{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آب قحط و ابر قحط و آسمانت خشک شد

آب قحط و ابر قحط و آسمانت خشک شد
چشم براه عمو ماندی زبانت خشک شد


جان باقیمانده ام شد یک تبسم تیر دید
آخرین لبخند هم روی لبانت خشک شد


حرمله دست مرا هم دوخت بر قنداقه ات
بازویم می داد وقتی که تکانت خشک شد


خواستی بابا بگویی حرمله مهلت نداد
تار های صوتی ات سرخ و دهانت خشک شد


تیر نگذاشت که یک جمله به اخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد



پدرش که چیز زیادی نمی خواست،فرات
یک دو قطره، ضرری داشت به اصغر برسد


خوب شد عرش همه خون گلو رو برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد
دیدگاه ها (۱)

جان زینب به لب رسید ای رسیده به علقمهکی می آیی عباس (2)ا...

گر نخیزی تو ز جا کار حسین سخت تر استنگران حرمم،آبرویم در خطر...

چشم هایش همه را یاد مسیحا انداختدر حرم زلزله ی شور تماشا اند...

دیده به تیغ دوختم، تا مگر از دعای توتو نگه افکنی و من، سر فک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط