{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p⁴⁰

قسمت ۴۰ : آرامش

ویو ا/ت
سه ماه گذشت.
بوی خون از زمین رفته بود.
خانه‌مون حالا کنار یه دشت پر از گل بود، جایی که نور هر روز اون‌جا بازی می‌کرد.

وی زیر درخت می‌نشست، کتاب می‌خوند.
موهاش دوباره بلند شده بودن، لبخندش آروم‌تر شده بود.

نور دوید سمتش.
*"بابا! ببین، پروانه‌هه روی دستم نشست!"
وی لبخند زد، پروانه رو نگاه کرد.
_"می‌بینی؟ حتی پروانه‌ها هم ازت نمی‌ترسن دیگه."

نور خندید.
*"چون تو گفتی من خودِ نورم."

وی بغلش کرد.
_"آره... و حالا دنیام به خاطر تو روشنه."


---

ویو شوگا
از دور نگاهشون می‌کردم.
÷ "بالاخره تموم شد، نه؟"
جونگکوک گفت:
× "آره... برای اولین بار، واقعاً تموم شد."


---

ویو ا/ت
شب، وقتی نور خوابید، وی کنارم نشست.
دستمو گرفت و گفت:
_"تو گفتی می‌خوای آرامش. حالا داریش."
+"و تو؟ هنوز دلت برای تاریکی تنگ نمی‌شه؟"_
_"نه... چون تاریکی من، کنار نوره."

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم.
و بیرون از خونه، ماه بالا اومد — قرمز، اما آرام.


---

📌 پایان نهایی — p⁴⁰
✨ "وقتی عشق و خون در یک رگ جاری می‌شن، تاریکی هم زانو می‌زنه."
منتظر باش!
ی پارت ویژه مونده حمایت و نظرتون رو راجب این فیک بگید✨️
دیدگاه ها (۳)

🌙 Epilogue — بازگشت نورویو نورهفت سال از آخرین جنگ گذشته.من ...

با اینکه خیلی دیر شده اما تولد موچی کوچولومون مبارککککک 🥳🥳🥳ب...

p³⁹قسمت ۳۹ : آخرین جنگویو وی (تهیونگ)شب حمله رسید.آسمون سیاه...

p³⁹قسمت ۳۹ : آخرین جنگویو وی (تهیونگ)شب حمله رسید.آسمون سیاه...

Part 14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط