{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p:29

هائه وون:...لی کجاست؟
قدم های هدف داری که به سمت صدا پیش گرفته بودم با شنیدن این سوال خشک شدن.هنوز فرصت نکرده بودم این رو ازشون بپرسم.نمیخواستم هنوز بمیره..نه قبل از اینکه دلیل تمام کارهایی که در حق من و مامان کرد رو بفهمم.فکرمیکنم حق این رو داشتم،درسته؟
کوک:اگه بهت مربوط میشد تا الان میفهمیدی
این مرد منه!!!
هائه وون:کوک.....
ادامه حرفش رو نتونست بزنه..احتمالا اون چهره سخت،ابروهای درهم و چشمان سرد نفس رو از توی سینه اش بیرون کشیده.
کوک:میتونی بری! و هرگز...تاکید میکنم"هرگز" برنگردی
متئو:فال گوش وایسادی،رییس بزرگ؟
زمزمه متو کنار گوشم برای لحظه ای نفس توی سینه ام رو قطع کرد.
وقتی سرم رو برگردوندم چشمای عسلی رنگ و شیطونش درست جلوی صورتم بود
هانا:نه!فکر کردی همه خون کوراسو دارن؟
از طعنه ای که بهش زدم به جای دلگیر شدن خندید.دستش رو برای فرو بردن بین موهام بالا اوورد که در وسط راه گرفتمش
متئو:خوبه حداقل از زبونت چیزی کم نشده
کوک:بیدار شدی؟
صدای یهوییش جیغ بلندی از طرف من در پی داشت.درسته،جن ندیدم!فقط یه گوریل لعنتی بود با چشمای قرمز!!!!!!
لحظه ای که شرایط حاضر رو تحیلیل کردم نفسی عمیق بیرون دادم و تازه متوجه شدم که مثل کوآلا به متو چسبیده بودم.
هانا:ا..اره
به ارومی دستهام رو از روی پیرهنش برداشتم،لبخندی عصبی زدم.
متئو:اوه راستی،اون بچه رو چیکار کردی؟
هانا:اون هنوز زمان زیادی داره شاید بشه درمانش کرد..با بستری شدن
بدون اینکه لحظه ای نگاهش رو از چهره ام بگیره سرتکون داد
کوک:اون رو ول کن،باید استراحت کنی
چشماش پر از سوال بود،انگار حرف هایی وجود داشت که نمیتونست بیان کنه.
هانا:نه،گفتم که خوبم،فقط سرین..اون کجاست؟
متئو:اون یه مدت فکرمیکرد برگشتی ژاپن اما بعدا همه چیز رو فهمید
دستهام به طور غریزی یقه پیرهن مشکی رنگش رو بین دستهام گرفتم
هانا:تو چرا از سرین باخبری؟
چشمای عسلیش لحظه ای گشاد و لحظه بعد با شیطنت درخشید.لبخند روی لبش اعصابم رو قلقلک میداد،جوری که به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا تک تک موهای قهوه ای رنگش رو از سرش جدا نکنم.
متئو:من فقط میدونم
متئو رو دوست داشتم..اون دوست خیلی خوب و در عین حال ازاردهنده ای بود،اما قطعا بعنوان یه پارتنر اون هم برای بهترین دوستم؟ترجیح میدادم چشمهاش رو از کاسه دربیارم
دستهایی پوشیده از جوهر سیاه به ارومی چنگم رو از یقه اون ایتالیایی خائن برداشت
هانا:ولم کن ولم کن!!اون عوضی یه کاری با سرین کرده من میدونم
از پشت به سینه سفتش چسبیده بودم،درحالیکه هنوز هم دستهام رو گرفته بود.
متئو:مگه صاحبشی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قفسه سینم از شدت نفس نفس بالا و پایین میشد.عصبی خندیدم،با صدای بلند،تقلا کردم تا بتونم ازاد بشم و مثل یه حیوون وحشی دوباره به سمت اون موش خائن حمله ور بشم اما فراموش کرده بودم توی دست جئون جونگکوک بودن یعنی تا زمانی که خودش نخواد حتی اگر بمیری هم قرار نیست در بری.
هانا:توی حرومزاده!!چندبار تاکید کردم دست از سر سرین برداری و با هرزه های اطرافت بپلکی
دهن متو باز و بسته میشد اما هیچ صدایی نمیشنیدم،گوشهام سوت میکشید،و دردی زمین گیر کننده به سرم هجوم اوورد و تک تک رگ های مغزم توسط چنگالی تیز پاره شدند.دردی که همچون تیغی الوده به اسید به درونم اصابت کرد و نفس کشیدن رو تبدیل به کاری غیرضروری کرد.
***
پرده سیاه از روی چشمام کنار رفت..و به ارومی هوشیاریم رو به دست اووردم.چندین بار پلک زدم و هربار فقط یه سقف سفید.چیزی رو روی سرم احساس میکردم،لعنتی!اون درد هنوز گریبان گیر تمام جسمم بود.
چشمهام رو به فردی که کنارم بود دوختم.موهای جوگندمی و مرتب..لازم نبود ویژگی دیگه ای رو ببینم تا بفهمم اون لعنتی کیه.
اما چطور؟ناخوداگاه جیغ بلندی کشیدم و از اون دست و صاحب کثیفش دوری کردم.بی توجه به دردی که مغز و استخونم رو آب میکرد به ارنج هام تکیه دادم.
چشمهاش قرمز بود،پوزخندش،همون پوزخندی که کابوس شبهام بود رو روی لبش داشت،اما لعنتی چطور؟؟؟یعنی کوک هنوز من رو پیدا نکرده....؟
(فردا هم پارت داریم🎀)
دیدگاه ها (۲۰)

p:30

p:31

p:28

p:27

p:46

p:36

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط