دستاشو مشت کـرده بود…
دستاشو مشت کـرده بود…
پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!
گفت: خودتـ نگـاه کن
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…
توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم : چیزی نیست کـه…
دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد
و گفت: نبــود…ولی “حــالا هست”!
دستام گرم شد و اون لبخند زد…
پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!
گفت: خودتـ نگـاه کن
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…
توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم : چیزی نیست کـه…
دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد
و گفت: نبــود…ولی “حــالا هست”!
دستام گرم شد و اون لبخند زد…
- ۶۱۸
- ۱۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط