𝕕𝕒𝕣𝕕 𝕖𝕤𝕙
𝕕𝕒𝕣𝕕 𝕖𝕤𝕙
۳ 𝔭𝔞𝔯𝔱
آقای چو گفت
آقای چو:ای دختر بیا این جا بیبینم من خیلی جوونم
میخواستم بیاد سمت با خنده فرار کردم از دستش کم کم کار مندا داشت میومدن رفتم به دست صورتم یه آبی بزنم که مانیل اومد سمت داشت نفس نفس میزد و گفت
مانیل:سوا باورت نمیشه چه چیزای نشنیدم بعد بریم برو بهت میگم راستی امروز جلسه داریم
سوا: واقعا چرا زود تر نگفتی کی جلسه استه؟
مانیل:نمی ساعت دیگه راستی تهیونگ هنوز نیومده
سوا:نمیدونم
مانیل:چرا زیر چشاتو پف کرده گریه کردی دختر(نگران)
سوا:بعد رفتیم بیرون بهت همه چیو میگم
مانیل:باشه راستی بهتر برای به جلسه بررسی تا وقتی تهیونگ جونت بیاد(خنده)
سوا:گمشو
مانیل رفتم همین طور می خندید منم زود تر رفتم که یکم تنها باشم پیشتم رفتم داخل اتاق جلسه نشسته سر میزم همین طور ورق میزدم که تهیونگ اومد سرم توی برک ها بود و گفتم
سوا:صبح خیر
تهیونگ اومد کنار سندلی من نشست و گفت
تهیونگ:صبح توهم بخیر چرا داری خودت با برک ها سرگرم میکنی
دلم نمیخواست پوف زیر چشم بیبین واسه همین سرم پایین بود و گفتم
سوا:هچی فقط اوصل سر رفته داره به برک ها نگاه میکنم
تهیونگ:پس این جا من چیم
پوفی چشم کمتر شده بود ولی بازم معلوم بود گریه کردم پس سرم بلدن کردم گفتم
سوا:دوست عزیز من(لبخند)
تهیونگ:فقط یه دوست؟
از حرفش جا خوردم معنی حرفش نفهمیدم واسه همین گفتم
سوا: نفهمیدم
تهیونگ:گفتم فقط دوست؟(جدی)
فکر کردم میخواد شوخی کن ولی این دفعه جدی گفت پس منم گفتم
سوا:همون رفیقم استی
تهیونگ:ولی منظور من یه چیز دیگه بود
زیر لب گفت که منم بنشوم بعد گوشیم که روی میز بود زنگ خورد تهیونگ به اسم که زنگ زده بود نگاه کرده اسم جونگ کوک بود تهیونگ انگار عصبی شده بود و من گوشی برداشتم و میخواستم برم اون طرف جواب بدم که تهیونگ دستم کشید گفت
تهیونگ: همین جا حرف بزن(جدی)
تهیونگ با لحن جدی گفت یکم ترسیدم و نشتسم سرجام گوشی جواب دادم نگاه سنگین تهیونگ روی حس کردم
(مکالمه جونگ کوک و سوا)
سوا:الو
جونگ کوک:خب فکر کردم جواب نمیدی فرار میکنی
سوا:نه
جونگ کوک:فکر کنم یکی کنارت
سوا:آره
جونگ کوک: حتما تهیونگ پس امشب بهت نقش رو میگم
سوا:باشه
(پایین مکالمه)
گوشی قطع کردم گذاشتم سر میز صورتم برگردونم سمت تهیونگ که دیدیم صورت تهیونگ خیلی بهم نزدیکه یکی انگشت فاصله بین صورت مون بود که تهیونگ گفت
تهیونگ:چرا با جونگ کوک حرف میزنی(جدی),
سوا:نه فقط یه چیز میخواست بگه فقط همین
تهیونگ از جونگ کوک متنفر دلیلش نمیدونم ولی دلیل رفتار تهیونگ اصلا درک نمیکنم شایدم بخاطر اینکه آیو شایدم آیو دوست داره نمیدنم ولی تهیونگ خوب منو میشناخت میدونست دارم دروغ میگم واسه همین گفت
تهیونگ:دیگه باهاش حرف نزنی
سوا:قول نمیدم
تهیونگ یکم تحجب کرد ولی چیز نگفت میدونستم نارحتیشو بیبینم ولی مجبورم بخاطر تو تهیونگ
جلسه شروع شده همه اومد نشسته سر جاشون و شروع کردم به حرف زدن یکی از تاجر خارجی به من گفت
تاجر خارجی:خانم سوا شما هم زیباید هم باهوش خیلی دوست داشتم توی شرکت من کار میکردید
سوا:ولی من جای که بهش تعلق دارم کار میکنم خیلی راضیم
چیز نگفت بعد چند دقیقه دوباره گفت
تاجر خارجی: نظرت چیه یه شمای بخوری بیشتر آشنا شیم
تهیونگ انگار عصبانی شده نزاشت من چیز بگم و گفت
تهیونگ:شما این جا اومدید که قرار داد بندید نه اینکه پیشنهاد شما به دوست دخترم بدید
از حرف تهیونگ برق سرم پرید خشکم زده بود معلوم که بخاطر اینکه اون دوستش اذیت نکنه گفت دوست خترشم
تاجر خارجی:او ببخشید نمیدونستم دوست دختر شما است
تهیونگ:حالا که میدونید...
ادامه دارد...
#منتظر #حمایت #و #نظرات #تونم #قشنگا #استم
۳ 𝔭𝔞𝔯𝔱
آقای چو گفت
آقای چو:ای دختر بیا این جا بیبینم من خیلی جوونم
میخواستم بیاد سمت با خنده فرار کردم از دستش کم کم کار مندا داشت میومدن رفتم به دست صورتم یه آبی بزنم که مانیل اومد سمت داشت نفس نفس میزد و گفت
مانیل:سوا باورت نمیشه چه چیزای نشنیدم بعد بریم برو بهت میگم راستی امروز جلسه داریم
سوا: واقعا چرا زود تر نگفتی کی جلسه استه؟
مانیل:نمی ساعت دیگه راستی تهیونگ هنوز نیومده
سوا:نمیدونم
مانیل:چرا زیر چشاتو پف کرده گریه کردی دختر(نگران)
سوا:بعد رفتیم بیرون بهت همه چیو میگم
مانیل:باشه راستی بهتر برای به جلسه بررسی تا وقتی تهیونگ جونت بیاد(خنده)
سوا:گمشو
مانیل رفتم همین طور می خندید منم زود تر رفتم که یکم تنها باشم پیشتم رفتم داخل اتاق جلسه نشسته سر میزم همین طور ورق میزدم که تهیونگ اومد سرم توی برک ها بود و گفتم
سوا:صبح خیر
تهیونگ اومد کنار سندلی من نشست و گفت
تهیونگ:صبح توهم بخیر چرا داری خودت با برک ها سرگرم میکنی
دلم نمیخواست پوف زیر چشم بیبین واسه همین سرم پایین بود و گفتم
سوا:هچی فقط اوصل سر رفته داره به برک ها نگاه میکنم
تهیونگ:پس این جا من چیم
پوفی چشم کمتر شده بود ولی بازم معلوم بود گریه کردم پس سرم بلدن کردم گفتم
سوا:دوست عزیز من(لبخند)
تهیونگ:فقط یه دوست؟
از حرفش جا خوردم معنی حرفش نفهمیدم واسه همین گفتم
سوا: نفهمیدم
تهیونگ:گفتم فقط دوست؟(جدی)
فکر کردم میخواد شوخی کن ولی این دفعه جدی گفت پس منم گفتم
سوا:همون رفیقم استی
تهیونگ:ولی منظور من یه چیز دیگه بود
زیر لب گفت که منم بنشوم بعد گوشیم که روی میز بود زنگ خورد تهیونگ به اسم که زنگ زده بود نگاه کرده اسم جونگ کوک بود تهیونگ انگار عصبی شده بود و من گوشی برداشتم و میخواستم برم اون طرف جواب بدم که تهیونگ دستم کشید گفت
تهیونگ: همین جا حرف بزن(جدی)
تهیونگ با لحن جدی گفت یکم ترسیدم و نشتسم سرجام گوشی جواب دادم نگاه سنگین تهیونگ روی حس کردم
(مکالمه جونگ کوک و سوا)
سوا:الو
جونگ کوک:خب فکر کردم جواب نمیدی فرار میکنی
سوا:نه
جونگ کوک:فکر کنم یکی کنارت
سوا:آره
جونگ کوک: حتما تهیونگ پس امشب بهت نقش رو میگم
سوا:باشه
(پایین مکالمه)
گوشی قطع کردم گذاشتم سر میز صورتم برگردونم سمت تهیونگ که دیدیم صورت تهیونگ خیلی بهم نزدیکه یکی انگشت فاصله بین صورت مون بود که تهیونگ گفت
تهیونگ:چرا با جونگ کوک حرف میزنی(جدی),
سوا:نه فقط یه چیز میخواست بگه فقط همین
تهیونگ از جونگ کوک متنفر دلیلش نمیدونم ولی دلیل رفتار تهیونگ اصلا درک نمیکنم شایدم بخاطر اینکه آیو شایدم آیو دوست داره نمیدنم ولی تهیونگ خوب منو میشناخت میدونست دارم دروغ میگم واسه همین گفت
تهیونگ:دیگه باهاش حرف نزنی
سوا:قول نمیدم
تهیونگ یکم تحجب کرد ولی چیز نگفت میدونستم نارحتیشو بیبینم ولی مجبورم بخاطر تو تهیونگ
جلسه شروع شده همه اومد نشسته سر جاشون و شروع کردم به حرف زدن یکی از تاجر خارجی به من گفت
تاجر خارجی:خانم سوا شما هم زیباید هم باهوش خیلی دوست داشتم توی شرکت من کار میکردید
سوا:ولی من جای که بهش تعلق دارم کار میکنم خیلی راضیم
چیز نگفت بعد چند دقیقه دوباره گفت
تاجر خارجی: نظرت چیه یه شمای بخوری بیشتر آشنا شیم
تهیونگ انگار عصبانی شده نزاشت من چیز بگم و گفت
تهیونگ:شما این جا اومدید که قرار داد بندید نه اینکه پیشنهاد شما به دوست دخترم بدید
از حرف تهیونگ برق سرم پرید خشکم زده بود معلوم که بخاطر اینکه اون دوستش اذیت نکنه گفت دوست خترشم
تاجر خارجی:او ببخشید نمیدونستم دوست دختر شما است
تهیونگ:حالا که میدونید...
ادامه دارد...
#منتظر #حمایت #و #نظرات #تونم #قشنگا #استم
- ۹۳
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط