نام کتاب هلنا
نام کتاب: هلنا
نویسنده: علی حیدری
خلاصه رمان:
باور آدم ها، زندگیشان را می سازد. قوی ترشان می کند. از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟ وقتی از باور حرف می زنم،
رمان قلب ساعتی | مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا
رمان قلب ساعتی | مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا
شکست نخوردن را می گویم؛ محکم ایستادن را می گویم. زندگی، می خواهد به ما ثابت کند که لیاقتش را نداریم. از باور که حرف می زنم، نمی گویم که نباید غمگین شد و نباید اشک ریخت. وقتی از باور حرف می زنم، یعنی رو به زندگی کنیم و بگوییم:
« از من قوی تر نیستی که تکبر برداری. اصلا تو را چه به این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ »
ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم؛ نداشته باشیم، این رجزها، پوچند و بی معنا …
مقدمه:
معنای زندگی چیست؟ تکرار روز های خسته کننده؟ سکونت در جایی ثابت؟ تنها مفهومی که از زندگی تا دوازده سالگی ام فهمیده بودم همین بود؛ شاید خیلی هم بد نبود. اینکه تفاوت در زندگی نباشد اصلا هم بد نیست. تفاوت همیشه ترسناک بوده؛ چون ما تفاوت را نمی شناسیم. نمی دانیم که زندگی ما را به کجا خواهد برد و نمی دانیم که آیا چیزی که از زندگی می خواهیم، روزهای جدیدند هرچند که آن روز ها بد و نفرت انگیز باشند؟ یا تکرار روزهایی زیبا که دیدن هربارش در ما حسی تازه ایجاد می کند؟
کلبه ی کوچکی که در آن بودم حسی عجیب داشت. هم دوست داشتم از آن خارج شوم و دنیای بیرونم را ببینم و درک کنم و هم از خارج شدن از آن می ترسیدم. خیال می کردم که هیچ هوایی بیرون کلبه برای تنفس نیست و هیچ موجودی در آنجا مرا دوست ندارد. ولی درون نرده ها دو نفر دوستم داشتند؛ پدر و مادر؛ دو فرشته ی زمینی؛ دو فرشته برای مراقبت از هلنا.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%86%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده: علی حیدری
خلاصه رمان:
باور آدم ها، زندگیشان را می سازد. قوی ترشان می کند. از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟ وقتی از باور حرف می زنم،
رمان قلب ساعتی | مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا
رمان قلب ساعتی | مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا
شکست نخوردن را می گویم؛ محکم ایستادن را می گویم. زندگی، می خواهد به ما ثابت کند که لیاقتش را نداریم. از باور که حرف می زنم، نمی گویم که نباید غمگین شد و نباید اشک ریخت. وقتی از باور حرف می زنم، یعنی رو به زندگی کنیم و بگوییم:
« از من قوی تر نیستی که تکبر برداری. اصلا تو را چه به این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ »
ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم؛ نداشته باشیم، این رجزها، پوچند و بی معنا …
مقدمه:
معنای زندگی چیست؟ تکرار روز های خسته کننده؟ سکونت در جایی ثابت؟ تنها مفهومی که از زندگی تا دوازده سالگی ام فهمیده بودم همین بود؛ شاید خیلی هم بد نبود. اینکه تفاوت در زندگی نباشد اصلا هم بد نیست. تفاوت همیشه ترسناک بوده؛ چون ما تفاوت را نمی شناسیم. نمی دانیم که زندگی ما را به کجا خواهد برد و نمی دانیم که آیا چیزی که از زندگی می خواهیم، روزهای جدیدند هرچند که آن روز ها بد و نفرت انگیز باشند؟ یا تکرار روزهایی زیبا که دیدن هربارش در ما حسی تازه ایجاد می کند؟
کلبه ی کوچکی که در آن بودم حسی عجیب داشت. هم دوست داشتم از آن خارج شوم و دنیای بیرونم را ببینم و درک کنم و هم از خارج شدن از آن می ترسیدم. خیال می کردم که هیچ هوایی بیرون کلبه برای تنفس نیست و هیچ موجودی در آنجا مرا دوست ندارد. ولی درون نرده ها دو نفر دوستم داشتند؛ پدر و مادر؛ دو فرشته ی زمینی؛ دو فرشته برای مراقبت از هلنا.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%86%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۴.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط