{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر با تعجب پرسید:

پدر با تعجب پرسید:
چرا چنین چیزی میگویی؟
پسر کمی اندیشید و سپس به آرامی گفت:
فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم و آنها چهارتا
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را
حیاط ما دیوارهایش محدود است،اما باغ آنها بی انتها بود.
باشنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود،پسر بچه اضافه کرد:
ممنون پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
دیدگاه ها (۸)

همین که پیر مرد عینک را از چشمانش برداشت نگاهش به پایین پایش...

دهلی،هند

روزی مردی ثروتمند پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان د...

قاشق کوچک چای خوری در میان انبوه قاشق های بزرگ غذا خوری احسا...

این داستان کوتاه را بخوانید 🙏🌹

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

عظمت باید در نگاهمان باشد نه در چیزی که به آن می نگریم

روزی یک مرد ثروتمند پسر کوچیکش را با خود ب ده بردتا ب او نشا...

·•●✿●•·《فقیر و ثروتمند》روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را...

ما چقدر فقیر هستیم!... روزی یک مرد ثروتمند پسربچه...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط