{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و آروم پله ها رو آو مدم بالا سکوت وحشت ناکی حاکم بود که ...

و آروم پله ها رو آو مدم بالا سکوت وحشت ناکی حاکم بود که با صدای پاشنه بلند ام می شکست .. تا به اتاقم رسیدم کفشام رو در آوردم و خودم رو روی تخت انداختم . گریه کنان در این فکر بودم که حتما مین خیلی خوش حاله
بالا خره داره با جونگ کوک عشق زندگیش ازدواج می کنه ..
که یهو دیدم آب میوه ریخته رو لباسم ...
الان دیگه بد تر لباسم رو عوض کردم و کار های مورد نیاز رو انجام دادم سرو صورتمو شستم و آرایشم رو تر میم کردم و دوباره رفتم پایین ..
تانشتم مین گفت کجا رفتی گفتم :تو لباسم احساس راحتی نداشتم رفتم عوض کنم ..
می‌دونم قانع نشد ولی یه آها ن گفت و خوشحالی تو چشم هایش مو ج میزد ولی سعی می کرد نشون بده که مثل ما سه تا نا راحته و لی براش خوشحالم چون اون تنها کسیه که از این موضوع ناراحت نیست ...
دیدگاه ها (۰)

نامجون خواهرشو برداشت و رفت جلوی هانیل وایساده و گفت :اگه با...

اصلا هم معلوم نیست من اینارو همین الان خریدم ؟😂🗿🎀

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط