داستان دارک فلاورد از زبان خودش پارت
داستان دارک فلاورد از زبان خودش پارت ۲:
شب نتونستم بخوابم ... خونه
شبیه یه تابوت خالی بود... اون شب تنها چیزی که برای خوردن پیدا کردم یه تیکه نون خشک بود... صبح یادم اومد فردا صاحب خونه میاد پول تا اجاره خونه رو بگیره ... منم که هیچی نداشتم و میدونستم اینبار حتما سرباز خبر میکنه...تنها لباسی که قابل پوشیدن بود رو برداشتم و دوتا ظرف تو کوله ام گذاشتم و از خونه فرار کردم.... بخاطر هرزگی مادرم و بی کفایتی پدرم همه فکر میکردن ما هم مثل والدینمونیم .... یادم رفت تنهام .... (همه)این فکر رو درباره من میکردن ...شب از شانسم بارون زد اما برام مهم نبود خیس بشم... درحالی که پیش چراغ خیابون ایستاده بودم تها یک چیز تو چشمام دیده میشد.....نفرت بود ....
صبح تصمیم گرفتم با پای پیاده خودمو به یه جایی برسونم... هر جایی جز این مکان نحس..
هرچقدر راه میرفتم احساس میکردم پام داره تیکه تیکه میشه...پام بخاطر نداشتن کفش کبود و زخمی شده بود...ولی انقدر تو زندگیم زجر کشیده بودم که دیگه برام اهمیتی نداشت ... بعد یه مدت به یه روستا رسیدم روی تابلو اسم روستا رو نوشته بود اما بخاطر چند روز راه رفت دیگه هیچ انرژی نداشتم و همونجا از حال رفتم ..
شب نتونستم بخوابم ... خونه
شبیه یه تابوت خالی بود... اون شب تنها چیزی که برای خوردن پیدا کردم یه تیکه نون خشک بود... صبح یادم اومد فردا صاحب خونه میاد پول تا اجاره خونه رو بگیره ... منم که هیچی نداشتم و میدونستم اینبار حتما سرباز خبر میکنه...تنها لباسی که قابل پوشیدن بود رو برداشتم و دوتا ظرف تو کوله ام گذاشتم و از خونه فرار کردم.... بخاطر هرزگی مادرم و بی کفایتی پدرم همه فکر میکردن ما هم مثل والدینمونیم .... یادم رفت تنهام .... (همه)این فکر رو درباره من میکردن ...شب از شانسم بارون زد اما برام مهم نبود خیس بشم... درحالی که پیش چراغ خیابون ایستاده بودم تها یک چیز تو چشمام دیده میشد.....نفرت بود ....
صبح تصمیم گرفتم با پای پیاده خودمو به یه جایی برسونم... هر جایی جز این مکان نحس..
هرچقدر راه میرفتم احساس میکردم پام داره تیکه تیکه میشه...پام بخاطر نداشتن کفش کبود و زخمی شده بود...ولی انقدر تو زندگیم زجر کشیده بودم که دیگه برام اهمیتی نداشت ... بعد یه مدت به یه روستا رسیدم روی تابلو اسم روستا رو نوشته بود اما بخاطر چند روز راه رفت دیگه هیچ انرژی نداشتم و همونجا از حال رفتم ..
- ۱.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط