𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸
_بخش اول_
چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كس
هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش،
آنچه را كه من در گرگ و ميش نگاه تو ديدم
نخواهد ديد . . !
- فریدون مشیری
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
در نهایت خدمتکار ریزه میزه ای که نمیدانم چرا همش لپ هایش گل میندازد مرا به اتاق مادرم میبرد داخل میروم و میبینم که مادرم بی قرار توی اتاق راه میرود و جولیت موهایش را شانه میکند مادرم تا میبیند که آمدم میدود و در آغوشم میکشد"معلوم هست کدوم گوری بودی؟!سکته کردم از نگرانی!"
سرتاپایم را ورانداز میکند تا مثلا یک وقت سگ مرا نخورده باشد!
"مامان نمیدزدیدنم که!داشتم فقط دور میزدم!"
دست را به صورتم میکشد"فکر میکردم زودتر برگردی"
"رفته بودم پیش یکی از دوستام"
"منظورش از یکی از دوستاش دوست دخترشه"
"خفه شو جولیت"
لبخند تخسی میزند"سلام داداشی.منم از دیدنت خوشحالم"
جولیتی که دیشب در آغوشم میلرزید رفته و جولیت همیشگی برگشته.مادرم نگاهم میکند.با ذوقی وصف نشدنی میگوید"باید همه چیزو برام تعریف کنی.همون همکلاسی موفرفریته؟"
سر تکان میدهم.
"بهش ماجرای توبیاس رو گفتی؟"
سرم را پایین میاندازم
"ولی قانون..."
میگویم"من قبل از اینکه قانون رو بدونم به ریچل گفته بودم.قانون شکنی حساب نمیشه"اگر حساب میشد به او نمیگفتم؟اوه مرد البته که می گفتم!
میگوید"واکنشش چی بود؟ازت فرار نکرد؟"
نگاهی به جولیت میاندازم"میشه ور رفتن با موهاتو تموم کنی و گم شی بیرون؟"
میخندد و افسونی به سمتم میفرستد جا خالی میدهم و چوبدستی ام را روی میز میگذارم و از جا بلندش میکنم جیغ میزند"بذارم زمین کله پوک"
"متاسفم جولی.برو با اقوام کله زردت معاشرت کن"
و میفرستمش بیرون مادرم با لبخند به ما خیره شده بعد که جولیت میرود میگوید"حالا همه چیزو برام بگو"
_بخش اول_
چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كس
هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش،
آنچه را كه من در گرگ و ميش نگاه تو ديدم
نخواهد ديد . . !
- فریدون مشیری
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
در نهایت خدمتکار ریزه میزه ای که نمیدانم چرا همش لپ هایش گل میندازد مرا به اتاق مادرم میبرد داخل میروم و میبینم که مادرم بی قرار توی اتاق راه میرود و جولیت موهایش را شانه میکند مادرم تا میبیند که آمدم میدود و در آغوشم میکشد"معلوم هست کدوم گوری بودی؟!سکته کردم از نگرانی!"
سرتاپایم را ورانداز میکند تا مثلا یک وقت سگ مرا نخورده باشد!
"مامان نمیدزدیدنم که!داشتم فقط دور میزدم!"
دست را به صورتم میکشد"فکر میکردم زودتر برگردی"
"رفته بودم پیش یکی از دوستام"
"منظورش از یکی از دوستاش دوست دخترشه"
"خفه شو جولیت"
لبخند تخسی میزند"سلام داداشی.منم از دیدنت خوشحالم"
جولیتی که دیشب در آغوشم میلرزید رفته و جولیت همیشگی برگشته.مادرم نگاهم میکند.با ذوقی وصف نشدنی میگوید"باید همه چیزو برام تعریف کنی.همون همکلاسی موفرفریته؟"
سر تکان میدهم.
"بهش ماجرای توبیاس رو گفتی؟"
سرم را پایین میاندازم
"ولی قانون..."
میگویم"من قبل از اینکه قانون رو بدونم به ریچل گفته بودم.قانون شکنی حساب نمیشه"اگر حساب میشد به او نمیگفتم؟اوه مرد البته که می گفتم!
میگوید"واکنشش چی بود؟ازت فرار نکرد؟"
نگاهی به جولیت میاندازم"میشه ور رفتن با موهاتو تموم کنی و گم شی بیرون؟"
میخندد و افسونی به سمتم میفرستد جا خالی میدهم و چوبدستی ام را روی میز میگذارم و از جا بلندش میکنم جیغ میزند"بذارم زمین کله پوک"
"متاسفم جولی.برو با اقوام کله زردت معاشرت کن"
و میفرستمش بیرون مادرم با لبخند به ما خیره شده بعد که جولیت میرود میگوید"حالا همه چیزو برام بگو"
- ۵۲
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط