#دوپارتی
#دوپارتی
موضوع:(وقتی هان تصادف میکنه)
قول میدی که سرقولت بمونی؟
مینسونگ
P:1
با شنیدن صدای کلید که تو قفل در میچرخید حواسش برگشت سرجاش و از رو مبل بلند شد..
زمانی که در باز شد اون نزدیک در بود..
با چشم های درشت و قرمزش به مینهو خیره شده بود..
یه قدم به سمتش برداشت و تا خواست بغلش کنه مینهو با یه لحن سرد گفت:«هان الان خستم. بغل کردن بمونه واسه بعد.» بعد خیلی بی تفاوت از کنار پسری که ساعت ها براش گریه کرده بود و ده ها بار بهش زنگ زده بود گذشت و به طرف اتاق خوابشون رفت.
کمی بعد صدای آب از اتاق اومد که نشون میداد اون رفته حموم. جیسونگ رفت سمت آشپزخونه و غذایی که بعد از ظهر با علاقه براش پخته بود رو دوباره گرم کرد.
چند دقیقه بعد مینهو از اتاق اومد بیرون و وقتی غذا هارو روی میز دید چیزی نگفت و فقط به طرف مبل رفت و نشست.
چند ثانیه بعد صدای مظلوم جیسونگ رو از تو آشپزخونه شنید..
هان: مینهو..شام نمیخوری؟
مینهو: گرسنه نیستم.
جیسونگ چیزی نگفت و فقط همه غذا هایی که درست کرده بود رو ریخت دور و بعد از اون رفت سراغ مینهو..
جلوش ایستاد و بعد از اینکه مینهو سرش رو آورد بالا شروع به صحبت کرد.
هان: میشه بهم بگی مشکل چیه؟ اول که نزاشتی بغلت کنم حالا هم همینقدر بی احساس و سرد میگی گشنم نیست.
مینهو: جیسونگ من خستم تمومش کن!
هان: نزدیک به یه هفتهست که خستهای؟ نزدیک یه هفتهست کن هر شب دیر میای خونه!
-میدونی تو این مدت چقدر نگرانت میشم؟
مینهو: تمومش کن جیسونگ! انقدر حرف نزن کافیه.
با دادی که مینهو زد، احساس کرد صدای شکستن قلبش رو به وضوح شنید..
بدون توجه به مینهو رفت سمت در و کاپشنش رو از روی جا لباسی برداشت و از خونه خارج شد.
با کوبیده شدن در، مینهو که انگار تازه به خودش اومده بود؛ از رو مبل بلند شد و به طرف در رفت. نگاهی به جای خالی لباس جیسونگ رو جا لباسی کرد و با فکر اینکه اون پسر الان عصبانیه و نیاز داره تنها باشه خودش رو آروم کرد و برگشت سرجاش.
ویو جیسونگ
به سرعت از خونه بیرون رفت و در رو پشت سرش کوبید. ساعت 9 شب بود و جیسونگ این وقت از شب اومده بود بیرون و مینهو هیچ تلاشی برای نگه داشتنش نکرده بود!
بی هدف تو خیابون قدم برمیداشت و فقط اشک میریخت..
هیچ هدفی برای رفتن به بار نداشت اما زمانی که از کنار یه بار رد شد نظرش عوض شد و بدون هیچ فکری رفت داخل..!
ساعت ها اونجا نشست و الکل خورد و مست کرد..
زمانی که گوشیش رو برای دیدن ساعت روشن کرد با دیدن 78 تا میس کار از مینهو چشماش از تعجب درشت شد.
نگاهی به ساعت کردی و با عدد 2:25 مواجه شد..
به سرعت از جاش بلند شد و از بار بیرون رفت.
اون تعداد از میس کال ها نشون میداد که مینهو چقدر نگرانه..
جیسونگ با قدم های تند کوچه رو گذروند و خودشو به خیابون رسوند..
بخاطر الکل هایی که خورده بود حواس درست و حسابی نداشت پس بدون اینکه به چراغ راهنمایی نگاه کنه پاشو گذاشت تو خیابون..
چند قدم جلو رفت اما به ثانیه نکشید که با جسم سنگینی برخورد کرد و روی زمین افتاد.
زمانی که روی زمین افتاد دیگه متوجه چیزی جز مایع گرمی که از سرش بیرون میریخت نشد..!
موضوع:(وقتی هان تصادف میکنه)
قول میدی که سرقولت بمونی؟
مینسونگ
P:1
با شنیدن صدای کلید که تو قفل در میچرخید حواسش برگشت سرجاش و از رو مبل بلند شد..
زمانی که در باز شد اون نزدیک در بود..
با چشم های درشت و قرمزش به مینهو خیره شده بود..
یه قدم به سمتش برداشت و تا خواست بغلش کنه مینهو با یه لحن سرد گفت:«هان الان خستم. بغل کردن بمونه واسه بعد.» بعد خیلی بی تفاوت از کنار پسری که ساعت ها براش گریه کرده بود و ده ها بار بهش زنگ زده بود گذشت و به طرف اتاق خوابشون رفت.
کمی بعد صدای آب از اتاق اومد که نشون میداد اون رفته حموم. جیسونگ رفت سمت آشپزخونه و غذایی که بعد از ظهر با علاقه براش پخته بود رو دوباره گرم کرد.
چند دقیقه بعد مینهو از اتاق اومد بیرون و وقتی غذا هارو روی میز دید چیزی نگفت و فقط به طرف مبل رفت و نشست.
چند ثانیه بعد صدای مظلوم جیسونگ رو از تو آشپزخونه شنید..
هان: مینهو..شام نمیخوری؟
مینهو: گرسنه نیستم.
جیسونگ چیزی نگفت و فقط همه غذا هایی که درست کرده بود رو ریخت دور و بعد از اون رفت سراغ مینهو..
جلوش ایستاد و بعد از اینکه مینهو سرش رو آورد بالا شروع به صحبت کرد.
هان: میشه بهم بگی مشکل چیه؟ اول که نزاشتی بغلت کنم حالا هم همینقدر بی احساس و سرد میگی گشنم نیست.
مینهو: جیسونگ من خستم تمومش کن!
هان: نزدیک به یه هفتهست که خستهای؟ نزدیک یه هفتهست کن هر شب دیر میای خونه!
-میدونی تو این مدت چقدر نگرانت میشم؟
مینهو: تمومش کن جیسونگ! انقدر حرف نزن کافیه.
با دادی که مینهو زد، احساس کرد صدای شکستن قلبش رو به وضوح شنید..
بدون توجه به مینهو رفت سمت در و کاپشنش رو از روی جا لباسی برداشت و از خونه خارج شد.
با کوبیده شدن در، مینهو که انگار تازه به خودش اومده بود؛ از رو مبل بلند شد و به طرف در رفت. نگاهی به جای خالی لباس جیسونگ رو جا لباسی کرد و با فکر اینکه اون پسر الان عصبانیه و نیاز داره تنها باشه خودش رو آروم کرد و برگشت سرجاش.
ویو جیسونگ
به سرعت از خونه بیرون رفت و در رو پشت سرش کوبید. ساعت 9 شب بود و جیسونگ این وقت از شب اومده بود بیرون و مینهو هیچ تلاشی برای نگه داشتنش نکرده بود!
بی هدف تو خیابون قدم برمیداشت و فقط اشک میریخت..
هیچ هدفی برای رفتن به بار نداشت اما زمانی که از کنار یه بار رد شد نظرش عوض شد و بدون هیچ فکری رفت داخل..!
ساعت ها اونجا نشست و الکل خورد و مست کرد..
زمانی که گوشیش رو برای دیدن ساعت روشن کرد با دیدن 78 تا میس کار از مینهو چشماش از تعجب درشت شد.
نگاهی به ساعت کردی و با عدد 2:25 مواجه شد..
به سرعت از جاش بلند شد و از بار بیرون رفت.
اون تعداد از میس کال ها نشون میداد که مینهو چقدر نگرانه..
جیسونگ با قدم های تند کوچه رو گذروند و خودشو به خیابون رسوند..
بخاطر الکل هایی که خورده بود حواس درست و حسابی نداشت پس بدون اینکه به چراغ راهنمایی نگاه کنه پاشو گذاشت تو خیابون..
چند قدم جلو رفت اما به ثانیه نکشید که با جسم سنگینی برخورد کرد و روی زمین افتاد.
زمانی که روی زمین افتاد دیگه متوجه چیزی جز مایع گرمی که از سرش بیرون میریخت نشد..!
- ۵۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط