وقتی حامله بودی و اون بچه نمیخواست پارت اخر
وقتی حامله بودی و اون بچه نمیخواست پارت 5(اخر)
ساعت 9:20
ویو نینا.....
بلند شدم دیدم ساعت 9:20.
رفتم دستشویی کارامو کردم،صبحونه خوردم،لباسامو پوشیدم،ارایش کردم و رفتم سرکار.
ساعت5....
چون میخواستم برم دکتر زودتر اومدم.
رفتم دکتر،دکتر ماینه کرد.
یک ربع یعد.....
پرستار صدام کرد.
رفتم تو.
دکتر:خانم لی تبریک میگم.
نینا:واسه چی؟(با نگرانب)
دکتر:شما حامله اید(با لبخند)
نینا:چی(با خوشحالی همراه با ناراحتی)
خلاصه دکتر یذره حرف زد.
من برگشتم خونه.
لباسامو عوض کردم،غذا درست کردم نامجون امروز 10 میمد.
غذا رو خوردم بعد بقیشو گذاشتم برای نامجون.
ساعت 9....
خیلیییی خوابممیومد لباس خواب پوشیدم و رفتم خوابیدم.
ویو نامجون....
ستعت10:13
رسیدم خونه.
دیدم نینا نیست رفتماتاق خواب رو دیدم دیدم اونجا خوابه.
لباسامو پوشیدم رفتم غذا خوردم کیف نینا رو مبل بود،برداشتم که ببرم تو اتاق که از دستم افتاد ی برگه اونجا بود برگرو خوندم،نینا حاملست.
خیلی اصبی شدگرفتم نینا رو بیدار کنمکه دیدم،دفترچه خاطرات نینا اونجاست کنجکاو شدم رفتم سه صفحه ی کردم آخرین رو دیدم که توش نوشته:
سلام 👋
من لی نینا هستم.
23 سالمه.
2ماهه با نامجون ازدواج گردم.
من خیلیییی بچه دوست دارماما نامجون دوست نداره.
من حامله ام بخاطر نامجون بچه رو انداختم.
وقتی صفحه ی اخر:
سلاممن لی نینا هستم.
23 سالنه4 ماهه با نامجون ازدواج کردم.
امروز فهمیدم باز حامله ام.
فردا وقت میگیرم و میندازمش.
خیلی اصبی بودم شدم و اشک تو چشمام اشک جمع شد رفتم نینارک بیدار کردم.
نامجون:نینااااااا.پاشو
نینا:ها چیه؟
نامجون:چرا میخوای بچرو بندتزی،چرا قللا اون بچرو انداختب(با داد)
نینا که حالش بد بچدوکذیش گرفته بود گفت:ت....ت...تو که....ب....بچه....دوس نداشتی(با بغض)
نامجون نینارو بعل کردوگفت:عشقم.کریه نکن من دیگه بچهدوس دارم.
و
پایاپ
ساعت 9:20
ویو نینا.....
بلند شدم دیدم ساعت 9:20.
رفتم دستشویی کارامو کردم،صبحونه خوردم،لباسامو پوشیدم،ارایش کردم و رفتم سرکار.
ساعت5....
چون میخواستم برم دکتر زودتر اومدم.
رفتم دکتر،دکتر ماینه کرد.
یک ربع یعد.....
پرستار صدام کرد.
رفتم تو.
دکتر:خانم لی تبریک میگم.
نینا:واسه چی؟(با نگرانب)
دکتر:شما حامله اید(با لبخند)
نینا:چی(با خوشحالی همراه با ناراحتی)
خلاصه دکتر یذره حرف زد.
من برگشتم خونه.
لباسامو عوض کردم،غذا درست کردم نامجون امروز 10 میمد.
غذا رو خوردم بعد بقیشو گذاشتم برای نامجون.
ساعت 9....
خیلیییی خوابممیومد لباس خواب پوشیدم و رفتم خوابیدم.
ویو نامجون....
ستعت10:13
رسیدم خونه.
دیدم نینا نیست رفتماتاق خواب رو دیدم دیدم اونجا خوابه.
لباسامو پوشیدم رفتم غذا خوردم کیف نینا رو مبل بود،برداشتم که ببرم تو اتاق که از دستم افتاد ی برگه اونجا بود برگرو خوندم،نینا حاملست.
خیلی اصبی شدگرفتم نینا رو بیدار کنمکه دیدم،دفترچه خاطرات نینا اونجاست کنجکاو شدم رفتم سه صفحه ی کردم آخرین رو دیدم که توش نوشته:
سلام 👋
من لی نینا هستم.
23 سالمه.
2ماهه با نامجون ازدواج گردم.
من خیلیییی بچه دوست دارماما نامجون دوست نداره.
من حامله ام بخاطر نامجون بچه رو انداختم.
وقتی صفحه ی اخر:
سلاممن لی نینا هستم.
23 سالنه4 ماهه با نامجون ازدواج کردم.
امروز فهمیدم باز حامله ام.
فردا وقت میگیرم و میندازمش.
خیلی اصبی بودم شدم و اشک تو چشمام اشک جمع شد رفتم نینارک بیدار کردم.
نامجون:نینااااااا.پاشو
نینا:ها چیه؟
نامجون:چرا میخوای بچرو بندتزی،چرا قللا اون بچرو انداختب(با داد)
نینا که حالش بد بچدوکذیش گرفته بود گفت:ت....ت...تو که....ب....بچه....دوس نداشتی(با بغض)
نامجون نینارو بعل کردوگفت:عشقم.کریه نکن من دیگه بچهدوس دارم.
و
پایاپ
- ۷۷۶
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط