Part ۱۰
Part ۱۰
صدای ریزش بتن و تقتقِ فلزهای در حال ذوب شدن، موسیقیِ مرگباری بود که در گوشهایشان طنین میانداخت. ۳۰۰ ثانیه؛ زمان کوتاهتر از یک نفس عمیق برای فرار از این جهنمِ بتنی.
تودوروکی بدون معطلی، دست چپش را به زمین کوبید. موجی از یخِ خالص و صیقلی، مثل یک مسیرِ سریعالسیر، از میان آوارها گذشت و راهی برای حرکت آنها باز کرد. او میدانست که اگر بخواهند از مسیرهای اصلی خارج شوند، به دلیل فروپاشیِ سازهای، به دام میافتند.
— از این مسیر برو! — تودوروکی فریاد زد، در حالی که سعی میکرد تعادل خود را در میان لرزشهای شدید حفظ کند.
باکوگو که با هر قدم، انفجاری کوچک برای پرتاب کردن خود به جلو انجام میداد، با عصبانیتی که حالا به تمرکز تبدیل شده بود، پاسخ داد:
— نگو به من کجا برم، نیمهکرهای! فقط راه رو باز نگه دار!آنها به یکی از تونلهای تهویه رسیدند که در حال فروپاشی بود. دودِ غلیظ، دید را مختل کرده بود. در همین لحظه، تودوروکی متوجه شد که لرزشها فقط ناشی از تخریب ساختمان نیست؛ چیزی در اعماقِ تاریکیِ تونل، در حال حرکت بود. صدای فلزیِ کشیده شدنِ چیزی روی زمین، از میان غرشِ آژیرها شنیده میشد.
— باکوگو، مراقب باش! چیزی داره میاد! — تودوروکی با فریاد هشدار داد و دیوار سمت راست را با یک دیوار یخیِ ضخیم پوشاند.
ناگهان، از میان مه و گرد و غبار، سایهای عظیم بیرون پرید. یک پهپادِ جنگیِ خودکار، متعلق به «ائتلاف سایهها»، که با بدنه ای سیاه و بدون درخششی ساخته شده بود، مستقیماً به سمت آنها حمله کرد. این دستگاه نه فقط یک دوربین، بلکه یک سلاحِ پیشرفته با پرتابگرهای الکترومغناطیسی بود.
باکوگو، بدون اینکه حتی پلک بزند، لبخندی از سرِ هیجانِ مرگبار بر لب داشت. او با یک حرکتِ سریع، در هوا چرخید و با یک انفجارِ عظیمِ مستقیم (AP Shot)، سعی کرد هستهی مرکزی پهپاد را متلاشی کند.
بوووم!
انفجار، تاریکیِ تونل را برای لحظهای به روشنایی بدل کرد، اما پهپاد با مانورهای چابکانه از برخورد مستقیم گریخت و بلافاصله به سمت تودوروکی پرتابی کرد که هوا را با صدای وزوزِ وحشتناکی شکافت. تودوروکی با سرعت واکنش نشان داد؛ شعلههای آتشین از دست راستش بیرون جهید تا پرتابه را در میان راه منهدم کند، اما برخوردِ آتش و انرژی، موجی از فشار ایجاد کرد که هر دوی آنها را به عقب پرتاب کرد.
در حالی که تودوروکی به سختی روی زمین میخزید، مانیتوری کوچک که از بدنه پهپاد جدا شده بود، در نزدیکی آنها افتاد. تصویرِ همان مردِ سایهنما دوباره ظاهر شد. او در حال تماشایِ نمایشِ آنها بود.
— زمان در حال گذر است… ۲۱۰ ثانیه… — صدای سردِ سیستم خودتخریبی، با لحنی تمسخرآمیز از بلندگوهای خرابشدهی ساختمان پخش شد. — آیا میبینید؟ حتی وقتی با هم متحد میشوید، باز هم فقط ابزاری برای تماشای خودتان هستید.
باکوگو که از شدت ضربه، خون از گوشهی لبش جاری شده بود، با چشمانی سرخ از خشم، به سمت مانیتور یورش برد. او دیگر نمیخواست فقط فرار کند؛ او میخواست این “بازیگرِ پشتِ پرده” را بیرون بکشد.
— اون لعنتی… اون داره ما رو تماشا میکنه… — باکوگو با صدایی که از ته گلو میآمد، زیر لب گفت. سپس رو به تودوروکی کرد، نگاهش دیگر از دشمنی، به یک شراکتِ مرگبار تغییر کرده بود: — تودوروکی! اون مانیتور… اون فقط یه تصویر نیست. اون سیگنال رو دنبال کن. اونها دارن از طریق این فرکانس، موقعیت ما رو ردیابی میکنن. اگه بتونی با یخهات سیگنال رو مختل کنی، من میتونم با یه انفجارِ کنترلشده، مسیرِ خروجیِ اضطراریِ زیرین رو باز کنم.
تودوروکی مکثی کرد. محاسبات ذهنیاش با سرعت انجام میشد.
— اگه این کار رو کنیم، احتمالش هست که کلِ این بخش از زیرزمین همزمان با ما فرو بریزه. ما فقط یک فرصت داریم.
باکوگو دستانش را به هم کوبید و جرقههایی از شدت فشار، از میان انگشتانش بیرون زد:
— من از فرصتها متنفرم، من فقط از “نتیجه” لذت میبرم. انجامش بده!
تودوروکی سرش را تکان داد. او تمام تمرکز خود را جمع کرد. دمای محیط به شدت افت کرد. بخارِ حاصل از برخوردِ یخ و گرمایِ انفجاریِ محیط، فضا را پوشاند. او شروع کرد به ساختن یک ساختارِ کریستالیِ عظیم و بسیار ظریف، که قرار بود مانند یک آنتنِ معکوس، امواجِ ردیاب را به سمت خود بکشد و آنها را منحرف کند.
در حالی که تودوروکی داشت با تمام توان، انرژیِ منجمدکننده خود را برای ایجادِ آن میدانِ مغناطیسیِ یخی به کار میبرد، باکوگو در موقعیتِ پرتاب قرار گرفت. او تمامِ خشم، تمامِ کینهی از دست دادنِ آن فرد، و تمامِ فشارِ این پنج دقیقه را در مشتهایش جمع کرد.
صدای ریزش بتن و تقتقِ فلزهای در حال ذوب شدن، موسیقیِ مرگباری بود که در گوشهایشان طنین میانداخت. ۳۰۰ ثانیه؛ زمان کوتاهتر از یک نفس عمیق برای فرار از این جهنمِ بتنی.
تودوروکی بدون معطلی، دست چپش را به زمین کوبید. موجی از یخِ خالص و صیقلی، مثل یک مسیرِ سریعالسیر، از میان آوارها گذشت و راهی برای حرکت آنها باز کرد. او میدانست که اگر بخواهند از مسیرهای اصلی خارج شوند، به دلیل فروپاشیِ سازهای، به دام میافتند.
— از این مسیر برو! — تودوروکی فریاد زد، در حالی که سعی میکرد تعادل خود را در میان لرزشهای شدید حفظ کند.
باکوگو که با هر قدم، انفجاری کوچک برای پرتاب کردن خود به جلو انجام میداد، با عصبانیتی که حالا به تمرکز تبدیل شده بود، پاسخ داد:
— نگو به من کجا برم، نیمهکرهای! فقط راه رو باز نگه دار!آنها به یکی از تونلهای تهویه رسیدند که در حال فروپاشی بود. دودِ غلیظ، دید را مختل کرده بود. در همین لحظه، تودوروکی متوجه شد که لرزشها فقط ناشی از تخریب ساختمان نیست؛ چیزی در اعماقِ تاریکیِ تونل، در حال حرکت بود. صدای فلزیِ کشیده شدنِ چیزی روی زمین، از میان غرشِ آژیرها شنیده میشد.
— باکوگو، مراقب باش! چیزی داره میاد! — تودوروکی با فریاد هشدار داد و دیوار سمت راست را با یک دیوار یخیِ ضخیم پوشاند.
ناگهان، از میان مه و گرد و غبار، سایهای عظیم بیرون پرید. یک پهپادِ جنگیِ خودکار، متعلق به «ائتلاف سایهها»، که با بدنه ای سیاه و بدون درخششی ساخته شده بود، مستقیماً به سمت آنها حمله کرد. این دستگاه نه فقط یک دوربین، بلکه یک سلاحِ پیشرفته با پرتابگرهای الکترومغناطیسی بود.
باکوگو، بدون اینکه حتی پلک بزند، لبخندی از سرِ هیجانِ مرگبار بر لب داشت. او با یک حرکتِ سریع، در هوا چرخید و با یک انفجارِ عظیمِ مستقیم (AP Shot)، سعی کرد هستهی مرکزی پهپاد را متلاشی کند.
بوووم!
انفجار، تاریکیِ تونل را برای لحظهای به روشنایی بدل کرد، اما پهپاد با مانورهای چابکانه از برخورد مستقیم گریخت و بلافاصله به سمت تودوروکی پرتابی کرد که هوا را با صدای وزوزِ وحشتناکی شکافت. تودوروکی با سرعت واکنش نشان داد؛ شعلههای آتشین از دست راستش بیرون جهید تا پرتابه را در میان راه منهدم کند، اما برخوردِ آتش و انرژی، موجی از فشار ایجاد کرد که هر دوی آنها را به عقب پرتاب کرد.
در حالی که تودوروکی به سختی روی زمین میخزید، مانیتوری کوچک که از بدنه پهپاد جدا شده بود، در نزدیکی آنها افتاد. تصویرِ همان مردِ سایهنما دوباره ظاهر شد. او در حال تماشایِ نمایشِ آنها بود.
— زمان در حال گذر است… ۲۱۰ ثانیه… — صدای سردِ سیستم خودتخریبی، با لحنی تمسخرآمیز از بلندگوهای خرابشدهی ساختمان پخش شد. — آیا میبینید؟ حتی وقتی با هم متحد میشوید، باز هم فقط ابزاری برای تماشای خودتان هستید.
باکوگو که از شدت ضربه، خون از گوشهی لبش جاری شده بود، با چشمانی سرخ از خشم، به سمت مانیتور یورش برد. او دیگر نمیخواست فقط فرار کند؛ او میخواست این “بازیگرِ پشتِ پرده” را بیرون بکشد.
— اون لعنتی… اون داره ما رو تماشا میکنه… — باکوگو با صدایی که از ته گلو میآمد، زیر لب گفت. سپس رو به تودوروکی کرد، نگاهش دیگر از دشمنی، به یک شراکتِ مرگبار تغییر کرده بود: — تودوروکی! اون مانیتور… اون فقط یه تصویر نیست. اون سیگنال رو دنبال کن. اونها دارن از طریق این فرکانس، موقعیت ما رو ردیابی میکنن. اگه بتونی با یخهات سیگنال رو مختل کنی، من میتونم با یه انفجارِ کنترلشده، مسیرِ خروجیِ اضطراریِ زیرین رو باز کنم.
تودوروکی مکثی کرد. محاسبات ذهنیاش با سرعت انجام میشد.
— اگه این کار رو کنیم، احتمالش هست که کلِ این بخش از زیرزمین همزمان با ما فرو بریزه. ما فقط یک فرصت داریم.
باکوگو دستانش را به هم کوبید و جرقههایی از شدت فشار، از میان انگشتانش بیرون زد:
— من از فرصتها متنفرم، من فقط از “نتیجه” لذت میبرم. انجامش بده!
تودوروکی سرش را تکان داد. او تمام تمرکز خود را جمع کرد. دمای محیط به شدت افت کرد. بخارِ حاصل از برخوردِ یخ و گرمایِ انفجاریِ محیط، فضا را پوشاند. او شروع کرد به ساختن یک ساختارِ کریستالیِ عظیم و بسیار ظریف، که قرار بود مانند یک آنتنِ معکوس، امواجِ ردیاب را به سمت خود بکشد و آنها را منحرف کند.
در حالی که تودوروکی داشت با تمام توان، انرژیِ منجمدکننده خود را برای ایجادِ آن میدانِ مغناطیسیِ یخی به کار میبرد، باکوگو در موقعیتِ پرتاب قرار گرفت. او تمامِ خشم، تمامِ کینهی از دست دادنِ آن فرد، و تمامِ فشارِ این پنج دقیقه را در مشتهایش جمع کرد.
- ۷۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط