{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی مادرش الزایمر داشت...

شخصی مادرش الزایمر داشت...
بهش گفت مادر یه بیماری داری ، باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان...
مادر گفت : چه بیماریی؟
گفت : الزایمر...
گفت : چی هست...
گفت: "یعنی همه چیو فراموش میکنی..."
گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...
گفت : چطور؟
گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ، قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر...
...
برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش...
گفت : برای چی؟
گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم...
مادر گفت :
"من که چیزی یادم نمیاد...."
❣
┅┄ ❥❤ ❥ ┄┅┄
دیدگاه ها (۲)

Custom bride part : 13

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 46جونگکوک انگار دست ...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)

سناریو ایزانا

part 56کیم ویصدای در اومد همینکه یونا وارد شد همه با اهنگ تو...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

My lovely neighbor part : 60

شخصی مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری ، باید...

شخصی مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری ، باید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط