کوکبرگشتم پشتمو نگاه کردم یهو دیدیم یونا پخش زمینه نگران

کوک:برگشتم پشتمو نگاه کردم یهو دیدیم یونا پخش زمینه نگران شدم با اسلایس بغلش کردم گذاشتمش تو ماشین بردمش سمت عمارت

اجوما :ارباب چیزی شده

کوک: نه به دکتر هیون بگو بیاد سریع

اجوما :چشم

کوک:یونا رو گذاشتم رو تخت پتو کشیدم روش نشستم کنارش دختر تو چی داری که منو جذب خودت میکنی تو بکر بودم که هیون اومد

هیون :چیشده هیونگ

کوک:ببین دختره چش شده نیاز به بیمارستان داره ؟

هیون :تا من هستم بیمارستان ؟(تعجب


کوک:کارتو بکن

هیون:نبضشو گرفتم چشاشو باز کردم هیونگ فشار عصبی بهش وارد شده یکم بهش برسی اوکیه

کوک: مرسی

هیون :من برم ؟

کوک:اره برو

هیون : بای

کوک : بعد از اینکه هیون رفت نشستم کنار یونا خیلی جالب بود من دوسش دارم نه دوسش ندارم اوفف اصلاً قضیه چی ؟
هوف خیلی خوابم میاد خمیازه ای کشیدم سرمو گذاشتم رو شکم یونا که خوابم برد

یونا:پلک هام سنگین شده بود
چشامو باز کردم کوک خوابیده بود لبخندی زدم هوم من عاشقشم باید از خانوادم بگذرم انگار اشکام مسابقه گذاشته بودن گوشمو فقط خیس میکردن ---

کوک:----
دیدگاه ها (۰)

که یهو ماشین نگهداشت داشت استرس شدیدی گرفتم اوفف کوک :انتظار...

یونا :صبح از خواب پاشدم دور بر م نگاه کردم کوک کنارم خوابیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط