سناریو 🪽 ✨
سناریو 🪽 ✨
« وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی »
نامجون 🐨
ا/ت آروم در اتاق رو باز کرد و پردهها رو کنار زد.
ا/ت: «نامجون... صبح شده، وقت بیدار شدنه.»
نامجون با موهای بههمریخته چشمهاشو باز کرد و عینکشو روی پاتختی دنبال کرد.
نامجون: «فکر کنم فقط پنج دقیقه خوابیده بودم...»
ا/ت: «اون پنج دقیقه، دو ساعت بود.»
نامجون با خنده از تخت بلند شد. نامجون: «باشه، دارم میام.»
جین 🦙
ا/ت چند بار در زد.
ا/ت: «جین، پاشو.»
جین همون لحظه چشم باز کرد.
جین: «صبحونه آمادهست؟»
ا/ت: «نه.»
جین: «پس هنوز دلیلی برای بیدار شدن ندارم.»
ا/ت: «اگه دیر کنی، خودت هم از صبحونه خبری نداری.»
جین سریع از تخت پایین پرید.
شوگا 🐱
ا/ت آروم کنار تخت نشست.
ا/ت: «یونگی...»
هیچ جوابی نیومد.
آروم شونهشو تکون داد.
شوگا بدون باز کردن چشمها، مچ دست ا/ت رو گرفت.
شوگا: «پنج دقیقه دیگه...»
ا/ت: «نه، همه منتظرن.»
شوگا آهی کشید.
شوگا: «باشه... فقط چون تو گفتی.»
جیهوپ 🐿️
ا/ت در رو باز کرد.
قبل از اینکه چیزی بگه...
جیهوپ: «صبح بخیررر!»
ا/ت: «تو که از قبل بیدار بودی!»
جیهوپ: «آره! بیا روزمون رو با انرژی شروع کنیم!»
جیمین 🐥
ا/ت آروم صداش زد.
ا/ت: «جیمین...»
جیمین چشمهاشو باز کرد و لبخند زد.
جیمین: «صبح بخیر...»
ا/ت: «بلند شو، دیر میشه.»
جیمین: «اول یه بغل... بعد بلند میشم.»
تهیونگ 🐯
ا/ت نزدیک تخت رفت.
ا/ت: «تهیونگ...»
هیچ جوابی نداد.
ا/ت: «اگه بیدار نشی، صبحونه تموم میشه.»
تهیونگ با تعجب از جاش نشست.
تهیونگ: «چی؟! صبر کن، دارم میام.
جونگکوک 🐰
ا/ت پردهها رو کنار زد.
ا/ت: «کوکی، وقت بیدار شدنه.»
جونگکوک پتو رو روی سرش کشید.
جونگکوک: «امروز نه...»
ا/ت: «تا سه میشمرم.»
جونگکوک: «باشه، باشه! بیدار شدم»
خوب شد سناریو ؟
« وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی »
نامجون 🐨
ا/ت آروم در اتاق رو باز کرد و پردهها رو کنار زد.
ا/ت: «نامجون... صبح شده، وقت بیدار شدنه.»
نامجون با موهای بههمریخته چشمهاشو باز کرد و عینکشو روی پاتختی دنبال کرد.
نامجون: «فکر کنم فقط پنج دقیقه خوابیده بودم...»
ا/ت: «اون پنج دقیقه، دو ساعت بود.»
نامجون با خنده از تخت بلند شد. نامجون: «باشه، دارم میام.»
جین 🦙
ا/ت چند بار در زد.
ا/ت: «جین، پاشو.»
جین همون لحظه چشم باز کرد.
جین: «صبحونه آمادهست؟»
ا/ت: «نه.»
جین: «پس هنوز دلیلی برای بیدار شدن ندارم.»
ا/ت: «اگه دیر کنی، خودت هم از صبحونه خبری نداری.»
جین سریع از تخت پایین پرید.
شوگا 🐱
ا/ت آروم کنار تخت نشست.
ا/ت: «یونگی...»
هیچ جوابی نیومد.
آروم شونهشو تکون داد.
شوگا بدون باز کردن چشمها، مچ دست ا/ت رو گرفت.
شوگا: «پنج دقیقه دیگه...»
ا/ت: «نه، همه منتظرن.»
شوگا آهی کشید.
شوگا: «باشه... فقط چون تو گفتی.»
جیهوپ 🐿️
ا/ت در رو باز کرد.
قبل از اینکه چیزی بگه...
جیهوپ: «صبح بخیررر!»
ا/ت: «تو که از قبل بیدار بودی!»
جیهوپ: «آره! بیا روزمون رو با انرژی شروع کنیم!»
جیمین 🐥
ا/ت آروم صداش زد.
ا/ت: «جیمین...»
جیمین چشمهاشو باز کرد و لبخند زد.
جیمین: «صبح بخیر...»
ا/ت: «بلند شو، دیر میشه.»
جیمین: «اول یه بغل... بعد بلند میشم.»
تهیونگ 🐯
ا/ت نزدیک تخت رفت.
ا/ت: «تهیونگ...»
هیچ جوابی نداد.
ا/ت: «اگه بیدار نشی، صبحونه تموم میشه.»
تهیونگ با تعجب از جاش نشست.
تهیونگ: «چی؟! صبر کن، دارم میام.
جونگکوک 🐰
ا/ت پردهها رو کنار زد.
ا/ت: «کوکی، وقت بیدار شدنه.»
جونگکوک پتو رو روی سرش کشید.
جونگکوک: «امروز نه...»
ا/ت: «تا سه میشمرم.»
جونگکوک: «باشه، باشه! بیدار شدم»
خوب شد سناریو ؟
- ۲.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط