و هر زمان گل می‌شکفت و خنده‌ها آغاز می‌کرد

و هر زمان گل می‌شکفت و خنده‌ها آغاز می‌کرد
بلبل شوریده در باغ از نوای او سخن می‌جست
زیر لب آن ناله‌ی جانسوز را با خود سخن می‌گفت
« وای بر من این دل شوریده یار من »
« آری » ای جان جهان جانم به لب آمد مرا از غم
سالها بگذشت تا او بود در فکر شب من
من به یاد او به دل دارم غم جانسوز خود دایم
من به یاد او به او بودم که در یاد من او بود
دیدگاه ها (۰)

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌هابی‌خویشتنم کردی، بوی گُل ...

عاشقانه ها

ماه من غصه چرا ؟!آسمان را بنگرکه هنوزبعدِ صدها شب و روزمثل آ...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

#دلنوشت#دکلمه#استوری#تکست#متن#شعر #حرف #حرف_دل #زیبا #خاص #...

نقاش غزل تا ب چشمان تو پرداخت دیوان شد.ملکه خوب ها

جادویی به نام عشق

عکس ملکه خوب ها.خواهش کپی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط