{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت نگاه سردت....16

پشت نگاه سردت....16
ویو تهیونگ

هنوز حرف بابام توی سرم می‌چرخید.

«نامزدی تو...»

دستامو روی زانوم گذاشتم و با عصبانیت به روبه‌رو خیره شدم.

بابام رو به خانواده‌ای که روبه‌رویمون نشسته بودن کرد.

بابا: خب، فکر می‌کنم بهتره با هم آشنا بشن.

سرمو بالا آوردم.

تا اون لحظه اصلاً حواسم به دختری که کنار خانواده نشسته بود، نبود.

دختر آروم سرشو بالا آورد.

لباس ساده و مرتبی پوشیده بود و با خجالت لبخند کوچیکی زد.

پدرش گفت:

پدر دختر: دخترم، بیا جلو.

دختر از جاش بلند شد و کنار پدرش ایستاد.

پدر دختر: تهیونگ، ایشون دختر منه... سورا.

سورا با کمی خجالت سرشو خم کرد.

سورا: سلام.

چند ثانیه سکوت کردم.

ته: سلام.

بابام با رضایت نگاهمون کرد.

بابا: سورا دختر خیلی خوبیه. خانواده‌شون رو سال‌هاست می‌شناسیم.

به بابام نگاه کردم.

ته: بابا، من هنوز نگفتم که موافقم.

لبخند بابام کمی محو شد.

بابا: می‌دونم. برای همین هم امشب فقط اومدیم صحبت کنیم.

سورا که متوجه ناراحتی من شده بود، آروم گفت:

سورا: منم هنوز چیزی رو قبول نکردم.

نگاهش کردم.

برای اولین بار کمی تعجب کردم.

ته: تو هم؟

سورا شونه‌ای بالا انداخت.

سورا: منم می‌خوام خودم تصمیم بگیرم.

چند لحظه بهش نگاه کردم.

حداقل یک نفر اینجا بود که حرف منو می‌فهمید.

بابام و پدر سورا مشغول صحبت شدن و ما کمی ازشون فاصله گرفتیم.

سورا با صدای آرومی گفت:

سورا: فکر کنم هر دومون توی یه موقعیت عجیب گیر افتادیم.

ته: آره.

سورا: نگران نباش. من قرار نیست مجبورت کنم.

سرمو تکون دادم.

ته: ممنون.

اما با وجود تمام این حرف‌ها، ذهنم جای دیگه‌ای بود.

هرچی بیشتر سعی می‌کردم به موضوع نامزدی فکر نکنم، تصویر آت بیشتر جلوی چشمم می‌اومد.

همون دختری که چند ساعت قبل با اخم نگام کرده بود...

همون که با هر جمله‌اش اعصابم رو به هم می‌ریخت...

و حالا نمی‌دونستم چرا فکر اینکه شاید دیگه نتونم مثل قبل باهاش حرف بزنم، اذیتم می‌کرد.

نگاهم رو پایین انداختم.

ته: آت...

سورا متوجه زمزمه‌ام شد.

سورا: چیزی گفتی؟

سریع سرمو بالا آوردم.

ته: نه... هیچی.

اما خودم می‌دونستم که «هیچی» نبود.

چون برای اولین بار، اسم یک نفر قبل از هر چیز دیگه‌ای توی ذهنم اومده بود.

آت.
دیدگاه ها (۵۳)

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

پشت نگاه سردت ... 14ویو آتاز فروشگاه بیرون اومدم و کیسه‌هامو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط