{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب ، ای خورشید در چشم تو زندانی

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را
به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی

بهار از رشک گل های شکرخند تو خواهد مرد
که تنها بر لب نوش تو می زیبد ، گل افشانی

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پیمانه‌ ای از آن به چشمانم بنوشانی

یقین دارم که در وصف شکرخندت فرو ماند
سخن ها بر لب «سعدی» قلم ها در کف «مانی».

نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی
امید من چرا قدر نگاهت را نمی دانی؟


#حسین_منزوی
#شعر#غزل  
دیدگاه ها (۸)

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونینPART: oneویو الیزابت همه چیز از ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط