p:36
،بازهم داشت همه رو ازم دور میکرد،تا تنها فرد زندگیم،تنها کسی که بتونم بهش تکیه کنم خودش باشه..قبلا بارها به این باور اشاره کرده بود و حالا برای دومین بار داشت افراد مهم زندگیم رو ازم دور میکرد.بار اول زمانی بود که جونگ هون زخمی و در بیمارستان به سر میبرد،وقتی که مینی رو برای شستن صورتش به دستشویی برده بودم و مامان اومد،بی توجه به گریه ها مکرر من و خواهش و تمنا های مامان از اونجا بیرون کشیدم.حالا هم نوبت سرین بود.
با سرعت به سمتشون قدم برداشتم،به محض اینکه دست سرین رو لمس کردم در اتاق بازشد.کوک حالا به جای بازوی سرین سینی صبحونه رو توی دستش داشت.
هانا:باز چرا داری اینکارو میکنی؟ با فریادی امیخته با بغض فریاد زدم،تعجب و نگرانی چشمهاش حالم رو زیر و رو کرد.نه!سرین اینجاست.
کوک:چیشده؟حالت خوبه؟
خشک سر جام ایستادم،سرین بهم نگاه میکرد،منم بهش نگاه میکردم
هانا:س..سرین
با صدایی لرزون زمزمه کردم،دست سرین رو محکم تر گرفتم،اسمش رو زمزمه کردم برای اطمینان خودم . اما نگاه کوک حضور سرین رو نشون نمیداد.موهای قرمزش اول از همه شروع به محو شدن کرد،بعد لبخند دندون نما و بعد از اون دیگه سرین وجود نداشت.به جای خالیی که توی ذهنم پر شده بود خیره موندم«اوه،خدایا!تیتر اخبار، روانشناس کشور خودش دیوونه است»«خیلی بامزه ای،فکر کردی میتونی بلاخره از ما خلاص بشی و زندگی کنی؟»صدای خنده های تهوع آور ذهن و روحم رو مثل سمباده خراش میداد.پاهام از شدت ضعف توان ایستادن نداشتن،روی زمین افتادم،سرم از صداهایی که درش زنده بودن درد میکرد،صورتم هنوز هم در همون حالت بود،زمانی متوجه جریان اشک روی گونه هام شدم که قطره ای روی دستم افتاد.صداهای اطراف برام نامفهوم بود،فقط لحظه ای که احساس کردم کوک درحال نزدیک شدنه غریزی عقب کشیدم،نفس کشیدن سخت بود،صداها تمومی نداشت،گرفتن گوش ها گریه کردن با صدای بلند،هیچکدوم فایده نداشتن..فقط شدت اون ها بیشتر میشد.
کوک:..هانا..
صدای نامفهومش رو میشنیدم اما قادر به پاسخگویی نبودم،چشمهام رو به قدری محکم روی هم فشردم مثل بچه ای که شب ها از ترس هیولای زیر تختش پتو رو روی سرش میکشید و چشم میبست تا خوراک اون هیولا نشه.
حصاری غیرقابل نفوذ دورم کشیده شده بود که فقط با مرگ از اون رهایی پیدا میکردم.برخورد جسمی تیز به بازوم سوزشی رو در پی داشت و بعد ارامش در رگهام جاری و خوابی عمیق چشمهام رو مهمون کرد.
با سرعت به سمتشون قدم برداشتم،به محض اینکه دست سرین رو لمس کردم در اتاق بازشد.کوک حالا به جای بازوی سرین سینی صبحونه رو توی دستش داشت.
هانا:باز چرا داری اینکارو میکنی؟ با فریادی امیخته با بغض فریاد زدم،تعجب و نگرانی چشمهاش حالم رو زیر و رو کرد.نه!سرین اینجاست.
کوک:چیشده؟حالت خوبه؟
خشک سر جام ایستادم،سرین بهم نگاه میکرد،منم بهش نگاه میکردم
هانا:س..سرین
با صدایی لرزون زمزمه کردم،دست سرین رو محکم تر گرفتم،اسمش رو زمزمه کردم برای اطمینان خودم . اما نگاه کوک حضور سرین رو نشون نمیداد.موهای قرمزش اول از همه شروع به محو شدن کرد،بعد لبخند دندون نما و بعد از اون دیگه سرین وجود نداشت.به جای خالیی که توی ذهنم پر شده بود خیره موندم«اوه،خدایا!تیتر اخبار، روانشناس کشور خودش دیوونه است»«خیلی بامزه ای،فکر کردی میتونی بلاخره از ما خلاص بشی و زندگی کنی؟»صدای خنده های تهوع آور ذهن و روحم رو مثل سمباده خراش میداد.پاهام از شدت ضعف توان ایستادن نداشتن،روی زمین افتادم،سرم از صداهایی که درش زنده بودن درد میکرد،صورتم هنوز هم در همون حالت بود،زمانی متوجه جریان اشک روی گونه هام شدم که قطره ای روی دستم افتاد.صداهای اطراف برام نامفهوم بود،فقط لحظه ای که احساس کردم کوک درحال نزدیک شدنه غریزی عقب کشیدم،نفس کشیدن سخت بود،صداها تمومی نداشت،گرفتن گوش ها گریه کردن با صدای بلند،هیچکدوم فایده نداشتن..فقط شدت اون ها بیشتر میشد.
کوک:..هانا..
صدای نامفهومش رو میشنیدم اما قادر به پاسخگویی نبودم،چشمهام رو به قدری محکم روی هم فشردم مثل بچه ای که شب ها از ترس هیولای زیر تختش پتو رو روی سرش میکشید و چشم میبست تا خوراک اون هیولا نشه.
حصاری غیرقابل نفوذ دورم کشیده شده بود که فقط با مرگ از اون رهایی پیدا میکردم.برخورد جسمی تیز به بازوم سوزشی رو در پی داشت و بعد ارامش در رگهام جاری و خوابی عمیق چشمهام رو مهمون کرد.
- ۵.۲k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط