{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁵⁰

طی چند روز بعد...
وضعیت تهیونگ بهتر شده بود. زخم‌هایش هنوز درد داشتند، اما دیگر خبری از آن نگرانی روزهای اول نبود و خودش...برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس می‌کرد می‌تواند نفس بکشد ، اما چیزی که بیشتر از درد زخم‌ها ذهنش را درگیر کرده بود...این بود که آیا جونگکوک دوباره می‌آید یا نه ؟ هر بار که صدای باز شدن در اتاق می‌آمد، ناخودآگاه نگاهش به سمت در می‌رفت. اما هر بار...همان نگاه منتظر دوباره ناامید می‌شد.
تا اینکه بلاخره...در باز شد. تهیونگ سرش را بلند کرد و برای چند ثانیه باور نکرد. جونگکوک آنجا ایستاده بود ، با همان نگاه جدی همیشگی اما این بار...دیگر آن سردی گذشته را نداشت. تهیونگ آرام لبخند زد.
تهیونگ: فکر کردم دیگه نمیای
جونگکوک چند قدم جلو آمد ، صندلی کنار تخت را کشید و نشست.
جونگکوک: منم...فکر کردم نباید بیام
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت و لبخندش کمی محو شد.
تهیونگ: پس چرا اومدی؟
سکوت کوتاهی بینشان افتاد. جونگکوک به دست‌هایش نگاه کرد
جونگکوک: چون فهمیدم دور شدن ازت...بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم درد داشت
چت لحظه سکوت کرد
جونگکوک : من هنوز اون اتفاقا رو فراموش نکردم ، هنوز وقتی یادم میاد که حقیقت رو ازم پنهون کردی... ناراحت می‌شم ولی....با وجود همه‌ی اون دردها...
نگاهش را بالا آورد و به تهیونگ خیره شد
جونگکوک : هیچ‌وقت نتونستم از دوست داشتنت دست بکشم
چشم‌های تهیونگ پر از اشک شد ، اما این بار...اشک از غم نبود.
تهیونگ : من می‌دونم یه عذرخواهی همه چیز رو درست نمی‌کنه ، می‌دونم اعتمادی که شکسته شده، با چند تا حرف برنمی‌گرده....ولی می‌خوام این بار... با رفتارم نشون بدم
جونگکوک : اگه دوباره سخت شد چی؟
تهیونگ : این بار فرار نمی‌کنم....این بار تنها تصمیم نمی‌گیرم....این بار... کنار تو می‌مونم ، قول میدم...
دوباره سکوت ، اما این بار سکوتشان سنگین نبود
جونگکوک : من هنوز زمان می‌خوام
تهیونگ سر تکان داد.
تهیونگ: تا هروقت که بخوای منتظر میمونم
جونگکوک کمی نزدیک‌تر شد.
جونگکوک : ولی...نمی‌خوام آینده‌مون رو به خاطر گذشته از دست بدم
اشک تهیونگ آرام روی گونه‌اش افتاد. جونگکوک دستش را بالا آورد و آن را پاک کرد.
جونگکوک: تهیونگ...من هنوز دوست دارم
تهیونگ لبخند لرزانی زد
تهیونگ: منم دوست دارم
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند. بعد جونگکوک آرام دستش را گرفت. نه مثل قبل...این بار محکم‌تر . انگار می‌خواست مطمئن شود دوباره رهایش نمی‌کند. آرام جلو رفت و پیشانی‌اش را به پیشانی تهیونگ تکیه داد. تهیونگ چشم‌هایش را بست. نفس لرزانی کشید. بعد از تمام آن روزها...تمام ترس‌ها...تمام فاصله‌ها...بالاخره دوباره نزدیک هم بودند.
چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند و فقط همانطور ماندند ، بعد...جونگکوک آرام لب‌هایش را روی لب‌های تهیونگ گذاشت. بوسه‌ای کوتاه و آرام ، مثل شروع دوباره. تهیونگ آرام دستانش را دور گردنش حلقه کرد و او را به خودش نزدیک تر کرد . بعد از چند دقیقه جونگکوک آرام عقب رفت . هردو نفس نفس میزدند و حتی یک لحظه هم نگاهشان را از دیگری نمی‌گرفتند . جونگکوک دوباره نزدیک شد و لب‌هایش را روی لب‌های تهیونگ گذاشت ، اینبار طولانی‌تر...آرام‌تر....مطمئن تر .
تهیونگ آرام دهانش را باز کرد و در سکوت به جونگکوک اجازه نفوذ داد ، ( جونگکوک هم که از خدا خواسته 😂) زبانش را وارد دهان تهیونگ کرد و با ولع دهانش را کاوش میکرد ( عیبابا باز کتابی شد 🫪 ) و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...احساس کرد چیزی را که از دست داده بود، دوباره پیدا کرده. وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگکوک لبخند کوچکی زد ، بعد آرام پیشانی تهیونگ را بوسید. نه برای خداحافظی....نه از روی نگرانی....فقط برای اینکه یادآوری کند...این بار اجازه نمی‌دهد چیزی میانشان را خراب کند .
تهیونگ چشم‌هایش را بست و آرام لبخند زد ، چون بعد از تمام خیانت‌ها....دردها....جنگ‌ها...بالاخره داستانشان به جایی رسیده بود که همیشه باید می‌رسید. کنار هم ، در آرامش....




" آن‌ها روزی روی مرزِ خیانت ایستاده بودند؛ اما دست در دست هم، از آن عبور کردند و به جایی رسیدند که نامش عشق بود "

THE END





نظرتون چیه افتر استوریشو نزارم و همینطوری بمونه ؟ حس میکنم خراب میشه :(
تقریبا کل داستان اکشن بوده الان ۱۰ تا پارت عاشقانه بزارم کنارش زشت میشههههه😭
دیدگاه ها (۲۵)

لبخندِ ممنوعهF̶o̶r̶b̶i̶d̶d̶e̶n̶ ̶s̶m̶i̶l̶e̶یک ولیعهد گرفتار ...

یه دونه از این فیکا ؟ 😝

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁹تهیونگ: نرو....صدایش آن‌...

LOOKING FOR YOUPART : ³² (end)۱۸ جولای ۲۰۲۶کای با عجله وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط