{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۰
چندین ماه بعد
-*دارم توی راهرو های مقر پرت مافیا پرسه میزنم. معمولا ترجیح میدم زیاد تو چشم نباشم ولی چه میشه کرد موری دستور داده حضورمو به عنوان دست راستش پررنگ تر کنم. افرادی که از جلویشان می‌گذرم به محض دیدنم تعظیم می کنند و راه را برایم باز می کنند. صدای بگو مگویی که هر لحظه بیشتر بالا می‌گیرد توجهم را جلب می کند*
+ هی قرار گذاشتیم تو سگ من باشی
÷خفه شو ابله
-*همان طور که به ستونی تکیه دادم مشاجره آن دو مرا می خنداند. واقعا مسخره به نظر می رسند هنوز خیلی بچه هستند. پسرک مو نارنجی را نمی شناسم اما هر کسی که هست بد جور گیر دازای افتاده*
+اوخی آلزایمرم که گرفتی واقعا برات متاستف شدم چویا.
-*چویا...چویا... یادم آمد ناکاهارا چویا اولین نفر و جدید ترین فردی که دازای عضو مافیا کرده. موری در موردش یک چیز هایی گفته بود*
÷*داد می زنم* در اون گالتو ببند دازای
+چرا؟ حقیقت بیش از حد برات تلخه؟ هم کوتوله ای، هم سگ منی، هم زود آتیشی میشی. آلزایمرم که اخیراً اضافه شده
÷*خیز بر می‌دارم تا به او حمله کنم اما دیوار آتشی که تقریبا تا بالای کمرم می‌رسد مانع حرکت بیشترم به جلو می شود* تچچ، ای چه کوفتیه؟
-*دیوار آتشم را پایین نمیارم و با صدایی خنثی می‌گویم* فکر کنم برای امروز جر و بحث کافیه
÷*پوزخند می زنم و قدرتی که از این زن تراوش می کند را نادیده میگیرم* و تو خر کی باشی که برای من تصمیم بگیری؟
+* سوت آرامی برای حرف چویا می زنم* اُه اُه مراقب حرف زدنت باش چویا که خانم یهو عصبانی نشه چون اگه اونجوری شه به فنا نازل میشیم
÷هاع؟
+*آتش حاصل از تواناییش را خاموش می کند و دست کش چرمش را دوباره می‌پوشد. مثل همیشه. پوزخند می زنم* فکر کردم تا الان مردی، آخه این یکی ماموریتت خیلی طول کشید
-*از بعد آن شب(شب پارت قبل) رابطه من و دازای به طرز عجیبی نسبت به قبل شوخ تر و نزدیک تر شده البته علاقه شدیدم به هرگز ندیدن دوباره اشکش و میل او برای بیشتر بودن با من بی تاثیر نبوده. هر چند بعد تغییر قیافه ام و نبود افراد زیادی که ظاهر قبلیم را دیده باشند(چون به ندرت خودم را به فردی جز موری نشان می دادم و همیشه تنها در حد شبهی بودم که مافیا را از مخمصه ها نجات میداد) هنوز هیچ کس پی نبرده با باهم هم خونیم* شرمنده امیدت رو نابود کردم ولی من هنوز زندم و تو هنوز زیر دستمی.
+*به نشانه تاسف سر تکان می دهم*ظاهراً
÷*بعد از اینکه از شُک لحظه ای نسبت به حرف دازای بیرون میایم به آن دختر اشاره می کنم و تقریبا داد می زنم* یه لحظه، این بانداژی زیر دست توعه؟؟؟
-آره، چطور؟
÷*آرام تر می گویم*کل ارتش پرت مافیا دست این یارو بود اگه اون زیر دست توعه پس تو... تو...
-*جمله اش را با اشاره به حرف قبلی خودش کامل می کنم* من خر مشاور موری سانم. البته ارتش هم موقتاً فقط در زمان نبود من دست اون بود.
÷*وقتی به حرفی که پیشتر زدم اشاره می کند از تمام گفته هایم مقابلش پشیمان می‌شوم*
-*چهره پشیمانش خیلی خنده‌دار است انگار تمام کشتی هایش یک جا غرق شده* نگران نباش این حرفتو فراموش می کنم
+*پوزخند می زنم* باید از اوسامو سان ممنون باشی
-*قیافه چویا دوباره طوری میشود انگار می خواهد با دستان خودش دازای را خفه کند رفتار کودکانه‌شان را نادیده میگیرم و با لحنی که خالی از تحدید نیست می گویم* خب دازای امیدوارم کارهای اداری‌ای که در نبود من باید میکردی رو تموم کرده باشی...
+*با این حرفش سر و کله زدن با چویا را کنار می گذارم و با لحنی معذب می گویم*خب شاید...
-شاید نداریم. گمشو برو انجامشون بده وگرنه بهت اضافه کاری میدم.
+*از سر بی حوصلگی آهی می کشم و به سمت دفتر آسوکا می روم.‌ همان موقعی که عضو مافیا شدم یک میز آنجا به من دادند*
- *بعد رفتن دازای خطاب به چویا می گویم* تو کاری نداری که بری پِیِش؟
÷چی؟چ...چرا ظاهراً باید برم دفتر رییس.
- ظاهرا؟
÷یکی اومد و بهم گفت که باید برم اونجا
- راهو گم کردی مگه نه؟ *از خجالت صورتش کمی سرخ می شود*
÷*تقریبا در حد زمزمه میگویم*بله
- منم دارم میرم دفترش. دنبالم بیا
÷چشم
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹+- (تو اضافه ای، تو نا خواسته ای، برای هیچ کس مهم نیست...

پارت ۸-*در دفتر موری را میزنم*+*دو قدم عقب تر از او وقتی صدا...

ریسس مافیای عاشق

عشقی در مافیا ( پارت پنجم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط