پر شدم از تنهایی. خالی از همه. تنهای تنها در جنگ با تفکر.
پر شدم از تنهایی. خالی از همه. تنهای تنها در جنگ با تفکر.در جنگی که خودم، همه و آرزوهای همه با تمام توانشان می جنگند با سپری محکم از فکرم. مثل برجی که بلند است برای هم کلامی با کلبه ها آپارتمان ها و برج ها طبقه ای هم تراز دارم. نمیتوانم برای هم تراز شدن با همسایه ها. دست به تیشه ببرم و ارتفاع برجم را کم کنم.
بهتر است برای صحبت کردن چند طبقه بیایم پایین و حرفم را بزنم و برگردم به طبقه ای که باید.
سخت است که باد ها طوفان ها باران و صاعقه قبل از اینکه بخواهد به کسی صدمه بزند تو را هدف بگیرند.
هر کسی از دریچه ی دید خودش به من نگاه میکند. مدتی در تلاش بودم که این دریچه ها را تغییر بدهم یا خودم را آنطوری که خودم میدانم به بقیه بفهمانم. ولی وقتی منتظر جواب بودم از نگاه خشک شده ی این آدمها پی بردم که کسی این همه ارتفاع را نه قبول دارد و نه دوست دارد.تنهای تنها با تب هایی که از شدت فکر کردن به مسایل و مشکلاتم همیشه با من هستند. با سر گیجه ها و ضعیف شدنم به جایی رسیدم که به دنبال رهایی از تنهایی به دنبال یک کوه می گشتم. پناه کوه به پرنده ای بود که بر فراز قله لانه کرده بود. من خوشحال شدم که راه رهاییم را از همان کوه یاد گرفتم.
پرواز...!!!
شاید ارتفاع را اشتباه فهمیدم. شاید باید اوج را جای دیگری به دست بیارم. پایین و بالا رفتن از پله های برج تمام توانم را گرفته است!
کاش پرنده ای بودم آسوده از هم کلامی انسانها. پرواز میکردم از برج بالاتر می رفتم. بر باد و طوفان سوار بودم و از صاعقه در امان. و همدمی داشتم چون کوه.
ولی چه سود پرنده نیستم و کوه پناهی نیست که جز پرنده بپذیرد.
برج تنها، تنها ماند و می ماند. اما خوی پرنده بودن می گیرم. برای هیچ کسی از اوج صحبت نمیکنم.می مانم
می نشینم و در اوج به همه نگاه میکنم. میبینم و نمیگویم.
انسان برای درد و رنج آمده است اگر قرار است لذت ببریم باید یاد بگیریم چطور از رنج هایمان لذت ببریم.
بهتر است برای صحبت کردن چند طبقه بیایم پایین و حرفم را بزنم و برگردم به طبقه ای که باید.
سخت است که باد ها طوفان ها باران و صاعقه قبل از اینکه بخواهد به کسی صدمه بزند تو را هدف بگیرند.
هر کسی از دریچه ی دید خودش به من نگاه میکند. مدتی در تلاش بودم که این دریچه ها را تغییر بدهم یا خودم را آنطوری که خودم میدانم به بقیه بفهمانم. ولی وقتی منتظر جواب بودم از نگاه خشک شده ی این آدمها پی بردم که کسی این همه ارتفاع را نه قبول دارد و نه دوست دارد.تنهای تنها با تب هایی که از شدت فکر کردن به مسایل و مشکلاتم همیشه با من هستند. با سر گیجه ها و ضعیف شدنم به جایی رسیدم که به دنبال رهایی از تنهایی به دنبال یک کوه می گشتم. پناه کوه به پرنده ای بود که بر فراز قله لانه کرده بود. من خوشحال شدم که راه رهاییم را از همان کوه یاد گرفتم.
پرواز...!!!
شاید ارتفاع را اشتباه فهمیدم. شاید باید اوج را جای دیگری به دست بیارم. پایین و بالا رفتن از پله های برج تمام توانم را گرفته است!
کاش پرنده ای بودم آسوده از هم کلامی انسانها. پرواز میکردم از برج بالاتر می رفتم. بر باد و طوفان سوار بودم و از صاعقه در امان. و همدمی داشتم چون کوه.
ولی چه سود پرنده نیستم و کوه پناهی نیست که جز پرنده بپذیرد.
برج تنها، تنها ماند و می ماند. اما خوی پرنده بودن می گیرم. برای هیچ کسی از اوج صحبت نمیکنم.می مانم
می نشینم و در اوج به همه نگاه میکنم. میبینم و نمیگویم.
انسان برای درد و رنج آمده است اگر قرار است لذت ببریم باید یاد بگیریم چطور از رنج هایمان لذت ببریم.
- ۳.۲k
- ۲۶ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط