ویو: جونگکوک
ویو: جونگکوک
چند ساعت گذشته بود.
هوشیاریم کامل نبود و سرم سنگین شده بود.
فقط میخواستم برگردم عمارت و برای چند ساعت همهچیز رو فراموش کنم.
وقتی به عمارت رسیدم، صدای بحث از محوطه میاومد.
چند قدم جلوتر رفتم.
ات جلوی ورودی ایستاده بود و با بادیگاردها بحث میکرد.
+ میخوام برم پیش بابام!
بادیگارد: نمیشه، خانم.
+ چرا نمیشه؟
بادیگارد: اجازه نداریم بدون هماهنگی ارباب شما رو از عمارت خارج کنیم.
+ اربابتون بره به درک! من بابامو میخوام (قصد بی احترامی نادارم)
همونجا ایستادم.
_ چی شده؟
بادیگاردها فوراً ساکت شدن.
بادیگارد: ارباب...
ات برگشت سمتم.
چشمهاش پر از عصبانیت بود.
+ میخوام برم پیش بابام.
_ نمیشه.
+ چرا نمیشه؟
چند ثانیه نگاش کردم.
_ تا الان صد بار بهت گفتم چرا نمیشه.
+ منم صد بار گفتم میخوام برمم پیش باباممم!
_ گفتم نه!
صدای دادم توی محوطه پیچید.
ات ساکت شد.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد چشمهاش پر از اشک شد.
+ ازت متنفرمممم...
صدایش لرزید.
+ تو زندگی منو خراب کردی...
چند قدم جلو اومد.
+ تو باعث شدی از بابام دور بشم!
_ ات، کافیه.
+ نه! کافی نیست!
شروع کرد به بی احترامی کردن
سرم سنگینتر شده بود و صبرم هم دیگه تموم شده بود.
گذاشتم روی کولم
+چیکار میکنی
+منو بزار زمیننن
همینجوری داشت به کمرم مشت میزد
منم بدونه اینکه اهمیت بدم رفتم سمت اتاقم
درو باز کردم و ات رو گذاشتم روی تختم
برگشتم درو قفل کردم
رفتم سمت ات
+ه هی داری چی چیکار میکنی؟(ترس و لکنت)
_میخوام تنبیهت کنم تا یاد بگیری رو مخ من راه نری (بم و ترسناک)
با اینکه حمایت ها خیلیییی کم بود چند تا پارت گذاشتمممم🙁🙄
و اینکههههه
پارت بعد قراره نماز بخونیممم👈🏻👉🏻
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
چند ساعت گذشته بود.
هوشیاریم کامل نبود و سرم سنگین شده بود.
فقط میخواستم برگردم عمارت و برای چند ساعت همهچیز رو فراموش کنم.
وقتی به عمارت رسیدم، صدای بحث از محوطه میاومد.
چند قدم جلوتر رفتم.
ات جلوی ورودی ایستاده بود و با بادیگاردها بحث میکرد.
+ میخوام برم پیش بابام!
بادیگارد: نمیشه، خانم.
+ چرا نمیشه؟
بادیگارد: اجازه نداریم بدون هماهنگی ارباب شما رو از عمارت خارج کنیم.
+ اربابتون بره به درک! من بابامو میخوام (قصد بی احترامی نادارم)
همونجا ایستادم.
_ چی شده؟
بادیگاردها فوراً ساکت شدن.
بادیگارد: ارباب...
ات برگشت سمتم.
چشمهاش پر از عصبانیت بود.
+ میخوام برم پیش بابام.
_ نمیشه.
+ چرا نمیشه؟
چند ثانیه نگاش کردم.
_ تا الان صد بار بهت گفتم چرا نمیشه.
+ منم صد بار گفتم میخوام برمم پیش باباممم!
_ گفتم نه!
صدای دادم توی محوطه پیچید.
ات ساکت شد.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد چشمهاش پر از اشک شد.
+ ازت متنفرمممم...
صدایش لرزید.
+ تو زندگی منو خراب کردی...
چند قدم جلو اومد.
+ تو باعث شدی از بابام دور بشم!
_ ات، کافیه.
+ نه! کافی نیست!
شروع کرد به بی احترامی کردن
سرم سنگینتر شده بود و صبرم هم دیگه تموم شده بود.
گذاشتم روی کولم
+چیکار میکنی
+منو بزار زمیننن
همینجوری داشت به کمرم مشت میزد
منم بدونه اینکه اهمیت بدم رفتم سمت اتاقم
درو باز کردم و ات رو گذاشتم روی تختم
برگشتم درو قفل کردم
رفتم سمت ات
+ه هی داری چی چیکار میکنی؟(ترس و لکنت)
_میخوام تنبیهت کنم تا یاد بگیری رو مخ من راه نری (بم و ترسناک)
با اینکه حمایت ها خیلیییی کم بود چند تا پارت گذاشتمممم🙁🙄
و اینکههههه
پارت بعد قراره نماز بخونیممم👈🏻👉🏻
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۲۱۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط