خلاصه زندگی دارک فلاورد از زبان خودش
خلاصه زندگی دارک فلاورد از زبان خودش:
یادم نمیاد دوستی تو زندگیم
داشته باشم ... همش هم بخاطر وضع زندگیم بود
پدرم یه عوضی بود که بعد از اینکه منو خواهرم به دنیا اومدیم ولمون کرد
مادرم چند باری میخواست مارو بکشه چون فکر میکرد ما مقصریم پدرم ازش جدا شد ...خب درست بود اما مگه خودمون میخواستیم توی این دنیای کثیف باشیم ...روز هامون با کتک خوردن از مادرمون می گذشت ... من همیشه کتک های خواهرم رو میخوردم اما بعضی مواقع که مادرم مست میومد خونه دیگه حتی من هم نمیتونستم جلوشو بگیرم
مادرم همیشه مست میومد خونه و همیشه بوی عطر مردونه میداد.... مثل همیشه برای در آوردن پول مشروب هاش ت.ن فروشی کرده بود ....منو خواهرم هم همیشه خودمون پول غذا مون رو در می آوردیم البته کار نمی کردیم چون مردم اون منطقه از ما بدشون میومد مجبور بودیم دزدی کنیم .... همیشه اون خاطره لعنتی تو ذهنم میاد..... اون زنیکه وقتی دید دیگه نمیتونه پول مشروب هاشو در بیاره خواهرم رو به زور فروخت ....هر چقدر تلاش کردم تا خواهرم رو نجات بدم هیچ اثری نداشت .... اون شب تا صبح گریه کردم....شاید اگه من اینقدر ضعیف نبودم که نتونم خواهرمو نجات بدم شاید میتونستم برای خودم و خواهرم یه زندگی خوب بسازم ... آخرین باری که مادرم زنده بود توی کوچه بود ... وقتی سمتش رفتم اشک تو چشماش جمع شده بود .... وقتی منو دید محکم بغلم کرد و پشت سر هم میگفت متاسفم.... اون لحضه تا تونستم داد زدم و گریه کردم .... شب برای اولین بار بعد این همه مدت تو بغل مادرم بودم ... مادرم لبخند غمگینی زده بود و بهم گفت صبح از اینجا میریم و باهم یه شغل خوب پیدا میکنیم.... چقدر احمق و ساده بودم که دوباره گول این دنیای بی رحم رو خوردم.... صبح که بیدار شدم احساس کردم هوا سرد شده اما بعد فهمیدم هوا سرد نشده بود.... مادرم مرده بود ..... گریه نکردم ... چون دیگه هیچ اشکی نداشتم که بریزم ... یه جای کوچیک براش قبر کندم و یه علامت کوچیک گزاشتم ... کل زندگی من همینه....
یادم نمیاد دوستی تو زندگیم
داشته باشم ... همش هم بخاطر وضع زندگیم بود
پدرم یه عوضی بود که بعد از اینکه منو خواهرم به دنیا اومدیم ولمون کرد
مادرم چند باری میخواست مارو بکشه چون فکر میکرد ما مقصریم پدرم ازش جدا شد ...خب درست بود اما مگه خودمون میخواستیم توی این دنیای کثیف باشیم ...روز هامون با کتک خوردن از مادرمون می گذشت ... من همیشه کتک های خواهرم رو میخوردم اما بعضی مواقع که مادرم مست میومد خونه دیگه حتی من هم نمیتونستم جلوشو بگیرم
مادرم همیشه مست میومد خونه و همیشه بوی عطر مردونه میداد.... مثل همیشه برای در آوردن پول مشروب هاش ت.ن فروشی کرده بود ....منو خواهرم هم همیشه خودمون پول غذا مون رو در می آوردیم البته کار نمی کردیم چون مردم اون منطقه از ما بدشون میومد مجبور بودیم دزدی کنیم .... همیشه اون خاطره لعنتی تو ذهنم میاد..... اون زنیکه وقتی دید دیگه نمیتونه پول مشروب هاشو در بیاره خواهرم رو به زور فروخت ....هر چقدر تلاش کردم تا خواهرم رو نجات بدم هیچ اثری نداشت .... اون شب تا صبح گریه کردم....شاید اگه من اینقدر ضعیف نبودم که نتونم خواهرمو نجات بدم شاید میتونستم برای خودم و خواهرم یه زندگی خوب بسازم ... آخرین باری که مادرم زنده بود توی کوچه بود ... وقتی سمتش رفتم اشک تو چشماش جمع شده بود .... وقتی منو دید محکم بغلم کرد و پشت سر هم میگفت متاسفم.... اون لحضه تا تونستم داد زدم و گریه کردم .... شب برای اولین بار بعد این همه مدت تو بغل مادرم بودم ... مادرم لبخند غمگینی زده بود و بهم گفت صبح از اینجا میریم و باهم یه شغل خوب پیدا میکنیم.... چقدر احمق و ساده بودم که دوباره گول این دنیای بی رحم رو خوردم.... صبح که بیدار شدم احساس کردم هوا سرد شده اما بعد فهمیدم هوا سرد نشده بود.... مادرم مرده بود ..... گریه نکردم ... چون دیگه هیچ اشکی نداشتم که بریزم ... یه جای کوچیک براش قبر کندم و یه علامت کوچیک گزاشتم ... کل زندگی من همینه....
- ۸۱۱
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط