{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و هر زمان گل می‌شکفت و خنده‌ها آغاز می‌کرد

و هر زمان گل می‌شکفت و خنده‌ها آغاز می‌کرد
بلبل شوریده در باغ از نوای او سخن می‌جست
زیر لب آن ناله‌ی جانسوز را با خود سخن می‌گفت
« وای بر من این دل شوریده یار من »
« آری » ای جان جهان جانم به لب آمد مرا از غم
سالها بگذشت تا او بود در فکر شب من
من به یاد او به دل دارم غم جانسوز خود دایم
من به یاد او به او بودم که در یاد من او بود
دیدگاه ها (۰)

🌸حلول ماه ربیع الاول ماه سرور اهل‌بیت مبارکباد 🌹بسم الله الر...

رفتی و کوهی از غم بر روی شانه‌های ما گذاشتی ❤️‍🩹🖤.چهل روز اس...

یکم آذر ۱۳۴۷ در روستای شیخ‌حسن از توابع شهر کرج به دنیا آمد،...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط