نامجون خواهرشو برداشت و رفت جلوی
نامجون خواهرشو برداشت و رفت جلوی
هانیل وایساده و گفت :اگه باعث ترست شدم ببخشید چون من از گریه کردن متنفرم (نامجون تو ذهنش :از تو بیشتر )سرت داد زدم
هانیلتو ذهنش :آره ارواح عمت ...
من هم معذرت میخوام که باعث شدم رفا قتتون برای چند دقیقه بپاشه
نامجون :مهم نیست (نامجون تو ذهنش :دروغ گو از خداتم هست ما میونمون بد بشه )
نامجون و خواهرش رفتن قبل از این که برن مین با ناز و عشوه از جونگ کوک خدافظی کرد و این هانیل رو عصبی کرده بود
هانیل ...هان
صدای جونگ کوک بود و باعث شد هانیل از افکارش در بیاد
هانیل :بله برادر ؟
جونگ کوک :واقعا کاری که نکرده ؟صبر کن چرا گفت از خواهرت بپرسی ؟
هانیل :یه حرف خیلی بد بهش زدم و گفت به نظرت برام مهمه تا دیدم جوابم عمل نکرده گریه کردم ..
جونگ کوک :یه پس گردنی به هانیل زد و گفت ای احمق کم مونده بود که رفاقتمون رو به باد بدی ..
هانیل :ببخشید
ویو نامجون
تا رسیدیم خونه مین رفت تو اتاقش ...بافکر به جونگ کوک اون قبلاً بهم گفته عاشق اون نره خره ولش کن ..
یه قهوه ریختم نشستم رو مبل و مشغول
تمرین آهنگ بودم که گوشیم زنگ خورد
چی آقای جئون (پدر هانیل و جونگ کوک
)
الو ...سلام آقای جئون چیزی شده
آقای جئون :,سلام پسرم ...پدرت خونست ؟
اااا بله چرا به خودشون زنگ نزدید
آقا :,خب گوشیش خاموشه
حتما الان گوشی رو میدم بهشون
تق ..تق.. (صدای در زدن )
بیا تو ..!
آقای جئون ،شریک کاریتون زنگ زدن بابا !
رفتم بیرون چند دقیقه بعد بابا صدام زد
پسرم ؛
بله بابا ..
بابا :برو به خواهرت بگو پیراهنی چیزی بپوشه و خودت هم کت و شلوار بپوش خونه ی آقای جئون برای شام دعوتیم ..
اا حتما پدر
رفتم به مین توضیحات دادم مین هم از ذوق دیدن دوباره اون نره خر پرید هوا برعکس طوری که من از رفتن به اونجا متنفرم و نمیخوام اون دختره ی احمق رو ببینم ...
ولی مجبورم ،رفتم اتاقم یه کت شلوار سرمهای با پیراهن سفید پوشیدم و موهام رو به بالا دادم . واقعا خیلی خوش تیپم تقریبا دل خودم برا خودم رفت ...
عطر تلخی که همیشه میزنم رو زدم و رفتم پایین همه آماده منتظر من نشسته بودن ...
من:مین تو واسه اون نره غول اینقدر خوشگل کردی .. احمق اون ازت ۱۵ سال بزرگترها دو برابره سنت ..
مین :برام مهم نیست من دوسش دارم ..
ویو ,هانیل
مامان گفته بود خوشگل کنم پس تمام توانم رو گذاشتم که زیبا تر بشم بعد میکاپ یه پیراهن بلند ساتن آبی پوشیدم به همراه جواهرات نقره ای و کفش پاشنه بلند سفید نگین دار موهام رو حالت دادم و یه پاپیون سفید بهش زدم عالیه ..
رفتم پایین صدای زنگ در اومد مامان گفت بیااین در رو باز کن، تا در رو باز کردم فهمیدم که مهمونی قراره زهر مارم بشه نامجون بود ...
تا حالا کسی به عصبی بودن و گنده گیو بداخلاقی این پسر ندیده بودم ..
انگار ظهر هیچ اتفاقی نیفتاده بود سلام کردم خم شد دستمو گرفت و بوسید و سلام داد
واد ف.. این نامجونه ..؟
تا مین رو دیدم خنده به لبم نشست بغلش کردم و بش سلام دادم که بعد پدر و مادر نامجون که شریک کاری پدرم هستن اومدن تعظیم کردم و سلام دادم
رفتیم نشستیم ...
یه بو هایی داره میاد .. این نامجون حتما به خاطر پدر و مادرامون اینقدر خوب رفتار می کنه ..
غرق در فکر بودم که یهو مادر نامجون گفت :,از آخرین باری که دیدمت بزرگ تر شدی .و زیبا تر ،خجالت کشیدم ولی زود به خودم اومد و گفتم مرسی شما هم خیلی زیبا هستید مطمئن هستم که مین هم به شما رفته ..
نگاهم به مین افتاد که غرق در چشم های جونگ کوک بود و یهو یه پِس کردم که به خودش اومد: چیه دختر ترسیدم ...
رفتم کنار جونگ کوک نشستم بغلش کردم که اونم دنبالم اومد و تا نشستیم یواشکی در گو شم گفت :خیلی خوش شانسی که جونگ کوک رو همیشه کنارت داری ..
رو بهش کردم و گفتم :من به عنوان برادر دارمش و لی تو میخوای به عنوان یه ..
با صدای پدرم حرفامو قطع کردم ک ه داشت می گفت :لطفاً توجه کنید ..
همه به سمتش برگشتیم مامان دستمو گرفت و گفت: دخترم هرچی که شد لطفاً خودتو حفظ کن باشه ؟
چی ؟ مامان منظورت چیه ..؟
بابا گفت :ما شریک های کاری هم هستیم و شرکت مون(منظورش در واقع کارمافیا یی ) داره ور شکست میشه، آقای کیم ادامه داد ..دختر های عزیزم و پسر ها ...شما بچه های ما هستید و برای این که مارو از بهران نجات بدین باید باهم ..ینی پسر جئون با دختر من
وهانیل با نامجون
ازدواج کنین .
نامجون یه پوزخند عصبی زد و گفت :,حتما شوخیه دیگه .؟
پدر نامجون :نه پسرم واقعیه ..
نامجون بلند شد و رفت و جونگ کوک دنبالش ..
من با اینکه بغض داشت گلومو می برید لبخندی زدم و گفتم :با اجا زتون مرخص می شم 😊
هانیل وایساده و گفت :اگه باعث ترست شدم ببخشید چون من از گریه کردن متنفرم (نامجون تو ذهنش :از تو بیشتر )سرت داد زدم
هانیلتو ذهنش :آره ارواح عمت ...
من هم معذرت میخوام که باعث شدم رفا قتتون برای چند دقیقه بپاشه
نامجون :مهم نیست (نامجون تو ذهنش :دروغ گو از خداتم هست ما میونمون بد بشه )
نامجون و خواهرش رفتن قبل از این که برن مین با ناز و عشوه از جونگ کوک خدافظی کرد و این هانیل رو عصبی کرده بود
هانیل ...هان
صدای جونگ کوک بود و باعث شد هانیل از افکارش در بیاد
هانیل :بله برادر ؟
جونگ کوک :واقعا کاری که نکرده ؟صبر کن چرا گفت از خواهرت بپرسی ؟
هانیل :یه حرف خیلی بد بهش زدم و گفت به نظرت برام مهمه تا دیدم جوابم عمل نکرده گریه کردم ..
جونگ کوک :یه پس گردنی به هانیل زد و گفت ای احمق کم مونده بود که رفاقتمون رو به باد بدی ..
هانیل :ببخشید
ویو نامجون
تا رسیدیم خونه مین رفت تو اتاقش ...بافکر به جونگ کوک اون قبلاً بهم گفته عاشق اون نره خره ولش کن ..
یه قهوه ریختم نشستم رو مبل و مشغول
تمرین آهنگ بودم که گوشیم زنگ خورد
چی آقای جئون (پدر هانیل و جونگ کوک
)
الو ...سلام آقای جئون چیزی شده
آقای جئون :,سلام پسرم ...پدرت خونست ؟
اااا بله چرا به خودشون زنگ نزدید
آقا :,خب گوشیش خاموشه
حتما الان گوشی رو میدم بهشون
تق ..تق.. (صدای در زدن )
بیا تو ..!
آقای جئون ،شریک کاریتون زنگ زدن بابا !
رفتم بیرون چند دقیقه بعد بابا صدام زد
پسرم ؛
بله بابا ..
بابا :برو به خواهرت بگو پیراهنی چیزی بپوشه و خودت هم کت و شلوار بپوش خونه ی آقای جئون برای شام دعوتیم ..
اا حتما پدر
رفتم به مین توضیحات دادم مین هم از ذوق دیدن دوباره اون نره خر پرید هوا برعکس طوری که من از رفتن به اونجا متنفرم و نمیخوام اون دختره ی احمق رو ببینم ...
ولی مجبورم ،رفتم اتاقم یه کت شلوار سرمهای با پیراهن سفید پوشیدم و موهام رو به بالا دادم . واقعا خیلی خوش تیپم تقریبا دل خودم برا خودم رفت ...
عطر تلخی که همیشه میزنم رو زدم و رفتم پایین همه آماده منتظر من نشسته بودن ...
من:مین تو واسه اون نره غول اینقدر خوشگل کردی .. احمق اون ازت ۱۵ سال بزرگترها دو برابره سنت ..
مین :برام مهم نیست من دوسش دارم ..
ویو ,هانیل
مامان گفته بود خوشگل کنم پس تمام توانم رو گذاشتم که زیبا تر بشم بعد میکاپ یه پیراهن بلند ساتن آبی پوشیدم به همراه جواهرات نقره ای و کفش پاشنه بلند سفید نگین دار موهام رو حالت دادم و یه پاپیون سفید بهش زدم عالیه ..
رفتم پایین صدای زنگ در اومد مامان گفت بیااین در رو باز کن، تا در رو باز کردم فهمیدم که مهمونی قراره زهر مارم بشه نامجون بود ...
تا حالا کسی به عصبی بودن و گنده گیو بداخلاقی این پسر ندیده بودم ..
انگار ظهر هیچ اتفاقی نیفتاده بود سلام کردم خم شد دستمو گرفت و بوسید و سلام داد
واد ف.. این نامجونه ..؟
تا مین رو دیدم خنده به لبم نشست بغلش کردم و بش سلام دادم که بعد پدر و مادر نامجون که شریک کاری پدرم هستن اومدن تعظیم کردم و سلام دادم
رفتیم نشستیم ...
یه بو هایی داره میاد .. این نامجون حتما به خاطر پدر و مادرامون اینقدر خوب رفتار می کنه ..
غرق در فکر بودم که یهو مادر نامجون گفت :,از آخرین باری که دیدمت بزرگ تر شدی .و زیبا تر ،خجالت کشیدم ولی زود به خودم اومد و گفتم مرسی شما هم خیلی زیبا هستید مطمئن هستم که مین هم به شما رفته ..
نگاهم به مین افتاد که غرق در چشم های جونگ کوک بود و یهو یه پِس کردم که به خودش اومد: چیه دختر ترسیدم ...
رفتم کنار جونگ کوک نشستم بغلش کردم که اونم دنبالم اومد و تا نشستیم یواشکی در گو شم گفت :خیلی خوش شانسی که جونگ کوک رو همیشه کنارت داری ..
رو بهش کردم و گفتم :من به عنوان برادر دارمش و لی تو میخوای به عنوان یه ..
با صدای پدرم حرفامو قطع کردم ک ه داشت می گفت :لطفاً توجه کنید ..
همه به سمتش برگشتیم مامان دستمو گرفت و گفت: دخترم هرچی که شد لطفاً خودتو حفظ کن باشه ؟
چی ؟ مامان منظورت چیه ..؟
بابا گفت :ما شریک های کاری هم هستیم و شرکت مون(منظورش در واقع کارمافیا یی ) داره ور شکست میشه، آقای کیم ادامه داد ..دختر های عزیزم و پسر ها ...شما بچه های ما هستید و برای این که مارو از بهران نجات بدین باید باهم ..ینی پسر جئون با دختر من
وهانیل با نامجون
ازدواج کنین .
نامجون یه پوزخند عصبی زد و گفت :,حتما شوخیه دیگه .؟
پدر نامجون :نه پسرم واقعیه ..
نامجون بلند شد و رفت و جونگ کوک دنبالش ..
من با اینکه بغض داشت گلومو می برید لبخندی زدم و گفتم :با اجا زتون مرخص می شم 😊
- ۱۷۴
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط