{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی ثروتمند پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشا

روزی مردی ثروتمند پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد که مردمی که آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند
آن دو،یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:
نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر اما متوجه شدم ما خیلی فقیر هستیم...
دیدگاه ها (۴)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ام: معجونِ عشق---پنج ماه پیش.بعد از مهم...

برادرم خسرو

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

🦢 پارت اول | بازگشتفرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شبدرهای شیشه‌ای فر...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹‌فلش‌بک - خاطرات ۱۴...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۹صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

🎻۲۲:۱۸ | خیابان Saint-Jacques، منطقه پنجمدست‌هایش در جیب کتش...

P : 15

این داستان کوتاه را بخوانید 🙏🌹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط