروع به لرزیدن کرد.
در همان لحظه، صدای بوق ماشینی توجهش را جلب کرد.
وقتی سرش را بالا آورد، مرد ناشناس دیگر آنجا نبود.
انگار از اول هم وجود نداشته است.
چند خیابان آنطرفتر...
تهیونگ از داخل ماشین، رفتن مرد را زیر نظر داشت.
بادیگاردش با نگرانی گفت:
«رئیس... دستور بدین دنبالش بریم؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«نه...»
نگاهش روی پاکتی بود که حالا در دست سوا قرار داشت.
«اول باید بفهمم اون کیه.»
همان شب، کارآگاه دوباره پرونده را مرور میکرد.
یکی از مأموران با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس، هویت صاحب اون ماشین مشکی مشخص شد.»
کارآگاه از جایش بلند شد.
«کیه؟»
مأمور پوشه را روی میز گذاشت.
«ماشین به اسم یه شرکت ثبت شده...
اما این شرکت، پنج سال پیش تعطیل شده.»
کارآگاه اخم کرد.
هرچه جلوتر میرفت، پرونده پیچیدهتر میشد.
در همان زمان، سوا داخل اتاقش عکسهای داخل پاکت را دوباره نگاه میکرد.
ناگهان نگاهش روی گوشه یکی از عکسها ثابت ماند.
نشان کوچکی روی لباس مرد کنار تهیونگ دیده میشد.
همان نشان...
روی کارت ویزیت مرد ناشناسی که امروز با او صحبت کرده بود نیز وجود داشت.
❝ سوا تازه فهمید مردی که امروز سر راهش قرار گرفت، تصادفی وارد زندگیاش نشده بود... او گذشتهی تهیونگ را بهتر از هر کسی میشناخت. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۰۷
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط