از زبون الور
𝓣𝓱𝓻𝓮𝓮 𝓼𝓽𝓮𝓹𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓱𝓮 𝓻𝓮𝓭 𝓵𝓲𝓷𝓮
#1
از زبون الور
رو تختم دراز کشیده بودم با تاپ شلوارک و چشمامو بسته بودم و اسپیلت رو روشن کرده بودم وای نمیدونی چه حالی میدههه
پاشدم رفتم سمت فریزر و به بستنی یخی برداشتم
رفتم تو اتاق یه پیام از یه شماره ناشناس برام اومد:
«پشت پنجره رو نگاه کن»
رفتم پشت پنجره ولی کسی نبود
یه پیام دیگه اومد ایندفعه از مامان بود:
«شاید امروز دیر بیام خودت برای خودت یه چیزی درست کن بخوری
دوست دارمم»
دوباره به بیرون نگاه کردم هیچ تغییری ندیدم
رفتم لباس پوشیدم و کلید خونه رو برداشتم رفتم در خونه رفیقم
خوابالو درو باز کرد و چشماشو مالید :چته این وقت صب میای؟؟
من:این وقت صب؟؟ ساعت 1 ظهره
اومدم ناهار باهم بخوریم.. از خداتم باشه فک کردم ناهار اماده کردی
(کمبود اسم ) :با تو بابا
رفتم تو ناهار خوردیم و حرف زدیم و..
ساعت 11 شب
من:میتونم بمونم؟
دوستش:اره میتونی چرا نتونی
رفت برام جالبه انداخت رو زمین :خوبه اینجا؟
من:اره
رفتیم کپیدیم
تا صب بیدار موندم یه حس عجیبی داشتم
ساعت 5 صب پاشدم طلوع خورشید و دیدم
و رفتم سمت یخچال و بطری ابو برداشتم و هوایی خوردم
نگام به یه قول افتاد
با چمدون بود همینجور بهش خیره شده بودم
سکته رو رد کرده بودم
اومدم هوار بزنم سریع جلوی دهنمو گرفت
تغریبا تو بغلش بودم
دستش دورم پیچیده بود
بطری اب رو خدارشکر ننداختم زمین
دستام میلرزید
حس میکردم یه نگاهی از بالای سرم رومه
دهنمو وا کرد
یه نفس عمیق کشیدم
اومد جلوم و خم شد جلوم :پیام اشتباهی فرستاده بودم
لال شده بودم انگار
هی داشت میومد جلوم
یهو...
#1
از زبون الور
رو تختم دراز کشیده بودم با تاپ شلوارک و چشمامو بسته بودم و اسپیلت رو روشن کرده بودم وای نمیدونی چه حالی میدههه
پاشدم رفتم سمت فریزر و به بستنی یخی برداشتم
رفتم تو اتاق یه پیام از یه شماره ناشناس برام اومد:
«پشت پنجره رو نگاه کن»
رفتم پشت پنجره ولی کسی نبود
یه پیام دیگه اومد ایندفعه از مامان بود:
«شاید امروز دیر بیام خودت برای خودت یه چیزی درست کن بخوری
دوست دارمم»
دوباره به بیرون نگاه کردم هیچ تغییری ندیدم
رفتم لباس پوشیدم و کلید خونه رو برداشتم رفتم در خونه رفیقم
خوابالو درو باز کرد و چشماشو مالید :چته این وقت صب میای؟؟
من:این وقت صب؟؟ ساعت 1 ظهره
اومدم ناهار باهم بخوریم.. از خداتم باشه فک کردم ناهار اماده کردی
(کمبود اسم ) :با تو بابا
رفتم تو ناهار خوردیم و حرف زدیم و..
ساعت 11 شب
من:میتونم بمونم؟
دوستش:اره میتونی چرا نتونی
رفت برام جالبه انداخت رو زمین :خوبه اینجا؟
من:اره
رفتیم کپیدیم
تا صب بیدار موندم یه حس عجیبی داشتم
ساعت 5 صب پاشدم طلوع خورشید و دیدم
و رفتم سمت یخچال و بطری ابو برداشتم و هوایی خوردم
نگام به یه قول افتاد
با چمدون بود همینجور بهش خیره شده بودم
سکته رو رد کرده بودم
اومدم هوار بزنم سریع جلوی دهنمو گرفت
تغریبا تو بغلش بودم
دستش دورم پیچیده بود
بطری اب رو خدارشکر ننداختم زمین
دستام میلرزید
حس میکردم یه نگاهی از بالای سرم رومه
دهنمو وا کرد
یه نفس عمیق کشیدم
اومد جلوم و خم شد جلوم :پیام اشتباهی فرستاده بودم
لال شده بودم انگار
هی داشت میومد جلوم
یهو...
- ۴۱۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط