{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی مادرش الزایمر داشت

شخصی مادرش الزایمر داشت...
بهش گفت مادر یه بیماری داری ، باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان...
مادر گفت : چه بیماریی؟
گفت : الزایمر...
گفت : چی هست...
گفت: "یعنی همه چیو فراموش میکنی..."
گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...
گفت : چطور؟
گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ، قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر...
...
برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش...
گفت : برای چی؟
گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم...
مادر گفت :
"من که چیزی یادم نمیاد...."

┅┄ ❥❤ ❥ ┄┅┄
دیدگاه ها (۲)

۱۰اصل شادی بخششادی خودرابه هیچ چیزوهیچکس وابسته نکن تاهمیشه ...

♡با من از شعر نگواز خودت حرف بزندلتنگِ حرف های معمولی اماینک...

#سهراب_سپهری چقدر زیبا گفتﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬ...

⚜ 🍃 ⚜ 🍃 ⚜ 🍃 ⚜ 🍃 ⚜ #مهم_ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﺼﯿﺒﺘﺎﻥ...

سناریو توکیو رینوجرز p4

𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.PART⁴⁸...

عشق منp14یوها:کی دوست دختر پیدا کردی چرا ما خبر نداریمکوک:خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط