「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29
✦.................................
سپیدهی صبح، آرامآرام از پشت پردههای ضخیم اتاق بالا میآمد و نوار باریکی از نور، روی تخت افتاده بود...
جونگکوک هنوز بیدار بود.
تمام شب را یا به سقف خیره شده بود یا پرونده خوانده بود، اما حالا... برای اولین بار نگاهش روی چیزی ثابت مانده بود
روی نیکی؛ در خواب، بیآنکه خودش بفهمد، آرام به سمت او چرخیده بود فاصلهای که شب قبل بینشان بود، دیگر وجود نداشت.
سرش کنار شانهی جونگکوک قرار گرفته بود و یکی از دستهایش، ناخودآگاه لبهی پیراهن مشکی مرد را گرفته بود؛ انگار میان کابوسهایش دنبال تکیهگاهی گشته باشد.
جونگکوک پایین را نگاه کرد فکش آرام منقبض شد، حتی خودش هم نفهمیده بود چه زمانی دختر اینقدر نزدیک شده است.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛دیگر آن دختر لجباز و زباندراز دیشب نبود؛ صورتش در خواب عجیب آرام شده بود؛ مژههای بلند روی گونههای روشنش سایه انداخته بودند و لبهایش کمی از هم فاصله داشت
اخم همیشگیاش محو شده بود و همین، چهرهاش را... بیش از حد معصوم نشان میداد
نگاه جونگکوک بیاختیار نرم شد؛ برای اولین بار بعد از سالها قلبش یک ضرب نامنظم زد، ابروهایش در هم رفت.
خواست آرام او را کنار بزند اما همان لحظه، نسیم کوتاهی میان پردهها پیچید و چند تار از موهای مشکی نیکی روی صورتش ریخت
جونگکوک ناخودآگاه دستش را بالا آورد انگشتهای بلندش، با مکثی کوتاه، آن تار مو را خیلی آرام از روی گونهی دختر کنار زد.
پوست صورت نیکی زیر نوک انگشتش گرم بود ، همان لحظه عطر ملایمی در فاصلهی کم بینشان پیچید؛ بوی لطیف لیلیوم نه تند... نه شیرینِ آزاردهنده؛ آرام، تمیز و عجیب آرامشبخش.
جونگکوک بیاختیار مکث کرد نفس بعدی را عمیقتر کشید همان عطر از موهای نیکی بود..
برای لحظهای کوتاه، سرش بیاختیار چند سانتیمتر پایین آمد، چشم هایش بسته نشد، فقط نفس عمیقی کشید
بوی لیلیوم بیدلیل، تمام آشوب شب گذشته را برای چند ثانیه از ذهنش بیرون برد، گوشهی فکش دوباره منقبض شد.
«_ لعنتی...»
این حس را دوست نداشت اما نمیتوانست انکارش کند، دستش هنوز کنار صورت نیکی بود، نگاهش روی چهرهی خوابآلود دختر ثابت مانده بود آنقدر نزدیک که صدای نفسهای آرامش را میشنید.
و درست همان لحظه پلکهای نیکی خیلی آرام لرزید، جونگکوک انگار از فکر خودش بیرون کشیده شده باشد، سریع دستش را عقب کشید
سرش را به سمت پنجره برگرداند حالت صورتش دوباره همان سردی همیشگی را پیدا کرد.
چند ثانیه بعد نیکی آهسته چشمهایش را باز کرد چند بار پلک زد اول سقف.. بعد اتاق... و در آخر، مردی که کنار تخت نشسته بود و بیتفاوت به بیرون نگاه میکرد.
برای لحظهای گیج شد، بعد آرام اخم کرد
+ ...من...
نگاهش بین تخت بزرگ و جونگکوک رفت و برگشت
+ من اینجا چیکار میکنم؟
جونگکوک حتی زحمت نداد نگاهش را از پنجره بگیرد
_ بیدار شدی.
نیکی با اخم موهای آشفتهاش را از روی صورتش کنار زد.
+ سؤال منو جواب بده
جونگکوک نفس آرامی بیرون داد؛ همان طور که ایستاده بود، لیوان آب روی میز کنار تخت را برداشت، جرعهای نوشید و بیحوصله گفت:
_ اونجا راحت نبودی.
نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با ناباوری به کاناپهی گوشهی اتاق نگاه انداخت.
+ یعنی...
دوباره به جونگکوک خیره شد
+ تو منو آوردی روی تخت؟
جونگکوک خیلی آرام لیوان را سر جایش گذاشت.
_ مگه کس دیگهای هم هست؟
نیکی لبش را جمع کرد، چند ثانیه چیزی نگفت بعد زیر لب غر زد:
+ عجیبه...
جونگکوک این بار نگاه کوتاهی به او انداخت
_ چی؟
+ دیشب فکر کردم میخوای-
ادامه حرفش را نگفت...مکث کوتاهی کرد
+ حالا صبح میبینم منو گذاشتی روی تخت.
گوشهی فک جونگکوک برای لحظهای سفت شد.
_ زیادی وز وز میکنی، توله دزد.
+ از این کلمه متنفرم.
جونگکوک فقط شانه ای بالا انداخت.. چند ثانیه سکوت بینشان نشست بعد نیکی اخم ریزی کرد و دوباره به او نگاه انداخت یه لحظه سرش را کمی کج کرد
+ تو... تمام شب همینجا بودی؟
جونگکوک بدون هیچ تغییری در چهرهاش ساعت مچیاش را بست
+ یعنی منظورم اینکه نخوابیدی؟
_ به تو ربطی نداره.
نیکی چشمهایش را چرخاند
+ اوه... دوباره همون اخلاق گندت
جونگکوک کت مشکیاش را از روی صندلی برداشت و روی شانه انداخت قبل از اینکه از اتاق خارج شود، برای چند ثانیه ایستاد بدون اینکه برگردد، با همان لحن سرد همیشگی گفت:
_ ده دقیقه
+ ها؟
_ پایین باش.
+ اگه.. نیام چی؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 29
✦.................................
سپیدهی صبح، آرامآرام از پشت پردههای ضخیم اتاق بالا میآمد و نوار باریکی از نور، روی تخت افتاده بود...
جونگکوک هنوز بیدار بود.
تمام شب را یا به سقف خیره شده بود یا پرونده خوانده بود، اما حالا... برای اولین بار نگاهش روی چیزی ثابت مانده بود
روی نیکی؛ در خواب، بیآنکه خودش بفهمد، آرام به سمت او چرخیده بود فاصلهای که شب قبل بینشان بود، دیگر وجود نداشت.
سرش کنار شانهی جونگکوک قرار گرفته بود و یکی از دستهایش، ناخودآگاه لبهی پیراهن مشکی مرد را گرفته بود؛ انگار میان کابوسهایش دنبال تکیهگاهی گشته باشد.
جونگکوک پایین را نگاه کرد فکش آرام منقبض شد، حتی خودش هم نفهمیده بود چه زمانی دختر اینقدر نزدیک شده است.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛دیگر آن دختر لجباز و زباندراز دیشب نبود؛ صورتش در خواب عجیب آرام شده بود؛ مژههای بلند روی گونههای روشنش سایه انداخته بودند و لبهایش کمی از هم فاصله داشت
اخم همیشگیاش محو شده بود و همین، چهرهاش را... بیش از حد معصوم نشان میداد
نگاه جونگکوک بیاختیار نرم شد؛ برای اولین بار بعد از سالها قلبش یک ضرب نامنظم زد، ابروهایش در هم رفت.
خواست آرام او را کنار بزند اما همان لحظه، نسیم کوتاهی میان پردهها پیچید و چند تار از موهای مشکی نیکی روی صورتش ریخت
جونگکوک ناخودآگاه دستش را بالا آورد انگشتهای بلندش، با مکثی کوتاه، آن تار مو را خیلی آرام از روی گونهی دختر کنار زد.
پوست صورت نیکی زیر نوک انگشتش گرم بود ، همان لحظه عطر ملایمی در فاصلهی کم بینشان پیچید؛ بوی لطیف لیلیوم نه تند... نه شیرینِ آزاردهنده؛ آرام، تمیز و عجیب آرامشبخش.
جونگکوک بیاختیار مکث کرد نفس بعدی را عمیقتر کشید همان عطر از موهای نیکی بود..
برای لحظهای کوتاه، سرش بیاختیار چند سانتیمتر پایین آمد، چشم هایش بسته نشد، فقط نفس عمیقی کشید
بوی لیلیوم بیدلیل، تمام آشوب شب گذشته را برای چند ثانیه از ذهنش بیرون برد، گوشهی فکش دوباره منقبض شد.
«_ لعنتی...»
این حس را دوست نداشت اما نمیتوانست انکارش کند، دستش هنوز کنار صورت نیکی بود، نگاهش روی چهرهی خوابآلود دختر ثابت مانده بود آنقدر نزدیک که صدای نفسهای آرامش را میشنید.
و درست همان لحظه پلکهای نیکی خیلی آرام لرزید، جونگکوک انگار از فکر خودش بیرون کشیده شده باشد، سریع دستش را عقب کشید
سرش را به سمت پنجره برگرداند حالت صورتش دوباره همان سردی همیشگی را پیدا کرد.
چند ثانیه بعد نیکی آهسته چشمهایش را باز کرد چند بار پلک زد اول سقف.. بعد اتاق... و در آخر، مردی که کنار تخت نشسته بود و بیتفاوت به بیرون نگاه میکرد.
برای لحظهای گیج شد، بعد آرام اخم کرد
+ ...من...
نگاهش بین تخت بزرگ و جونگکوک رفت و برگشت
+ من اینجا چیکار میکنم؟
جونگکوک حتی زحمت نداد نگاهش را از پنجره بگیرد
_ بیدار شدی.
نیکی با اخم موهای آشفتهاش را از روی صورتش کنار زد.
+ سؤال منو جواب بده
جونگکوک نفس آرامی بیرون داد؛ همان طور که ایستاده بود، لیوان آب روی میز کنار تخت را برداشت، جرعهای نوشید و بیحوصله گفت:
_ اونجا راحت نبودی.
نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با ناباوری به کاناپهی گوشهی اتاق نگاه انداخت.
+ یعنی...
دوباره به جونگکوک خیره شد
+ تو منو آوردی روی تخت؟
جونگکوک خیلی آرام لیوان را سر جایش گذاشت.
_ مگه کس دیگهای هم هست؟
نیکی لبش را جمع کرد، چند ثانیه چیزی نگفت بعد زیر لب غر زد:
+ عجیبه...
جونگکوک این بار نگاه کوتاهی به او انداخت
_ چی؟
+ دیشب فکر کردم میخوای-
ادامه حرفش را نگفت...مکث کوتاهی کرد
+ حالا صبح میبینم منو گذاشتی روی تخت.
گوشهی فک جونگکوک برای لحظهای سفت شد.
_ زیادی وز وز میکنی، توله دزد.
+ از این کلمه متنفرم.
جونگکوک فقط شانه ای بالا انداخت.. چند ثانیه سکوت بینشان نشست بعد نیکی اخم ریزی کرد و دوباره به او نگاه انداخت یه لحظه سرش را کمی کج کرد
+ تو... تمام شب همینجا بودی؟
جونگکوک بدون هیچ تغییری در چهرهاش ساعت مچیاش را بست
+ یعنی منظورم اینکه نخوابیدی؟
_ به تو ربطی نداره.
نیکی چشمهایش را چرخاند
+ اوه... دوباره همون اخلاق گندت
جونگکوک کت مشکیاش را از روی صندلی برداشت و روی شانه انداخت قبل از اینکه از اتاق خارج شود، برای چند ثانیه ایستاد بدون اینکه برگردد، با همان لحن سرد همیشگی گفت:
_ ده دقیقه
+ ها؟
_ پایین باش.
+ اگه.. نیام چی؟
- ۱۵.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط