پدر با تعجب پرسید:
پدر با تعجب پرسید:
چرا چنین چیزی میگویی؟
پسر کمی اندیشید و سپس به آرامی گفت:
فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم و آنها چهارتا
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را
حیاط ما دیوارهایش محدود است،اما باغ آنها بی انتها بود.
باشنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود،پسر بچه اضافه کرد:
ممنون پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
چرا چنین چیزی میگویی؟
پسر کمی اندیشید و سپس به آرامی گفت:
فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم و آنها چهارتا
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را
حیاط ما دیوارهایش محدود است،اما باغ آنها بی انتها بود.
باشنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود،پسر بچه اضافه کرد:
ممنون پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
- ۸۹۳
- ۲۰ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط