بازی عاشقانه قسمت اخردهم

(بازی عاشقانه قسمت اخر<دهم>)
هیون گازشو گرفت و رفت.نامرد.توی این هوای سرد...چطور تونستی...نشستم روی زمین وزانوهامو بغل کردم وسرمو گذاشتم روی زانوم.با یاداوری اون شب که با جونی اینجا بودیم.اشک از چشمام سرازیر شد.لعنت به من ساده لوح.یهو احساس گرمی روی شونه هام کردم.انگار کسی...این عطر...عطر جونیه...سرمو بلند کردم...خودش بود...اره جونیه....اشک هام داشت تبدیل به هق هق میشد نکنه خل شدم..جونی چرا باید بیاد اینجا؟گفت نارشا...نه نه نه این واقعیته.جلوی دهنمو گرفتم.اشک هام شدت گرفت.جونی سرمو گذاشت روی سینش...وگفت لطفا گریه نکن...تمام قدرتمو جمع کردم وهلش دادم عقب.گفتم چرا؟چرا با من اینکارو کردی؟هان؟هیونگ جونا من عروسک خیمه شب بازیتون بودم؟چرا برگشتی؟میدونی وقتی رفتی چقدر زجر کشیدم؟میدونی؟..روی دو تا زانوهاش روی زمین نشسته بود وسرشو انداخت پایین وگفت من فقط دوست دارم...ها؟چی؟چه شوخی قشنگی...چه دروغ دل فریبی...ادامه داد :من متاسفم لطفا منو ببخش.سرمو انداختم پایین من واقعا جونی رو دوست دارم.چی بگم بهش؟ببخشمش یا بقیه عمرمو با یه خورده خاطرات خاک خورده ویه دنیا حسرت بگذرونم؟یهو صدایی اومد که گفت یااااا چرا نمیبخشیش؟اشکم در اومد. من وجونی برگشتیم ونگاه کردیم.هیون بود.با دیدن ما شونه ای بالا انداخت و رو به جونی گفت نمیتونستم اینو از دست بدم...بعدش اومد سمت ما .من از جام بلند شدم.جونی هم پا شد.هیون یه جعبه ای از توی جیبش در اورد وداد به جونی و رو به من گفت تو جونی رو دوست داری نه؟ ..از دست تو هیون..میکشمت...ولی الان وقتش نیست..گفت چرا سکوت کردی؟اهاااااااان الان افتاد..جونی تو چی؟ جونی گفت خیلی....هیون گفت بهش بگو که بابت اتفاقایی که افتاده خیلی ناراحتی وپشیمونی...جونی گفت نارشا...حرفشو قطع کردم وگفتم میدونم. هیون گفت واااااااااا.عالیه.خوب حالا نوبت توئه جونی...جونی زانو زد جلومو ودر جعبه رو باز کرد وگرفت سمتم.یه حلقه خیلی خوشگل توش بود که یه نگین درشت روش بود .جونی گفت نارشا با من ازدواج میکنی؟حلقه رو از دست جونی گرفتم ورو به روش روی زمین نشستم.وانداختم توی انگشتم ورو به جونی گفتم اره...هیون گفت منم شاهدتون...جونی گفت هیون جونگاااا....هیون پشتشو کرد به ما وگفت باشه راحت باشین.جونی لباشو بهم نزدیک کرد وخیلی نرم لبامو بوسید....از هم فاصله گرفتیم دیدم هیون برگشته و داره ازمون فیلم میگیره.جونی سمت هیون خیز برداشت هیون گفت شما دوتا شاهد میخواین دیگه!...جونی گفت هیون حذفش کن! هیون گفت هی باشه!ولی جونگی الان دیده و مطمئن باش بقیه پسرا هم دیدن.یاااا جونا فکر میکنی زنگ بزنم اورژانس؟الان جونگی از خنده روده بر شده....جونی گفت میکشمت...هیون گفت هه تو!خل شدیا....جونی منو رسوند خونه.خودش هم رفت.هیون هم که زودتر با ماشین خودش برگشته بودخونه..هنوز باورم نمیشد.
====
سه ماه بعد
یعنی ممکنه این یه خواب باشه؟!یه رویای زیبا!یه خیال!یا شایدم یه واقعیته!یه واقعیت قشنگ...انگشتری که توی دستم بود.واقعی بودن این رویاها رو اثبات میکرد.علاقه من به جونی چیزی بود که من فکرشو هم نمیکردم.عشقی که بعد از رفتنش فهمیدمش.واقعیتش از جونی ممنونم که رفت من تونستم احساساتمو بفهمم ولی هرگز بهش نمیگم که ازش ممنونم وباعث چنین چیزی شده!اخه میدونین جونی زود جوگیر میشه...کیم هیون جونگ...شخصیت سختی داشت از اون چیزی که توی روز های اول اشناییمون فکر میکردم خیلی بهتر بود.ولی الان یونی بدجور دور وبر هیون میپلکه هیون هم زیاد بهش مهل نمیده...حق داره البته....تینا وجونگمین هم باهم قرار میذارن. البته جونگمین به کسی نگفته ولی یونی به من گفته...راستش فکرشو هم نمیکردم که تینا وجونگمین باهم وهیون ویونی باهم باشن اخه یاراشون باید برعکس بشن... البته به خودشون مربوطه هیون هم به یکم انرژِی وجنب وجوش نیاز داره...جونگمین هم باید یکی اتیششو بخوابونه....کیو جونگ برای یه مدت رفت ژاپن تقریبا برای یک ماه...هیون هم برای پسرا توی این یک ماه استراحت اعلام کرد.من وجونی هم رفتیم ماه عسل....عروسی نگرفتیم...البته جونی خیلی دوست داشت ولی من مخالف بودم....یونگ سنگ هم توی این یک ماه هیچ کس ندیدش و حتی کسی موفق به زنگ زدن بهش هم نشد. همه خیلی نگرانش بودن...دقیقا روزی که قرار بود پسرا بعد ازگذشت یک ماه دور هم جمع بشن.یونگ سنگ یهو اومد....البته بگم هنوز سالمه و حالش خوبه ولی نزدیک بود به دست هیون کشته بشه....دابل اس هنوز هم هست وهیچی عوض نشده....من و جونی عاشق هم هستیم وهمیشه کنار همیم ....من این بازی عاشقانه رو دوست دارم و به عنوان زیبا ترین اتفاق زندگیم ثبتش میکنم..
====
اینم از قسمت اخر...امیدوارم خوشتون اومده باشه...منتظر پیشنهاداتتون هستم...فقط یه خواهش ازتون دارم...اگه میشه داستان رو تجزیه کنید وبگین اگه چطور میشد
دیدگاه ها (۱۱)

عزیزمه

یونگ سنگ

کیو

"شراب سرخ" Part: ¹⁰ویو جناجونگی: چته هیون....هیون؟ ...هیون د...

Part²

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط