{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا بی‌نهایت

تا بی‌نهایت
تا آنسوی حیات
گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم تحلیل می‌رود.

#فروغ_فرخزاد #هنر_عکاسی
دیدگاه ها (۱)

من کنون از آن همه ماجرا فقط یک چیز یاد دارم و یک چیز از خاطر...

و صبح یعنی توکه با گلِ لبخند به وعده گاهِ دل انگیزِ عشق می آ...

و صبح یعنی توکه با گلِ لبخند به وعده گاهِ دل انگیزِ عشق می آ...

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات... #حافظ #هنر_عکاسی

ص۵۹تاقت نداشتم دانشگاه بدون پریسا برایم حکم سلول انفرادی داش...

ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی...

دیروز یه ارمی با جیمین ملاقات داشته و این متن رو استوری کرده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط