{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•°قسمت اول°•

•°قسمت اول°•
نیلوفر دختر 20 ساله ای بود که به تازگی به اصرار خانواده با پسری ازدواج کرده بود.
ان پسر برای همه چیز قانون داشت،اما بعد از چند ماه دعوای سختی بین انها صورت گرفته بوز.
دختر رفت و برگشت و از او پرسید:چیزی نمیخوای؟
-چرا
-چی
-اینکه بری بمیری
-واقعا؟
-اره،مگه من با تو شوخی دارم؟
ودختر رفت تا ساعت 11شب توی هال بود،پسر ازش سراغی نگرفت.
دختر با یه بشقاب برگشت.چشمانش پف کرده و قرمز بود.غذا رو روبروی پسر گذاشت و بدون گفتن حتی کلمه ای از در خارج شد
پسر به موهای بلند و تاب دارش نگاه کرد،چقدر مشکی بودند حتی رگه هایی از خرمایی تیره داشتند
ساعت 1 شب بود که دختر با رنگی پریده وارد اتاق شد،میلرزید و لب های قرمزش کاملا کبود میزدند،روبه پسر کرد و گفت:شهاب؟
-هوووم؟
-میدونم نمیخوای حتی صدامو بشنوی
-چیه چرا صدات درنمیاد تو که خوب مخمو میخوری
-من از مرگ خیلی میترسم
-چرت نگو بگیر بخواب
-خواهش میکنم برای اولین و اخرین بار به حرفم گوش بده
-بگو
....ادامه کامنت
دیدگاه ها (۵)

زیاد استقبال نمیشه متاسفانه پارت سه

( Blue Side )

سناریو جونگکوک

#دوپارتیموضوع:(وقتی هان تصادف میکنه)قول میدی که سرقولت بمونی...

رمان تهکوک

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط