{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این روزها

این روزها
شعـرهایم شبیه جادوگرمی ماند
تنها به واژه هایم که می رسم
از حیرانی همـــه چیــز را از یـــاد میبرم
.
محــو تماشا می شوم آرام
بی هیچ نگاه ِ از زمین سرشار
رو به ســـــبزی
روی نیمکت سیمـــانی
پچ پچی تاب می خورم
پیچک خیال من
کمی آن طرف تر اما
کنار ابشاری بلند
.
امــــا بلند
.
کنار مُرغک های آبی خواب
دور و دورتر ، بالاتر از بالا
چرخ و فلکی در پرواز
رو به آسمان
رو به بزرگی
و می شنوم که می گویند
زندگی را لمس باید کرد
.
گر که از سِحر این شعر با خبری !
یک بار دگر
بر سر سجده نگاهم کن
ببین تا یه قدمی پروازم
خدا نزدیک است

درامتداد وداع / سعید
دیدگاه ها (۳)

کاش می شد خنده ها را قاب کردراه واقعی ِ عاشقی را باب کردروح ...

از عشق دم نزن و بر چهره ی زرد من نگه کن...که به هنگام وداع ؛...

من هستم و حضور خداچطور می شودمیان برف بازی کوچه های دلمجای پ...

چشم دریچه ای می شود برای بهانه لبخند و آشنایی به وقت دیــــ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³³ | اون مال منهصدای آژیر آمبولان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط