ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:16
ا/ت با وحشت برگشت سمت پنجره.
+مینهو؟!
ولی قبل از اینکه حتی یه قدم برداره، تهیونگ محکم مچ دستشو گرفت.
_نگاه نکن.
صدای پسر دوباره اومد.
این بار ضعیفتر.
انگار درد میکشید.
“ا/ت… خواهش میکنم…”
قلب دختر فشرده شد.
+تهیونگ ول کن! اون مینهوئه!
ولی تهیونگ این بار تقریباً غرید:
_نه.
لحنش اونقدر جدی بود که ا/ت برای لحظهای خشکش زد.
لوسی با رنگ پریده آروم گفت:
"پس… اگه اون مینهو نیست…
هیچکس جواب نداد.
فقط صدای بارون.
و نفسهای سنگین تهیونگ.
بعد خیلی آروم سرشو به سمت پنجره برگردوند.
چشمهای سیاهش باریک شدن.
_اونا اول صدا رو میگیرن…
بعد خاطرهها رو.
هرچی بیشتر بشناسنِت، بهتر تقلید میکنن.
صدای «مینهو» دوباره شنیده شد.
“سردمه… درو باز کن…”
این بار حتی لحن خندیدن آخر جمله هم دقیقاً شبیه خودش بود.
ا/ت حس کرد موهای دستش سیخ شده.
چون زیادی واقعی بود.
تهیونگ آروم جلو رفت.
و درست وقتی به پنجره رسید…
صدای پشت شیشه ناگهانی قطع شد.
سکوت.
بعد—
تق.
یه دست به شیشه خورد.
ولی دست… طبیعی نبود.
خیلی بلند.
خیلی لاغر.
با انگشتهایی غیرعادی و سیاه.
لوسی جیغ کوتاهی کشید و عقب رفت.
ا/ت نفسش بند اومد.
و بعد صورتش از تاریکی بیرون اومد.
چیزی که سعی داشت شبیه مینهو باشه.
ولی کامل نبود.
چشمها زیادی کشیده بودن.
لبخندش زیادی باز بود.
و پوست صورتش انگار هنوز بلد نبود چطور شکل انسان بمونه.
موجود پشت شیشه با همون صدای مینهو زمزمه کرد:
“ا/ت… چرا میترسی؟”
تهیونگ بدون اینکه نگاهشو از اون چیز برداره، خیلی آروم گفت:
_پشت سر من بایستین.
برای اولین بار…
ا/ت فهمید تهیونگ از چیزی نمیترسه.
مگر اینکه واقعاً خطرناک باشه.
و الان…
اون ترسیده بود.
موجود پشت پنجره سرشو کج کرد.
بعد لبخندش آروم بزرگتر شد.
و این بار…
با صدای واقعی خودش حرف زد.
صدایی خفه، چندلایه و غیرانسانی:
“دروازه باز شده…
و ملکه بیدار شده.”
چشمهای تهیونگ ناگهانی سرخ شدن.
_خفه شو.
هوای خونه لرزید.
تمام چراغها با هم ترکیدن.
و موجود پشت پنجره…
شروع کرد به خندیدن.
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:16
ا/ت با وحشت برگشت سمت پنجره.
+مینهو؟!
ولی قبل از اینکه حتی یه قدم برداره، تهیونگ محکم مچ دستشو گرفت.
_نگاه نکن.
صدای پسر دوباره اومد.
این بار ضعیفتر.
انگار درد میکشید.
“ا/ت… خواهش میکنم…”
قلب دختر فشرده شد.
+تهیونگ ول کن! اون مینهوئه!
ولی تهیونگ این بار تقریباً غرید:
_نه.
لحنش اونقدر جدی بود که ا/ت برای لحظهای خشکش زد.
لوسی با رنگ پریده آروم گفت:
"پس… اگه اون مینهو نیست…
هیچکس جواب نداد.
فقط صدای بارون.
و نفسهای سنگین تهیونگ.
بعد خیلی آروم سرشو به سمت پنجره برگردوند.
چشمهای سیاهش باریک شدن.
_اونا اول صدا رو میگیرن…
بعد خاطرهها رو.
هرچی بیشتر بشناسنِت، بهتر تقلید میکنن.
صدای «مینهو» دوباره شنیده شد.
“سردمه… درو باز کن…”
این بار حتی لحن خندیدن آخر جمله هم دقیقاً شبیه خودش بود.
ا/ت حس کرد موهای دستش سیخ شده.
چون زیادی واقعی بود.
تهیونگ آروم جلو رفت.
و درست وقتی به پنجره رسید…
صدای پشت شیشه ناگهانی قطع شد.
سکوت.
بعد—
تق.
یه دست به شیشه خورد.
ولی دست… طبیعی نبود.
خیلی بلند.
خیلی لاغر.
با انگشتهایی غیرعادی و سیاه.
لوسی جیغ کوتاهی کشید و عقب رفت.
ا/ت نفسش بند اومد.
و بعد صورتش از تاریکی بیرون اومد.
چیزی که سعی داشت شبیه مینهو باشه.
ولی کامل نبود.
چشمها زیادی کشیده بودن.
لبخندش زیادی باز بود.
و پوست صورتش انگار هنوز بلد نبود چطور شکل انسان بمونه.
موجود پشت شیشه با همون صدای مینهو زمزمه کرد:
“ا/ت… چرا میترسی؟”
تهیونگ بدون اینکه نگاهشو از اون چیز برداره، خیلی آروم گفت:
_پشت سر من بایستین.
برای اولین بار…
ا/ت فهمید تهیونگ از چیزی نمیترسه.
مگر اینکه واقعاً خطرناک باشه.
و الان…
اون ترسیده بود.
موجود پشت پنجره سرشو کج کرد.
بعد لبخندش آروم بزرگتر شد.
و این بار…
با صدای واقعی خودش حرف زد.
صدایی خفه، چندلایه و غیرانسانی:
“دروازه باز شده…
و ملکه بیدار شده.”
چشمهای تهیونگ ناگهانی سرخ شدن.
_خفه شو.
هوای خونه لرزید.
تمام چراغها با هم ترکیدن.
و موجود پشت پنجره…
شروع کرد به خندیدن.
- ۶۴۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط