″Desirée″
″Desirée″
Part:۳
پ.ته:هی من معذرت میخام میدونی یکم سرم شلوغه سر تو خالی کردم ببخشید
تهیونگ لبخندی زد و سینی و از پدر گرفت و محکم اونو بغل کرد
تهیونگ:پدر من درکت میکنم . میتونم تو کارای فردا هم کمکت کنم.
پ.ته:مرسی پسرم ، راستی فردا هم با خانواده میان ، یه نگاه بهشون بکن ببین از کسی خوشت میاد یا نه!
تهیونگ خندید ولی وقتی به پدرش نگاه کرد متوجه شد که این فقط یه شوخی نیست..
تهیونگ:بابا من اگه از کسی خوشم بیاد اولین نفر میام به تو میگم نگران نباش تو راز دار منی ..
بوسه ای روی گونه ی پدرش زد ..برعکس تمامی پسرا . تهیونگ و پدرش خیلی باهم راحت بودن و چیزیو از هم مخفی نمیکردن. سعی میکردن فقط پدر و پسر نباشن. بلکه به موقعش رفیق هم باشن
پدر تهیونگ بوسه ای نرم به موهای ابریشمی پسرش زد و بلند شد و به سمت در اتاقش رفت. قبل اینکه خارج بشه کامل سمت پسرش برگشت
پ.ته:نیاز نیست بخاطر گذشته خودتو سرکوب کنی.. حتی اگه از یه پسر خوشت آمد فقط بهم بگو من تمام تلاشمو میکنم
و از اتاق خارج شد. موج عظیمی از فکر ها به مغز تهیونگ هجوم اوردن روی تخت دراز کشید
به فردا فکر میکرد. به اون مرد قد بلند . به بلایی که سر چترش آمده. دلش میخواست چترش برگرده پیشش چون یادگاری از دوستش بود
همینجوری که فکر میکرد کم کم چشماش گرم شد و خوابید.
با صدای خنده پدرش چشماشو باز کرد. چه صدایی دلنشین تر از خنده خانوادش مخصوصا پدرش که یه کوه واقعی بود براش. اروم از روی تخت نرم و گرمش دل کند و لباسشو با یه تیشرت مشکی و شلوارک جین عوض کرد و بیرون رفت. دستشویی رفت و کاراشو انجام داد و به سمت آشپزخونه رفت که چیزی بخوره ..
رو صندلی نشست و با صبحونه از خودش پذیرایی میکرد .
پ.ته:تهیونگ بیدار شدییی؟
لبخند گرمی به پسرش هدیه داد
تهیونگ:بله بابا بیدار شدم ،کاری نداری برات انجام بدم امروز همش در اختیارتم.
پ.ته:میشه یه لطفی برام بکنی؟
تهیونگ دست از صبحونه برداشت و سمت پدرش شد
تهیونگ:جانم
پ.ته:من یسری مزه و مشروب و... برای امشب سفارش دادم تو میتونی با ماشین بری بگیریشونو بیاریشون؟چون نمیخوام هیچ کدوم از اون مشروب های عزیزم بکشنن و حروم بشن.
هردو باهم خندیدن و تهیونگ چشمکی به پدرش زد
تهیونگ:باشه بابا کی برم؟
پ.ته:ساعت ۴عصر .
تهیونگ لایک نشون داد.
پ.ته:راستی ظهر مهمون داریم دوست صمیمی و برای نهار هم دعوت کردم همسرش که فوت کرده دختر هم نداره با پسرش میاد نهار گفتم استیک و رولت گوشت بیارن بنظرت خوبه؟
تهیونگ: اره نظر مامانم بپرس،میخوای آقای جئون بیان؟
پ.ته:اره یادته با پسرش همبازی بودید؟
تهیونگ:از آخرین بار خیلی میگذره بابا
پ.ته:کوک آنقدر بزرگ و هیکلی شده خیلی کراش شده باید براش زن پیدا کنم
خندید و تهیونگ اخمی کرد
تهیونگ:بابا خودش مطمعن باش بلده مخ بزنه
چشمک زد و بلند شد و به سمت حیاط پشتیشون رفت که ببینه مامانش و خدمتکارا دارن چیکار میکنن.
اروم وارد حیاط شد قبل از اینکه بتونه فضا رو تحلیل کنه....
Part:۳
پ.ته:هی من معذرت میخام میدونی یکم سرم شلوغه سر تو خالی کردم ببخشید
تهیونگ لبخندی زد و سینی و از پدر گرفت و محکم اونو بغل کرد
تهیونگ:پدر من درکت میکنم . میتونم تو کارای فردا هم کمکت کنم.
پ.ته:مرسی پسرم ، راستی فردا هم با خانواده میان ، یه نگاه بهشون بکن ببین از کسی خوشت میاد یا نه!
تهیونگ خندید ولی وقتی به پدرش نگاه کرد متوجه شد که این فقط یه شوخی نیست..
تهیونگ:بابا من اگه از کسی خوشم بیاد اولین نفر میام به تو میگم نگران نباش تو راز دار منی ..
بوسه ای روی گونه ی پدرش زد ..برعکس تمامی پسرا . تهیونگ و پدرش خیلی باهم راحت بودن و چیزیو از هم مخفی نمیکردن. سعی میکردن فقط پدر و پسر نباشن. بلکه به موقعش رفیق هم باشن
پدر تهیونگ بوسه ای نرم به موهای ابریشمی پسرش زد و بلند شد و به سمت در اتاقش رفت. قبل اینکه خارج بشه کامل سمت پسرش برگشت
پ.ته:نیاز نیست بخاطر گذشته خودتو سرکوب کنی.. حتی اگه از یه پسر خوشت آمد فقط بهم بگو من تمام تلاشمو میکنم
و از اتاق خارج شد. موج عظیمی از فکر ها به مغز تهیونگ هجوم اوردن روی تخت دراز کشید
به فردا فکر میکرد. به اون مرد قد بلند . به بلایی که سر چترش آمده. دلش میخواست چترش برگرده پیشش چون یادگاری از دوستش بود
همینجوری که فکر میکرد کم کم چشماش گرم شد و خوابید.
با صدای خنده پدرش چشماشو باز کرد. چه صدایی دلنشین تر از خنده خانوادش مخصوصا پدرش که یه کوه واقعی بود براش. اروم از روی تخت نرم و گرمش دل کند و لباسشو با یه تیشرت مشکی و شلوارک جین عوض کرد و بیرون رفت. دستشویی رفت و کاراشو انجام داد و به سمت آشپزخونه رفت که چیزی بخوره ..
رو صندلی نشست و با صبحونه از خودش پذیرایی میکرد .
پ.ته:تهیونگ بیدار شدییی؟
لبخند گرمی به پسرش هدیه داد
تهیونگ:بله بابا بیدار شدم ،کاری نداری برات انجام بدم امروز همش در اختیارتم.
پ.ته:میشه یه لطفی برام بکنی؟
تهیونگ دست از صبحونه برداشت و سمت پدرش شد
تهیونگ:جانم
پ.ته:من یسری مزه و مشروب و... برای امشب سفارش دادم تو میتونی با ماشین بری بگیریشونو بیاریشون؟چون نمیخوام هیچ کدوم از اون مشروب های عزیزم بکشنن و حروم بشن.
هردو باهم خندیدن و تهیونگ چشمکی به پدرش زد
تهیونگ:باشه بابا کی برم؟
پ.ته:ساعت ۴عصر .
تهیونگ لایک نشون داد.
پ.ته:راستی ظهر مهمون داریم دوست صمیمی و برای نهار هم دعوت کردم همسرش که فوت کرده دختر هم نداره با پسرش میاد نهار گفتم استیک و رولت گوشت بیارن بنظرت خوبه؟
تهیونگ: اره نظر مامانم بپرس،میخوای آقای جئون بیان؟
پ.ته:اره یادته با پسرش همبازی بودید؟
تهیونگ:از آخرین بار خیلی میگذره بابا
پ.ته:کوک آنقدر بزرگ و هیکلی شده خیلی کراش شده باید براش زن پیدا کنم
خندید و تهیونگ اخمی کرد
تهیونگ:بابا خودش مطمعن باش بلده مخ بزنه
چشمک زد و بلند شد و به سمت حیاط پشتیشون رفت که ببینه مامانش و خدمتکارا دارن چیکار میکنن.
اروم وارد حیاط شد قبل از اینکه بتونه فضا رو تحلیل کنه....
- ۱.۱k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط