𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁹

اردوگاه مثل همیشه ساکت بود و فقط صدای قدم‌های نگهبان‌ها و خش‌ خش برگ ها شنیده می‌شد .
ناگهان...بــــوم!
انفجار مهیبی بخش شمالی اردوگاه را لرزاند و چند چادر در میان شعله‌ های آتش فرو رفتند. آژیر خطر در تمام اردوگاه به صدا درآمد.
_ حمله! حمله!
سربازها با عجله از چادرها بیرون دویدند. گلوله‌ها از میان تاریکی رد می‌شدند و صدای فریاد مجروحان از هر طرف به گوش می‌رسید.
تهیونگ در همان چند ثانیه‌ اول خودش را به مرکز اردوگاه رساند و بی‌سیم را برداشت.
تهیونگ : همه‌ی واحدها، موضع دفاعی بگیرن! گروه یک، از جناح شرقی پوشش بده ، گروه دو، مجروح‌ ها رو تخلیه کنه ، هیچ‌کس بدون دستور عقب‌نشینی نکنه
سربازها سریع دستوراتش را اجرا می کردند اما شدت حمله لحظه‌ به‌ لحظه بیشتر می‌شد. انگار دشمن از قبل محل اردوگاه را می‌شناخت . چند دقیقه بعد، یکی از افسرها با عجله خودش را به تهیونگ رساند.
_ قربان! خط دفاعی شمالی شکسته! دارن وارد اردوگاه میشن!
تهیونگ سریع نقشه را نگاه کرد و چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا تصمیمش را بگیرد.
تهیونگ : همه‌ی نیروها به سه گروه تقسیم بشن . گروه اول مجروح‌ ها رو از مسیر غربی خارج کنه . گروه دوم با سرگرد جیهون از مسیر رودخونه عقب‌نشینی کنه و خودشون رو به پایگاه جایگزین برسونن . من گروه سوم رو از مسیر جنگل هدایت می‌کنم
_ قربان... اسیر رو چیکار کنیم ؟!
تهیونگ: اونم می‌بریم ، هنوز ازش اطلاعات نگرفتیم لازمش داریم
_ ولی...
تهیونگ : دستور منه
سرباز فوراً سلام نظامی داد. ( نمی‌دونم چی بهش میگن همون که خودتون میدونین دیگه 🫪 )
_ بله قربان!

...

جونگکوک که در چادرش صدای انفجارها را می‌شنید ، اگه روس ها توی این عملیات شکست بخورند بلاخره نجات پیدا می‌کنه ! ناگهان پرده چادر کنار رفت و دو سرباز روسی وارد شدن
_ بلند شو
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : چیه ؟ می‌خواین ببینم یه جای دیگه که نتونن پیدام کنن ؟
سرباز ها بدون توجه به حرفاش بازوش رو گرفتن
_ حرکت کن
جونگکوک زیاد مقاومت نکرد. وقتی از چادر بیرون آمد، صحنه‌ی روبه‌رویش در آتش و دود گم شده بود. سربازهای روسیه در حال درگیری بودند. چند متر آن‌طرف‌تر...تهیونگ ایستاده بود و هم‌زمان دستوراتش را از طریق بی‌سیم صادر می‌کرد. لحظه‌ای نگاهشان به هم افتاد.
جونگکوک : انگار اوضاع اون‌قدرها هم به نفع‌تون نیست
با تمسخر گفت و پوزخندی زد

...

گروه ها وارد جنگل شدند ، هر گروه از راه جدایی به سمت پایگاه جایگزین حرکت می‌کردند . گروه سوم....تهیونگ جلوتر حرکت می‌کرد. پشت سر او، شش سرباز دیگر بودند. و در میان آن‌ها...جونگکوک. دست‌هایش بسته بود و میان سرباز ها راه می رفت . هدف فقط یک چیز بود ، رسیدن به پایگاه موقت روسیه....اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...چند کیلومتر جلوتر، سرنوشت مسیر دیگری برایشان در نظر گرفته است.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۴)

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

جادویی به نام عشق

پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شدصبح آن روز، از وقتی یورا چشم با...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐صدای انفجار هنوز توی ساختمان می‌پیچید....

پارت ۱۶ — «صبحِ مشکوک»صبح، رها با صدای افتادن چیزی از خواب پ...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

عشق مافیا:)))پارت چهاردهم :جیمین: سلام یونجون یونجون: سلام (...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونهنامجون:همین که وارد می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط