{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستاشو مشت کـرده بود…

دستاشو مشت کـرده بود…

پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!

گفت: خودتـ نگـاه کن

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…

توی دستاش چیزی نبود!!!

گفتم : چیزی نیست کـه…

دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد

و گفت: نبــود…ولی “حــالا هست”!

دستام گرم شد و اون لبخند زد…
دیدگاه ها (۳)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.48(روایت از زبان ا.ت)هن...

#in_your_eyes part_85ویو کایلایک روز از مرخص شدنم گذشته بود....

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part با لبخند به سمت ع...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 208♡⁠。⁠)⁩با آرا...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط