شب است ودر سوت شب

شب است ودر سڪوت شب
نشستہ‌ام بہ خاطرت

دڸ‌خوشم بہ ایڹ دلي
ڪہ بستہ‌ام بہ خاطرت

ببیڹ چڪَونہ مهرباڹ
طلـسم ڪـــرده‌اے مرا

ڪہ از تمام قبلـہ‌ها
ڪَسستہ‌ام بـہ خـاطرت
دیدگاه ها (۲)

ماههاست فراموشش کرده ام ؛خاطراتش را هم … !ولی نمی دانم دستان...

غروبتون پر از خوشی

جاودانه شده ای در منآنچنان که اگر خودم هم...بخواهم فراموشت ک...

بے تُ این صبـح مرا غرق سڪوتے ڪردهڪه تمام نفسم در پے یک واژه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط