وقتی حامله بودی و اون بچه نمیخواست پارت
وقتی حامله بودی و اون بچه نمیخواست پارت 4
پرش زمانی به ساعت5:30....
ویو نینا....
منو و نامجون آماده شدیم اصلا دوست نداشتم برم به اون مهمونیه گو.ه.
راه افتادیمرفتیم.
من اصلا نه کمک کردم و نه باهاشون غیر از سلام و خدافظ چیزی نگفتم.
پسر عمه ی نامجون هم آمده بود.
اون زنش خیلیییی آدم خوبیه با اون کلی گپ زدم.
تازه بچه 6 ماهه هم اونجا بود من که عاشق بچه بودم کلی با اون بازی کردم.
ویو نامجون....
خداروشکر زن پسر عنه ام اومده بود.
با اون کلی بازی کرد و بچه خواهرم که 6 ماهش بود اونجا بود.
نینا کلیییی با اون بازی کرد.
ساعت11....
ویو نینا....
خداحافظی کردیمو اومدیمخونه.
من ارایشمو پاک کردم لباس خوابم رو پوشیدم، اوسسوریلم رو دراوردم،موهامو بافتم رفتم دستشویی کارامو کردم مسواک زدمو روتین موستی گرفتم.
ویو نامجون....
اومدم خونه لباس خواب پوشیدم مسواک زدم و رفتم بخوایم.
پرش زمانی به ساعت5:30....
ویو نینا....
منو و نامجون آماده شدیم اصلا دوست نداشتم برم به اون مهمونیه گو.ه.
راه افتادیمرفتیم.
من اصلا نه کمک کردم و نه باهاشون غیر از سلام و خدافظ چیزی نگفتم.
پسر عمه ی نامجون هم آمده بود.
اون زنش خیلیییی آدم خوبیه با اون کلی گپ زدم.
تازه بچه 6 ماهه هم اونجا بود من که عاشق بچه بودم کلی با اون بازی کردم.
ویو نامجون....
خداروشکر زن پسر عنه ام اومده بود.
با اون کلی بازی کرد و بچه خواهرم که 6 ماهش بود اونجا بود.
نینا کلیییی با اون بازی کرد.
ساعت11....
ویو نینا....
خداحافظی کردیمو اومدیمخونه.
من ارایشمو پاک کردم لباس خوابم رو پوشیدم، اوسسوریلم رو دراوردم،موهامو بافتم رفتم دستشویی کارامو کردم مسواک زدمو روتین موستی گرفتم.
ویو نامجون....
اومدم خونه لباس خواب پوشیدم مسواک زدم و رفتم بخوایم.
- ۴.۴k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط