「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 10
✦.................................
سوها: خسته شدی دخترم... بیا، اتاقتو نشونت بدم.
نیکی بدون حرف چمدانش را برداشت، قبل از رفتن، دوهیون آرام صدایش زد.
دوهیون: نیکی...
دختر مکث کوتاهی کرد اما برنگشت، دوهیون با صدایی پایین گفت:
دوهیون: فقط حواست به خودت باشه.
نیکی چیزی نگفت، همراه سوها از پلههای بزرگ بالا رفت.
راهروی طبقهی دوم، با فرشهای تیره، تابلوهای گران قیمت و چراغ های دیواری طلایی، بیشتر شبیه هتلهای سلطنتی بود تا خانه.
سوها مقابل آخرین اتاق ایستاد، دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد
سوها: از امروز... اینجا اتاقته.
نیکی آرام وارد شد؛ اولین چیزی که دید، پنجرهی قدی بزرگی بود که تمام شهر زیر پایش دیده میشد، تخت دونفرهی بزرگ با ملحفههای سفید کتابخانهای پر از کتاب.
میز کار چوب گرد، کمدهای مشکی براق.
ساعتهای لوکس داخل ویترین، همهچیز آنقدر مرتب بود که انگار کسی حتی اجازه نداشت یک وسیله را چند سانتی متر جابهجا کند، بوی تلخ عطر مردانه، خیلی کمرنگ در فضا مانده بود.
اما نیکی آنقدر خسته بود که به هیچچیز فکر نکرد، سوها لبخند محوی زد.
سوها: اگه چیزی خواستی، فقط به خدمه بگو.
+ ممنون
در بسته شد، اتاق دوباره در سکوت فرو رفت نیکی چمدانش را کنار تخت گذاشت آرام روی لبهی تخت نشست نگاهش دور اتاق چرخید لبخند تلخی روی لبش نشست.
+ از امروز... اینجا زندانمه...
اشک، بیاجازه روی گونهاش لغزید کفش هایش را هم درنیاورد فقط خودش را روی تخت انداخت صورتش را داخل بالش پنهان کرد و بیصدا گریه کرد آنقدر گریه کرد...که نفهمید چه زمانی خوابش برد.
[ 12:08 🌖 ]
تاریکی تمام اتاق را بلعیده بود، نیکی با گلویی خشک، آرام چشم باز کرد چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست، دستی روی صورتش کشید چشمهایش از گریه میسوخت.
از تخت پایین آمد اتاق کاملاً تاریک بود فقط نور کمرنگ ماه از پنجره روی کف اتاق افتاده بود ، آرام به سمت در رفت دستش روی دستگیره نشست اما...
در همان لحظه... نفسش بند آمد حس کرد... کسی آن طرف در ایستاده اس، نه صدایی، نه حرکتی فقط... حسی عجیب.
دستش چند ثانیه روی دستگیره ماند قلبش آرامآرام تندتر میزد، لب پایینش را گاز گرفت شاید فقط خیال بود... نفس عمیقی کشید دستگیره را پایین داد اما درست در همان لحظه...
از آن طرف، دست بزرگی با قدرت در را کامل هل داد.
«تق.»
در محکم به دیوار خورد، نیکی از شوک، یک قدم عقب رفت؛ تمام راهرو در تاریکی فرو رفته بود و فقط نور کمرنگ ماه از پنجرهی انتهای راهرو، سایهی مردی بلندقد را روی زمین انداخته بود.
کت مشکی روی شانههای پهنش افتاده بود کراواتش شل شده بود یک دستش داخل جیب شلوار بود و دست دیگرش هنوز روی دستگیرهی در.
بوی تلخ قهوه و عطر سردش، هوای اتاق را پر کرد چند ثانیه.. فقط سکوت بود بعد مرد، خیلی آرام وارد اتاق شد و بدون اینکه عجلهای داشته باشد، در را پشت سرش بست.
صدای بسته شدن در، قلب نیکی را محکم به سینهاش کوبید، او هنوز چهرهی مرد را واضح نمیدید فقط همان نگاه سنگین را حس میکرد.
مرد یک قدم جلو آمد، بعد قدم دوم فاصلهشان کمتر و کمتر شد، نیکی ناخودآگاه عقب رفت... تا پشتش به دیوار خورد دیگر راهی برای عقب رفتن نبود.
مرد مقابلش ایستاد آنقدر نزدیک... که نفسهای آرامش روی صورت نیکی مینشست برای چند لحظه فقط نگاهش کرد انگار داشت صورتش را در تاریکی میخواند.
بعد... بیهیچ هشداری، دستش دور کمر باریک نیکی حلقه شد و با یک حرکت او را محکم به دیوار چسباند همزمان دست دیگرش، هر دو مچ نیکی را بالای سرش نگه داشت.
نیکی از درد اخم کرد
+ ولم کن!
هیچ جوابی نشنید؛ فقط همان نگاه سرد... همان نگاه ترسناکی که انگار میتوانست غرور هر آدمی را خرد کند، چند ثانیه گذشت بعد...
انگشت شست مرد، خیلی آرام روی لب پایین نیکی کشیده شد؛ حرکتی نرم... اما عجیبتر از هر خشونتی صدایی بم و آرام، سکوت اتاق را شکست:
_ یه توله دزد...؟
...
از این به بعد شرط نمیزارم ولی هروقت پست ها بالای 80 لایک گرفت پارت میزارم
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 10
✦.................................
سوها: خسته شدی دخترم... بیا، اتاقتو نشونت بدم.
نیکی بدون حرف چمدانش را برداشت، قبل از رفتن، دوهیون آرام صدایش زد.
دوهیون: نیکی...
دختر مکث کوتاهی کرد اما برنگشت، دوهیون با صدایی پایین گفت:
دوهیون: فقط حواست به خودت باشه.
نیکی چیزی نگفت، همراه سوها از پلههای بزرگ بالا رفت.
راهروی طبقهی دوم، با فرشهای تیره، تابلوهای گران قیمت و چراغ های دیواری طلایی، بیشتر شبیه هتلهای سلطنتی بود تا خانه.
سوها مقابل آخرین اتاق ایستاد، دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد
سوها: از امروز... اینجا اتاقته.
نیکی آرام وارد شد؛ اولین چیزی که دید، پنجرهی قدی بزرگی بود که تمام شهر زیر پایش دیده میشد، تخت دونفرهی بزرگ با ملحفههای سفید کتابخانهای پر از کتاب.
میز کار چوب گرد، کمدهای مشکی براق.
ساعتهای لوکس داخل ویترین، همهچیز آنقدر مرتب بود که انگار کسی حتی اجازه نداشت یک وسیله را چند سانتی متر جابهجا کند، بوی تلخ عطر مردانه، خیلی کمرنگ در فضا مانده بود.
اما نیکی آنقدر خسته بود که به هیچچیز فکر نکرد، سوها لبخند محوی زد.
سوها: اگه چیزی خواستی، فقط به خدمه بگو.
+ ممنون
در بسته شد، اتاق دوباره در سکوت فرو رفت نیکی چمدانش را کنار تخت گذاشت آرام روی لبهی تخت نشست نگاهش دور اتاق چرخید لبخند تلخی روی لبش نشست.
+ از امروز... اینجا زندانمه...
اشک، بیاجازه روی گونهاش لغزید کفش هایش را هم درنیاورد فقط خودش را روی تخت انداخت صورتش را داخل بالش پنهان کرد و بیصدا گریه کرد آنقدر گریه کرد...که نفهمید چه زمانی خوابش برد.
[ 12:08 🌖 ]
تاریکی تمام اتاق را بلعیده بود، نیکی با گلویی خشک، آرام چشم باز کرد چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست، دستی روی صورتش کشید چشمهایش از گریه میسوخت.
از تخت پایین آمد اتاق کاملاً تاریک بود فقط نور کمرنگ ماه از پنجره روی کف اتاق افتاده بود ، آرام به سمت در رفت دستش روی دستگیره نشست اما...
در همان لحظه... نفسش بند آمد حس کرد... کسی آن طرف در ایستاده اس، نه صدایی، نه حرکتی فقط... حسی عجیب.
دستش چند ثانیه روی دستگیره ماند قلبش آرامآرام تندتر میزد، لب پایینش را گاز گرفت شاید فقط خیال بود... نفس عمیقی کشید دستگیره را پایین داد اما درست در همان لحظه...
از آن طرف، دست بزرگی با قدرت در را کامل هل داد.
«تق.»
در محکم به دیوار خورد، نیکی از شوک، یک قدم عقب رفت؛ تمام راهرو در تاریکی فرو رفته بود و فقط نور کمرنگ ماه از پنجرهی انتهای راهرو، سایهی مردی بلندقد را روی زمین انداخته بود.
کت مشکی روی شانههای پهنش افتاده بود کراواتش شل شده بود یک دستش داخل جیب شلوار بود و دست دیگرش هنوز روی دستگیرهی در.
بوی تلخ قهوه و عطر سردش، هوای اتاق را پر کرد چند ثانیه.. فقط سکوت بود بعد مرد، خیلی آرام وارد اتاق شد و بدون اینکه عجلهای داشته باشد، در را پشت سرش بست.
صدای بسته شدن در، قلب نیکی را محکم به سینهاش کوبید، او هنوز چهرهی مرد را واضح نمیدید فقط همان نگاه سنگین را حس میکرد.
مرد یک قدم جلو آمد، بعد قدم دوم فاصلهشان کمتر و کمتر شد، نیکی ناخودآگاه عقب رفت... تا پشتش به دیوار خورد دیگر راهی برای عقب رفتن نبود.
مرد مقابلش ایستاد آنقدر نزدیک... که نفسهای آرامش روی صورت نیکی مینشست برای چند لحظه فقط نگاهش کرد انگار داشت صورتش را در تاریکی میخواند.
بعد... بیهیچ هشداری، دستش دور کمر باریک نیکی حلقه شد و با یک حرکت او را محکم به دیوار چسباند همزمان دست دیگرش، هر دو مچ نیکی را بالای سرش نگه داشت.
نیکی از درد اخم کرد
+ ولم کن!
هیچ جوابی نشنید؛ فقط همان نگاه سرد... همان نگاه ترسناکی که انگار میتوانست غرور هر آدمی را خرد کند، چند ثانیه گذشت بعد...
انگشت شست مرد، خیلی آرام روی لب پایین نیکی کشیده شد؛ حرکتی نرم... اما عجیبتر از هر خشونتی صدایی بم و آرام، سکوت اتاق را شکست:
_ یه توله دزد...؟
...
از این به بعد شرط نمیزارم ولی هروقت پست ها بالای 80 لایک گرفت پارت میزارم
- ۲.۴k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط