1
1
ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خون شدیدی کف زمین میریخت .
دکتر گفت : این چه بلایی سرش اومده ؟
سرهنگ گفت : داشت یک بچه رو میزد ، زدم ناکاراش کردم .
دکتر گفت : خب بگید بیاد دیگه ، بخیه نشه میمیره ها ، گفته باشم .
سرهنگ با سر اشاره کرد .
یکی از سرباز ها این دست و دیگری آن دستش را گرفت .
آنجا روی تخت انداختنش و احساس کرد آخرین قطرات خونش بیرون میریزد و بیهوش شد .
2
زمانی که بیدار شد ، به پانسمانش خیره شد ، لکه های کمرنگ خون روی آن مالیده شده بود ، بوی بتادین میداد .
سرش را بالا آورد ، به صورت پرستار خیره شد و گفت : پاره شده ؟
پرستار زن میانسال بود ، صورتش پیرتر نمایان میکرد .
پوست چروکیده و گونه های چاق ، بدن لاغر که یونیفورم سفید پرستاری پوشیده بود .
پوزخند میزند ، پاسخ میدهد که اگر پاره شده بود او الان زنده نبود .
دوباره پانسمان اش را لمس میکند ، چند باندِ نازک را با نوک انگشتانش میگیرد و آرام بالا می آورد ، درد از اعماق شکمش تیر میکشد .
میگوید : فیشششش
باند را می اندازد ، سرش را بالا میگیرد و چشمانش را میبندد .
پرستار میگوید : ای بابا نکن .... دیگه میخوای بدتر شه؟
بدون آنکه تکان بخورد ، آرام زجه میزند.
- : بگو دکتر بیاد
پرستار نگاهی به او می اندازد و زیر لب میگوید : چیزی ات نیست .
بدون آنکه چشمانش را باز کند ، دوباره تکرار میکند : بگو دکتر بیاد .... بگو ... بگو بیاد .
نزدیک تر میشود ،باند را بر میدارد ، تکرار میکند : میگم چیزی ت نیست ، یکم درد داری .
ناگهان دستش را بالا می آورد و مثل یک حیوان یقهٔ پرستار را میگیرد و میکشد ، او را مثل یک بالشت به هوا میبرد .
پرستار جیغ میزند و او فریاد میزند : بگو دکتر بیاد ، بگو بیاد
آنطرف تر دوتا پرستار به سمتش میدوند ، یکی از آنها سرنگ در می آورد ، سوزن را روی دستش میگذارد ،
آرام تزریق میکند .
مواد تا نیمه خالی میشود ، اما او دستش را میکشد ، صدای شکسته شدن سوزن در اتاق میپیچد ، سرنگ پلاستیکی کف اتاق میافتد .
پرستار ها با وحشت از اتاق خارج میشوند .
لحظاتی بعد سرهنگ و دو سرباز وارد اتاق میشوند و او را روی تخت میگذارند ، با دستبند او را میبندند .
او زمزمه میکند : وای ، درد دارم ، وای ..
اما آنها از اتاق بیرون میروند .
پرستار میانسال می ایستد ، برمیگردد و به او نگاه میکند ، او هم سرش را بالا می آورد ، چشمانش پر از اشک است ، زمزمه میکند : درد دارم ، خواهش میکنم .
اما پرستار اخم میکند و از اتاق بیرون میرود .
پشت سرش صدای آن مرد می آید .
و لحظه ای می ایستد .
به پرستاری که کنار درب ایستاده میگوید : سوزن تو دستش شکست ؟
- : آره ...
- : برای چی ؟
- : دستش رو تکون داد ...
- : نباید اون موقع آرام بخش میزدی .
پرستار چیزی نگفت .
پرستار میانسال آمد کنارش ، زمزمه کرد : مسئولیتش با تو هست .
- : بد کردم نجاتت دادم ؟
- : غلط کردی .
هنوز صدای ناله های مرد از درون اتاق می آمد .
بعد چند نگهبان مرد از کنار پرستار ها گذشتند ، درب اتاق را باز کرده و داخل شدند .
مرد فریاد میزد ، اما لحظاتی بعد صداش بریده شد ، نگهبانان بیرون آمدند ، دوباره از کنار پرستار ها گذشتند .
پرستار میانسال رفت کنار درب ، دستش را روی درب گذاشت ، کمی هُل داد .
پرستار کنار درب یواش گفت : چیه ... ؟
اما بی اعتنا به او در را باز کرد .
همان لحظه مرد فحش داد و چیزی به سمتش پرتاب کرد .
ظرف فلزی سرنگ ها بود که کوبیده شد توی سینهٔ پرستار میانسال ، خشمی همراه با شوک !
و پرستار دیگر او را کنار کشید و درب را بست ، صدای فریاد های مرد می آمد .
پرستار گفت : دیوانه شدی ؟
- : چرا اینجوری میکنه کثافط
- : بذار تنها باشه
- : دستم رو ول کن .
دست او را ول کرد ، پرستار میانسال وارد راهرو شد .
پرستار جوان ، لای درب را باز کرد ، داخل اتاق سرک کشید .
آن مرد روی تخت خوابیده بود ، دستانش بسته بودند ، سینه اش بالا و پایین میشد .
و زمزمه میکرد : آخ ، خدایا
لحظاتی بعد پرستار میانسال آمد .
گفت : حالش خوبه ؟
پرستار جوان لبخند زد .
- : برو پنبه ها رو آماده کن .
- : باشه
ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خون شدیدی کف زمین میریخت .
دکتر گفت : این چه بلایی سرش اومده ؟
سرهنگ گفت : داشت یک بچه رو میزد ، زدم ناکاراش کردم .
دکتر گفت : خب بگید بیاد دیگه ، بخیه نشه میمیره ها ، گفته باشم .
سرهنگ با سر اشاره کرد .
یکی از سرباز ها این دست و دیگری آن دستش را گرفت .
آنجا روی تخت انداختنش و احساس کرد آخرین قطرات خونش بیرون میریزد و بیهوش شد .
2
زمانی که بیدار شد ، به پانسمانش خیره شد ، لکه های کمرنگ خون روی آن مالیده شده بود ، بوی بتادین میداد .
سرش را بالا آورد ، به صورت پرستار خیره شد و گفت : پاره شده ؟
پرستار زن میانسال بود ، صورتش پیرتر نمایان میکرد .
پوست چروکیده و گونه های چاق ، بدن لاغر که یونیفورم سفید پرستاری پوشیده بود .
پوزخند میزند ، پاسخ میدهد که اگر پاره شده بود او الان زنده نبود .
دوباره پانسمان اش را لمس میکند ، چند باندِ نازک را با نوک انگشتانش میگیرد و آرام بالا می آورد ، درد از اعماق شکمش تیر میکشد .
میگوید : فیشششش
باند را می اندازد ، سرش را بالا میگیرد و چشمانش را میبندد .
پرستار میگوید : ای بابا نکن .... دیگه میخوای بدتر شه؟
بدون آنکه تکان بخورد ، آرام زجه میزند.
- : بگو دکتر بیاد
پرستار نگاهی به او می اندازد و زیر لب میگوید : چیزی ات نیست .
بدون آنکه چشمانش را باز کند ، دوباره تکرار میکند : بگو دکتر بیاد .... بگو ... بگو بیاد .
نزدیک تر میشود ،باند را بر میدارد ، تکرار میکند : میگم چیزی ت نیست ، یکم درد داری .
ناگهان دستش را بالا می آورد و مثل یک حیوان یقهٔ پرستار را میگیرد و میکشد ، او را مثل یک بالشت به هوا میبرد .
پرستار جیغ میزند و او فریاد میزند : بگو دکتر بیاد ، بگو بیاد
آنطرف تر دوتا پرستار به سمتش میدوند ، یکی از آنها سرنگ در می آورد ، سوزن را روی دستش میگذارد ،
آرام تزریق میکند .
مواد تا نیمه خالی میشود ، اما او دستش را میکشد ، صدای شکسته شدن سوزن در اتاق میپیچد ، سرنگ پلاستیکی کف اتاق میافتد .
پرستار ها با وحشت از اتاق خارج میشوند .
لحظاتی بعد سرهنگ و دو سرباز وارد اتاق میشوند و او را روی تخت میگذارند ، با دستبند او را میبندند .
او زمزمه میکند : وای ، درد دارم ، وای ..
اما آنها از اتاق بیرون میروند .
پرستار میانسال می ایستد ، برمیگردد و به او نگاه میکند ، او هم سرش را بالا می آورد ، چشمانش پر از اشک است ، زمزمه میکند : درد دارم ، خواهش میکنم .
اما پرستار اخم میکند و از اتاق بیرون میرود .
پشت سرش صدای آن مرد می آید .
و لحظه ای می ایستد .
به پرستاری که کنار درب ایستاده میگوید : سوزن تو دستش شکست ؟
- : آره ...
- : برای چی ؟
- : دستش رو تکون داد ...
- : نباید اون موقع آرام بخش میزدی .
پرستار چیزی نگفت .
پرستار میانسال آمد کنارش ، زمزمه کرد : مسئولیتش با تو هست .
- : بد کردم نجاتت دادم ؟
- : غلط کردی .
هنوز صدای ناله های مرد از درون اتاق می آمد .
بعد چند نگهبان مرد از کنار پرستار ها گذشتند ، درب اتاق را باز کرده و داخل شدند .
مرد فریاد میزد ، اما لحظاتی بعد صداش بریده شد ، نگهبانان بیرون آمدند ، دوباره از کنار پرستار ها گذشتند .
پرستار میانسال رفت کنار درب ، دستش را روی درب گذاشت ، کمی هُل داد .
پرستار کنار درب یواش گفت : چیه ... ؟
اما بی اعتنا به او در را باز کرد .
همان لحظه مرد فحش داد و چیزی به سمتش پرتاب کرد .
ظرف فلزی سرنگ ها بود که کوبیده شد توی سینهٔ پرستار میانسال ، خشمی همراه با شوک !
و پرستار دیگر او را کنار کشید و درب را بست ، صدای فریاد های مرد می آمد .
پرستار گفت : دیوانه شدی ؟
- : چرا اینجوری میکنه کثافط
- : بذار تنها باشه
- : دستم رو ول کن .
دست او را ول کرد ، پرستار میانسال وارد راهرو شد .
پرستار جوان ، لای درب را باز کرد ، داخل اتاق سرک کشید .
آن مرد روی تخت خوابیده بود ، دستانش بسته بودند ، سینه اش بالا و پایین میشد .
و زمزمه میکرد : آخ ، خدایا
لحظاتی بعد پرستار میانسال آمد .
گفت : حالش خوبه ؟
پرستار جوان لبخند زد .
- : برو پنبه ها رو آماده کن .
- : باشه
- ۱۸۰
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط